تبليغاتX
زمزمه های تنهايی یه دیوونه -
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند
"بر او ببخشاييد
بر او که گاه گاه
پيوند دردناک وجودش را
با آب های راکد
و حفره های خالی ٬ از ياد می برد
و ابلهانه می پندارد
که حق زستن دارد !

 بر او ببخشاييد  
 بر خشم بی تفاوت يک تصوير
 که آرزوی دوردست تحرک
در ديدگان کاغذی اش آب می شود

بر او ببخشاييد
بر او که در سراسر تابوتش
جريان سرخ ماه گذر دارد
و عطر های منقلب شب
خواب هزار ساله ی اندامش را
آشفته می کند.

بر او ببخشاييد
بر او که از درون متلاشی ست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد
و گيسوان بيهوده اش
نوميدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزند

ای ساکنان سرزمين ساده ی خوشبختی
ای همدمان پنجره های گشوده در بازان

بر او ببخشاييد

بر او ببخشاييد

زيرا که محسور است
زيرا که ريشه های هستی بار آور شما
در خاک غربت او نقب می زنند
و قلب زود باور او را
با ضربه های موذی حسرت
در کنج سينه اش متورم می سازند."

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط دیوونه  |