|
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند
|
اونقدر که نتونم پا به پاش مویه کنم یا بخندم.
= Are you as happy as you look or are you sad inside
- You know! If I let the sadness flow, it will cover everyone around in shit.
= Hmm, At least it's good that you're honest
- Why? What do I have to hide?
= It's hard to find people who are so straight with their ups and downs.
- I Know!
= ....
- .....
Look silly Billy! You can't hide the shit in you, but you can surely hide yourself in the shit you make!
<< Well Noted>>

صبح ها که خودم و از توی رختخواب می کنم شروع می کنم به شمردن نقشهای آن روزم تا بهترین نقاب رو براشون انتخاب کنم نقشها متفاوتند: از مهندس و رئیس هیات مدیره و مشاور شروع می شوند و از دانشجو و استاد و بازاریاب عبور می کنند تا به نصاب و کارگر و راننده آژانس برسند.
هر روز به صندوقچه نقاب ها نگاه می کنم. لباسهایم را مطابق با ترکیب روزانه نقاب ها ست می کنم.
هر روز صبح نگاهی به نقاب شکسته و خاک آلود آخر صندوقجه می اندازم و با حسرت در صندوقچه را می بندم.
می دانی لباسی ندارم که به نقاب من بیاید. زمانه لباسهایم را برده است همچون لبخندم که مرا ترک کرده هر چند قهقهه های احمقانه ام باقی مانده اند.
دلم برای من تنگ شده است
آيا تو سياه هستي با خط هاي سفيد
ياكه سفيدي با خط هاي سياه ؟
و گورخر از من پرسيد:
آيا تو خوبي با عادت هاي بد؟
يا بدي با عادت هاي خوب ؟
آيا آرامي اما در درون شلوغ ؟
يا شلوغي و در درون آرام؟
آيا شادي ولی بعضي روزها غمگين؟
يا غمگيني و بعضي روزها شاد ؟
آيا مرتبي و بعضي روزها نامرتب؟
يا نامرتبي و بعضي روزها مرتب ؟
ديگر هيچوقت از گورخري در باره ي خط روي پوستش نخواهم پرسيد . . ."
http://amin7679.blogfa.com
نمایش بار دیگر اجرا می شود ، جزء به جزء!
فقط نقش من را آدمهای دیگر بازی می کنند و من شدم آن یکی آدم بد ماجرا !!
قسمت جالب نمایشنامه جدید remix شده این است نقشهای جدید را با آنکه می دانم چقدر منفور خواهند بود، با تمام علاقه بازی می کنم و چه خوب هم بازی می کنم!!!
احتمالا خداوندگار نمایشنامه دوست! یا نقش کم آورده است یا به دور تسلسل افتاده است!!
وگرنه آکتور های بازنشته ای مثل من دیگر وقتشان گذشته است!

نگاهم که می کنم میبینمش! خشمش را می بینم که بر سر زن حامله فضول می ریزد!
می دانمش! تمام من در یک من از منیت من خلاصه می شود! جوری که می توانم خودم را همچون بیلاخی روانه تمام ناملایمات کنم
بیااااااه!
می خواهم خودم را در 13 دقیقه تعریف کنم!
نگاهم می کند. با تمام گوشهایی که دارد!
شروع می کنم و از خلقت آدم و هوا و اینکه چرا سیب میوه ای خوشخور است؟
تا برسم به جایی که سیاست روز آمریکا در افغانستان چگونه است و در خیابان ها چه می گذرد؟
تمام که می شود نگاهش می کنم. اوج هیجان در چشمانش برق می زند. هنوز دارد حرفهایم را تفسیر می کند و تعبیر!
دلم برای سادگیش می سورزد. معصوم نفهمید آنجا که سرفه زدم به خاطر گرفتگی گلویم نبود.
فقط خودم را از داستانها حذف می کردم!
انگار که خوابم. ,وسط خواب خوب دم صبح که دلت نمی خواهد تمومش کنی و بلند شی.
می دانم از خواب که پاشوم جواب سئوالاتم توی کاسه ام ریز ریز و آماده شده!
می دانم که اگه بیدار شوم، تمام شوالیه های مهربان رویاهایم روبروی دادگاه بی عدالتی مشغول اعترافند!
می دانم که اگر بیدار شوم همه جا خاکستری است و مرزی بین آدم خوبها و آدم بدهایم نیست.
سرم را روی بالش می فشارم.
می دانم تلاشی بیهوده است
زور سحر و آوای کلاغ کوچک خوشبختی من قوی تر از این حرفهاست!
سرم را بالا می آورم و به نهایت سقف خیره می شوم
= " آخر بنده ساز بی انصاف، چرا نقشها را چهار تا چهار تا به من می دهی؟؟ مگر دروغ گفتم؟ مگر اشتباه کردم؟ چرا می خواهی تمام شوالیه هایم را جلوی صورتم مثل مرغ سرکنده پر پر بزنند؟ تو که می دانی دل آشوبم چه افکاری داشت و چه نقشی دارد؟ چرا می خواهی آخرین جرعه اعتقادم را هم تف کنم؟"
لرزشی آرام اتاق را فرا می گیرد، صدایی از دورسوی نا امیدی بلند می شود و نوری صورتم را روشن می کند!
خنده ام می گیرد. تنها یاری که این روزها مرا از کابوسها می رهاند فرا رسیده است! صورتش نورانی اش را نگاه می کنم، در زیر اشک چشمهایم متن ناخواناست:
"Alarm Clock: Wake up you lazy faghole, it's the fuc-king morning!!!"
http://sabokbaran.blogfa.com
دلم پاتیل افکار دامبلدور را می خواهد. تا همه رشته های نقره ای افکار را درونش بریزم و تا ابد در گوشه انباری بگذارم. می خواهم سرم سبک باشد.
خالی از افکار تکراری، خالی از حرفهای نگفته، خالی از شنیدنیهای تکراری، از طعنه های کهنه ای که دیگر حتی پوزخندی هم برایشان سبز نمی شود.
کاش باد افکارم را می برد، مثل موهایم !