"اینجا انگار روی من خاک مرده می پاشند.انگار مرا روی سنگ مرده شوی خانه می گذارند و مرده شویی با موهای خاکستری و انگشتان حنا بسته آب سرد رویم می ریزد.نفسش بوی سیگار و پیاز می دهد.انگشترم را به نرمی در جیبش می گذارد و کار ندارد به حلقه های مویم که بگوید:طفلک موهایش چه پیچ قشنگی می خورد.یا حیف از این جوانی که حرام شد. فکر نمی کند زنده که بودم چطور نگاه می کردم.حالا که مرده ام شبیه مرده ها نگاه می کنم به چشمان سیاه کشیده اش.جوانی هایش باید زیبا بوده باشد.شاید در این سرداب خاکستری این طور بی رنگ شده. بینی اش را با آستین پیرهن کرمش پاک می کند.چند دانه منجوق از سر آستینش آویزان می مانند تا کی بریزند در پستی و بلندی اندام مرده ام.سرد است اینجا.بازدم از سردی هوا ابر می شود.اینجا دیگر هیچ بازوی حمایتگری وجود ندارد.از گرگ خبری نیست.گرگ:همان مرد بلند قدی که برای بوسیدنم باید سر را کمی پایین می آورد و کمی کج می کرد.مردی با پوستی مهتابی و گونه های برجسته و چشم هایی کهربایی که مثل پنچ شش النگوی سبک طلایی رنگ زن می درخشید.دستش را تکان می دهد تا النگو های تازه اش جرینگ جرینگ کنند و بخندد که برق دندان هاش بپاشد در خالی چشمانم.دلم خنده های گرگ را می خواهد که دندان های نیشش را کمی معلوم کند.دندان هایی که مرا از دریده شدن می ترساند.اینجا گرگ نیست که مرا حمایت کند.اینجا هیچ کس نیست و من باید کمی منتظر بمانم تا به جای بوی سدر بوی مرگ بگیرم."
از اینجا
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
"برای باور تمام دروغ هایی که می شنوم
کافی است صبح که از خواب بلند می شوم
آسمان کمی زیباتر شده باشد
و یا عابری با بوی خوش از کنارم رد بشود
و یا حتی آنکه کنارم می نشیند مردی
با چشم های خشن نباشد
و یا هر اتفاق دیگری که هیچ گاه
رخ نخواهد داد"
صمد صادق نژاد - فریاد سکوت
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 3:15 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
There are times when you have time to review and evaluate your life more deeply, while looking to the dark road ahead. There is time to see the right things and wrong ones. That's the moment you decide : whether to continue or just go downthe hill for good!
I missed my decision-maker me!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 3:53 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
And you know what !?? I STILL DON'T GIVE A FUCK!
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
Just tell me, what was the craziest thing you've done recently?
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
یادم نمی آد از کجا اینو کپی کردم ولی متنش قشنگه:
يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود . ....
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
دستهایش را نگاه کرد.
خطوطش را به دقت بررسی کرد.
پینه ها را شمرد
رد زخمهای زمانه را هم
همه را با دقت نگاه کرد
اما ندید
چیزی که بقیه می جستند
هر چه دید، بد نبود. راضی اش می کرد
سرش را بالا گرفت، پوزخندی زد و دوباره مشغول زندگی شد
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط دیوونه
|