|
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند
|

داری تو دربند راه میری، نگاه می کنی به دور و بریات و آه می کشی. یه پیکان ۴۷ جلوت ظاهر میشه. طرف تا نصفه از شیشه می آد بیرون. میگه داش! آتیش دارین؟
فندکت رو که می گیری طرفشُ نگات می کنه و میگه: داش! من شما رو تو تخت طاووس ندیدم؟ میگی نه! و سریع فندکت و جمع می کنی و به راهت ادامه میدی.
{صحنه داخلی - تابستان - زیر کولر - همین اطراف}
= ببینم؟ امروز تو تخت طاووس چیکار می کردی؟ مگه من به تو نگفته بودم اونطرفها آفتابی نشی؟
-من؟ تخت طاووس؟ کی؟ اشتباه به عرضتون رسوندند!
= میگم اونجا بودیُ، پس بودی؟ چرا دروغ میگی؟ چرا اذیتم می کنی؟ فکر کردی منم مثل توآم؟
- ها؟ چی؟ آهان! نه! بله! یعنی نه!
{صحنه خارجی -پاییز - سبزی فروشی - چهار راه مولوی}
- ببخشید. دو کیلو سبزی خورشی لطفا".
= ببینم داش! مگه تو تخت طاووس سبزی نیست که اومدی اینجا؟
- پوووووف! ببخشید!
{صحنه خارجی - زمستان - خیابان تخت طاووس- زیر برف}
همینجور راه میری و زیر لب تکرار می کنی: من بچه تخت طاووسم! من بچه تخت طاووسم! .......
پيرمرد اما، در سكوت مي شكست!..