تبليغاتX
زمزمه های تنهايی یه دیوونه
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند
روزی از روزها،

از خواب ناز پا میشی ،

یه نیگا روی ساعت می کنی و مثل یک بمب از رختخواب پرت میشی  بیرون

می دونی که امروز روز خوبیه

قراره که خبرهای خوب رو ببینی

قراره که مطمئن بشی

ساعت تیک تیک می کنه

می بینی.... راحت میشی ... تمام استرسها با هم کوچ می کنند

شاد و شنگول شروع می کنی به مسخره بازی:

" دیگه نبینم دختر مردم و بفرستین دیار غربت؟ "

می خندی. جوری که دندونای عقلت هم بوی بهار رو حس کنن

ساعت همچنان تیک تیک می کند

زنگ موبایل حواست را زمینی می کند

الو؟ سلام دوست قدیمی. یادی از ما کردی؟

تیک تیک تیک

ناگهان شروع می شود:

= راستی دوست قدیمیت را دیدم

- کجا؟

=  فلانجا، با دسته گلی!!!

- آهان. خوب است و خیر!!!!!

=دیگر با هم  نمیبینمتان؟

- مشغله زندگیست دیگر

= ....

- ....

تو دیگر نمی شنوی

همه چیز گنگ و گس

همه چیز احمقانه و بی رنگ

حتی ساعت هم برایت نمی نوازد.

می خندی، ولی نه از ته دل!!

به یاد می آوری "تمییز دادن ابدی خوب از بد در سه سوت!!"

به یاد می آوری جانمازهای خیس آویزان از بند!!

می  خندی، چون تمام وجودت گریه است

راست می گفت: "تو سربلند هیچ امتحانی نبوده ای!"

به احترام کشفیاتت، تمام موهای تنت سلام می دهند

به ساعت خیره می شوی

ساعت زیر رود ِ شور، عجب کند می گذرد!!

روزی از روزها چه کند می گذرد!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

شمردم :

1

2

3

4

.....

120000


دانستم که قولم را عمل کرده ام.

غلتی زدم تا بگویمت: سک سک! 

            تا بگویمت که حالا نوبت پس گرفتن است !

نبودی تا بگویم.

چشمها را به سقف مهمان کردم

- شب بخیر

= . . . .

تازگیها اشکها می سوزانند!

              

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

سقوط می کنم.

           پله پله.

              در سکوت.

                 در عشق.

                      در غربت.

سرمای سردابه را عشق است!

جایی که گرمای بدنم غوغا می کند!!


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط دیوونه  |