«پیرزنی با قدم های آهسته و دو عصایش، از خیابان می گذرد.
ناتوان است. یک عصا جلو. بعد پای چپ جلو. عصای دوم جلو. پای راست کنار پای چپ.
ویژژژژ. اتومبیلی از جلوی پیرزن می گذرد.
تا کجا؟
تا کی؟»
داستان شاهدخت سرزمین ابدیت - آرش حجازی - ص ۲۱۰
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 3:36 بعد از ظهر توسط دیوونه
|