Yo te quiero, te extrano, te olvido
Aunque nunca me has faltado, siempre estas conmigo
Por las veces que he fallado y las heridas tan profundas
Mejor tarde que nunca para pedirte mil disculpas
Estoy gritando callado yo te llamo, te escucho, lo intento
De ti yo me alimento
Cuando el aire que respiro es violento y turbulento
Yo te olvido, te llamo, te siento
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
دانه دانه، نفر نفر
با وسوسه/
با عشق.
با نفرت.
با دروغ!
گواهي نامه ها را مي گيرد
قابشان مي كند
رويشان را با شيشه مي پوشاند؛ مبادا كسي منكر وجودشان شود.
عقب مي رود و نگاهشان مي كند:
ذوق، شوق، غرور ......
ترس، غم، نفرت .......
همه را با هم مي نگرد
با اميد نگاهشان مي كند
مي داند كه هر كدام مهر تاييد است بر مهر او!
نگاهش بر بزرگترين و زيباترين قاب خيره مي ماند.
قاب با تمامي زيباييش خالي ست.
مثل پرده سينما
مثل صفحه تلويزيون
مثل خود او
.
.
.
نگاه رفتگر وقتي كه كيسه سنگين زباله را بر مي داشت ، ديدني بود:
كيسه بوي عطر غرور مي داد.
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
حالم به هم مي مالد!
وقتي احمقانه هايي مي شنوم كه از به هم خوردن دو پشگل صورتي در كله يك آدم نارنجي ترشح مي شوند!
+
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 2:52 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
نياز را نماز نمي گذارم.
چه كنم كه نمازم نياز شده است!
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط دیوونه
|