تبليغاتX
زمزمه های تنهايی یه دیوونه
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند
"دوشنبه گذشته سالروز کشف قاره امریکا بود.

می دانید اگر کریستوفر کلمبوس ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچگاه قاره امریکا را کشف نکند٬ چون بجای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش را به جواب دادن به همسرش٬ در مورد سوالات ذیل می گذراند:

- کجا داری میری؟
- با کی؟
- واسه چی؟
- چطوری دارین می رین؟
- کشف چی؟
- چرا فقط تو؟
- تا تو برگردی من چیکار کنم؟!
- می تونم منم باهات بیام؟!
- کِی برمی گردی؟
- برای شام خونه ای دیگه؟!
- واسم چی میاری؟
- تو عمدا این برنامه رو بدون من ریختی٬ اینطور نیست؟!
- جواب منو بده؟
- من می خوام برم خونه مامانم!
- من می خوام تو منو اونجا برسونی!
- دیگه هیچوقت به این خونه برنمی گردم!
- منظورت چیه "اوکی"؟!
- چرا جلوم رو نمی گیری؟!
- من اصلا نمی فهمم این کشف درباره چی هست؟
- تو همیشه اینجوری رفتار می کنی!
- آخرین بار هم همین کار رو کردی!
- می بینم این روزها داری یه کارهایی می کنی!
- من هنوز نمی فهمم٬ مگه چیز دیگه ایی هم برای کشف کردن مونده!

خوب شد کریستوفر کلمبوس مجرد بود!!!  "

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 1:54 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

فکر می کنم و فکر
به تمامی مهره ها.
به تمام ناتمام زندگیم.
به حرکتهایی  کرده ام.
به حرکتهای نکرده ام.

خوب که نگاه می کنم، می بینم بازی خیلی وقت بود که محکوم به شکستم کرده بود!
فقط سربازها را دست کم گرفته بودم و به قابلیتهای ملکه زیادی امیدوار بودم!

می دانی دلم برای منچ تنگ شده! دلم می خواهد تاس خانه هایم را بشمارد!


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

"کلمات ماهیانی اند در مرداب ذهن من

    با قلاب قلم ، کرمهای بهانه را به آب می زنم

        قلم این روز ها تکان نمی خورد

            کرمها مغز مرا با خنده می خورند

                ماهیان نگاه می کنند و هیچ حرفی نمیزنند."

http://dokhtarehamishetanha.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

یادت هست برایت قصه بزبزک زنگوله پا را می خواندم؟
یادت هست می خندیدی؟
شاید هم مسخره ام می کردی!
یادت هست هیجوقت قصه به پایان نرسید!
یا تو خسته شدی و
یا من خواب می رفتم!

کاش می دانستی

هر روز گرگان بزک کرده بر در خانه شنگول و منگول در می زنند!
و حبه انگور همیشه سعی می کند از عقل خویش صرف کند!

می دانی دیگر مامان بزی نیست تا شاخ هایش را تیز کند و بچه هایش را از دل گرگ سیاه در آورد!

مامان بزی دیگر نیست!

 شاید نمی دانی اما بچه هایش او را کشتند. با دستهای خودشان

می دانی چرا؟ شاید از شنیدن صدایش خسته شده بوند!

یا شاید خیلی ساده تر:دستهای سفیدش از مد رفته بودند!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 10:9 بعد از ظهر  توسط دیوونه  |