تبليغاتX
زمزمه های تنهايی یه دیوونه - xxxx
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند
یادت هست برایت قصه بزبزک زنگوله پا را می خواندم؟
یادت هست می خندیدی؟
شاید هم مسخره ام می کردی!
یادت هست هیجوقت قصه به پایان نرسید!
یا تو خسته شدی و
یا من خواب می رفتم!

کاش می دانستی

هر روز گرگان بزک کرده بر در خانه شنگول و منگول در می زنند!
و حبه انگور همیشه سعی می کند از عقل خویش صرف کند!

می دانی دیگر مامان بزی نیست تا شاخ هایش را تیز کند و بچه هایش را از دل گرگ سیاه در آورد!

مامان بزی دیگر نیست!

 شاید نمی دانی اما بچه هایش او را کشتند. با دستهای خودشان

می دانی چرا؟ شاید از شنیدن صدایش خسته شده بوند!

یا شاید خیلی ساده تر:دستهای سفیدش از مد رفته بودند!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 10:9 بعد از ظهر  توسط دیوونه  |