تبليغاتX
زمزمه های تنهايی یه دیوونه - xxxx خواب خرگوشی
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند

انگار که خوابم. ,وسط خواب خوب دم صبح که دلت نمی خواهد تمومش کنی و بلند شی.

می دانم از خواب که پاشوم جواب سئوالاتم توی کاسه ام ریز ریز و آماده شده!
می دانم که اگه بیدار شوم، تمام شوالیه های مهربان رویاهایم روبروی دادگاه بی عدالتی مشغول اعترافند!
می دانم که اگر بیدار شوم همه جا خاکستری است و مرزی بین آدم خوبها و آدم بدهایم نیست.

سرم را روی بالش می فشارم.
می دانم تلاشی بیهوده است
زور سحر و آوای کلاغ کوچک خوشبختی من قوی تر از این حرفهاست!
سرم را بالا می آورم و به نهایت سقف خیره می شوم

= " آخر بنده ساز بی انصاف، چرا نقشها را چهار تا چهار تا به من می دهی؟؟ مگر دروغ گفتم؟ مگر اشتباه کردم؟ چرا می خواهی تمام شوالیه هایم را جلوی صورتم مثل مرغ سرکنده پر پر بزنند؟ تو که می دانی دل آشوبم چه افکاری داشت و چه نقشی دارد؟ چرا می خواهی آخرین  جرعه  اعتقادم را هم تف کنم؟"

لرزشی آرام اتاق را فرا می گیرد، صدایی از دورسوی نا امیدی بلند می شود و نوری صورتم را روشن می کند!

خنده ام می گیرد. تنها یاری که این روزها مرا از کابوسها می رهاند فرا رسیده است! صورتش نورانی اش را نگاه می کنم، در زیر اشک چشمهایم متن ناخواناست:

"Alarm Clock: Wake up you lazy faghole, it's the fuc-king morning!!!"

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط دیوونه  |