"شب که شد باید قایق چوبی را سوار شد، پارو زد و رفت، آنقدر رفت که دیگر خبری از ساحل و آن چراغهای رنگارنگ پر نور که هیچ خلوت تاریکی برای انسان باقی نمیگذارد نباشد.
باید کف قایق دراز کشید و گوش به صدای دریا سپرد و با هر موجی که قایق را بالا و پائین میبرد دعا کرد که نهنگ قصهی پینوکیو بیاید و همه چیز را ببلعد. شاید کسی را که در خشکی نیافتی در شکم نهنگ بزرگ بیابی."
http://www.matroud.com
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 1:18 بعد از ظهر توسط دیوونه
|