تبليغاتX
زمزمه های تنهايی یه دیوونه
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند

Like the kiss of the vampire. It's cold, hideous, wild and mind-blowing. It sucks big time!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

= "8 وزیر را در صفحه شطرنج می توان به n حالت چید بطوریکه مزاحم همدیگر نباشند"

مردک نگاه بدی دارد. نیشخندزنان زیر چشمی مواظب شاگرد بازیگوش کلاسش است

و من آرام فکر می کنم

نمی دانم باید به رندی صفحه فکر کنم وقتی که 8 وزیر را در صلح و صفا در دل خود جای داده

یا به احمقی وزیرها که به وزیری خودشان می نازند

= " وقتی وزیر اول را جای دادیم، n-1 حالت دیگر داریم..."

می خندم. مردک نمی داند که وزیر اول رفته. نمی داند که هنوز n جا برای جولان دارد!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 2:51 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

شروع می شود.

دستهایت می ایستند.

نفسهایت نامنظم شده اند.

نگاهت به سفیدی روبرویت دوخته می شود.

تمام را به تمام در یک گذر می بینی.

می دانی لحظه درتگ جایز نیست.

تمامش می کنی

صدای نامفهوم مردک بلند می شود:

= "... و آنقدر ادامه می دهید تا به گره مورد نظر برسید"

- " اگر نرسیدیم چه؟"

= " بر می گردید و گره های دیگر را پیمایش می کنید..."

مردک زندگی را چه آسان بازی می کند!!

و تو به گره ای فکر می کنی که نباید یافت شود!!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 2:27 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 3:29 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

نمی دانم تا کی برپا خواهم بود

اما می دانم کسانی که در بودنم رحم نکردند، در نبودنم لحظه ای درنگ نخواهند کرد.

باید فکری کنم. بسیار ناگفته و نانوشته دارم. باید برای آنان که باید، گوشه هایی را باز کنم

تا بتوانند بدون من جور بکشند.

گفتم تا بدانند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 3:18 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

همیشه وحشتی عظیم از تکرار شنیده ها داشتم.

                              از تکرار دیده ها

هیچگاه خیال نمیکردم ، این وحشت جذبه داشته باشد

هیچگاه نمی بخشم دستانم را که دور تازه ای از کابوس ها را بهانه شدند.

دستانم که باعث شدند تا من بدانم، که تا هستم ، با من خواهند بود

تمام کابوسهای بیداریهایم. همانها که برای فرار از دستشان، سر را بر بالش می فشارم


نمی بخشمتان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 3:14 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

مغز اینقدر فسفر سوزونده که فسفاته کرده!!!

آبجوش لازم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط دیوونه  |