تبليغاتX
زمزمه های تنهايی یه دیوونه - xxxx روزی روزگاری اینجا!
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند

می دانی، بعضی وقتها هدف توجیه وسیله می کند،

              بعضی وقتها نه!

می دانی، بعضی وقتها شادی توجیه غم می کند،

              بعضی وقتها نه!

روزها می آیند و شبها به سرعت در پس خستگی روزانه ام می گذرند تا روزی دیگر.

اما چه کسی گفت می توان توجیه کابوس کرد؟

به چه قیمتی باید روزها و شبهایم را فدای هدفم کنم؟

می که خوب می دانم در روزمرگی، شب و روز خود هدفند!

من که می دانستم!


پس چرا برای هدفی هر چند بلند،

باید کابوسهایم را ببوسم و به آنها لبخند بزنم؟

بگذار در روزمزه گی هایم غوطه بزنم و با شب و روز عشق بازی کنم.

مرا چه به جستجوی تعالی تو؟

مرا چه به لذت دیدن آرزوهای برآورده شده ات؟


مگر زمان نگذشته است؟

مگر یادمان رفته صرف زمان در شتاب کلمات را؟


بگذار باد مرا ببرد

به جایی که روزها شب و شبها روزند.

جایی که مردمانش طاقت قصه های روزی روزگاری ام را دارند

و همراه من در فراسوی دیوار به نقطه ای خیره می شوند که وجود نداشته و ندارد،

کورسویی که سالها به امید نور آن، خورشیدها را پس زده ام.

بگذار.....

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط دیوونه  |