تبليغاتX
زمزمه های تنهايی یه دیوونه
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

توفیق کاملا اجباری بود!

نه اینکه من هم نخوام!

اما کاش به بار این روزها اضافه نمی شد!

عکسها را که دیدم، می خواستم بالا بیاورم!

اما نشد. یعنی خودم رو توجیه کردم که نشود!

ولی ExIF عکسها و پستهای آن تاریخ این وبلاگ معجونی را ساختند که روده هایم را جابجا کرد!

قبلا هم گفتم: توفیق کاملا اجباری بود!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 8:0 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

    I'm MAD, I look MAD.I act MAD. I see things in broud daylight that you don't want to have in your worst nightmares. I thought if I clear my mind and my Conscience then everything would go as smoothly as it could. I admit. I was wrong. I have more connections to the nightmares than I imagined. I can't lift a weight that was put in place in years! and to be honest, I don't have years to fix it!

I admit because I don't want it. I hate having a dominant screw-up scheme.

There are times in the fu-cking life that I should have learnt from. I didn't. there is only one option left.

pas la répétition d'un autre


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

فیلسوف بعد از این سابق:

"حوادث هميشه هست، ما انسان‌ها، اتفاق می‌افتيم."

منم که دارم به سرعت توی اسمایلی های یاهو دنبال جواب می گردم!!

[!]:


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

هر کدام رنگی،

هر کدام طعمی،

ولی در انتها

همه میوه یک درختند

درخت پوسیده زندگی

با برگهایی از دروغ،

               از خیانت

               از معصومیت دروغین،

"چشمها را باید بست

جور دیگر باید دید!"

چشمها را می بندم،

ولی جور دیگر نمی بینم!


نوش جان!



+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

Life is happening while you're busy making other plans!!!!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

J'ai assez attendu. Il n'y a pas de signe de changement. Il est temps d'aller de l'avant.
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

Here you are:

Sitting like an old dog,

Barking to self,

knowing nothing but jack shit!,

feeling the whole universe can be as small a the plam you cover your face with,

understanding more and more of the unsolved puzzle,

knowing that some spuzzles should never be solved,

yet trying to examine it!!


Here you do:

Looking at other puzzles

while yours is still at large!

trying to see them through

while you can'e even see yours!


Let me yell and tell you where you would end up soon!

NOWHERE. You will end up being a non-solvable puzzle made of all possible puzzles around you!

Now get yout a$$ up and get moving.


Don't follow

It's everyone-else job!



+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

"خلاص شدم از زحمت شكفتن. پژمردگي هنري است كه بيش از هر چيز آسان و دشوار است."

منبع: http://thebestofthebest.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

.... من و من می کند!

می دانم که نمی داند

نمی داند که فرونشسته را کجا بالا بیاورد!

مطمئمن بودم روزی تحملش طاق می شود و اُق می کند 

اما باید اعتراف کنم که انتظارش را نداشتم!

تمام خاطرات را (هر چند کم) جمع می کنم.

دانه دانه زیر و رویش را می پویم

تا تیکه های ناآشنا را به یکدیگر آشنا کنم!


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 2:43 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 


می دانی، بعضی وقتها هدف توجیه وسیله می کند،

              بعضی وقتها نه!

می دانی، بعضی وقتها شادی توجیه غم می کند،

              بعضی وقتها نه!

روزها می آیند و شبها به سرعت در پس خستگی روزانه ام می گذرند تا روزی دیگر.

اما چه کسی گفت می توان توجیه کابوس کرد؟

به چه قیمتی باید روزها و شبهایم را فدای هدفم کنم؟

می که خوب می دانم در روزمرگی، شب و روز خود هدفند!

من که می دانستم!


پس چرا برای هدفی هر چند بلند،

باید کابوسهایم را ببوسم و به آنها لبخند بزنم؟

بگذار در روزمزه گی هایم غوطه بزنم و با شب و روز عشق بازی کنم.

مرا چه به جستجوی تعالی تو؟

مرا چه به لذت دیدن آرزوهای برآورده شده ات؟


مگر زمان نگذشته است؟

مگر یادمان رفته صرف زمان در شتاب کلمات را؟


بگذار باد مرا ببرد

به جایی که روزها شب و شبها روزند.

جایی که مردمانش طاقت قصه های روزی روزگاری ام را دارند

و همراه من در فراسوی دیوار به نقطه ای خیره می شوند که وجود نداشته و ندارد،

کورسویی که سالها به امید نور آن، خورشیدها را پس زده ام.

بگذار.....

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

God must love STUPID people, he created so many of them!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 8:13 قبل از ظهر  توسط دیوونه  |