تبليغاتX
زمزمه های تنهايی یه دیوونه
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند
آنکس که بداند و بداند که بداند | اسب شعف از گنبد گردون بجهاند
آنکس که بداند و نداند که بداند | بيدار کنيدش که بسی خفته نماند
آنکس که نداند و بداند که نداند | لنگان خرك خويش به منزل برساند
آنکس که نداند و نداند که نداند | در جـهـل مرکب ابــد الدهر بماند
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 9:53 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 


دیگر هیچکس پا توی کفش من نمی کند!
کفشهایم  بو می دهند!
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 2:2 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

{صحنه  خارجی - بهار- دربند}

داری  تو دربند راه میری، نگاه می کنی به دور و بریات و آه می کشی. یه پیکان ۴۷ جلوت ظاهر میشه. طرف تا نصفه از شیشه می آد بیرون. میگه داش! آتیش دارین؟
فندکت رو که می گیری طرفشُ نگات می کنه و میگه: داش! من شما رو تو تخت طاووس ندیدم؟ میگی نه! و سریع فندکت و جمع می کنی و به راهت ادامه میدی.

{صحنه داخلی - تابستان -  زیر کولر - همین اطراف}

= ببینم؟ امروز تو تخت طاووس چیکار می کردی؟ مگه من به تو نگفته بودم اونطرفها آفتابی نشی؟
-من؟ تخت طاووس؟ کی؟ اشتباه به عرضتون رسوندند!
= میگم اونجا بودیُ، پس بودی؟ چرا دروغ میگی؟ چرا اذیتم می کنی؟ فکر کردی منم مثل توآم؟
- ها؟ چی؟ آهان! نه! بله! یعنی نه!

{صحنه خارجی -پاییز - سبزی فروشی - چهار راه مولوی}

- ببخشید. دو کیلو سبزی خورشی لطفا".
= ببینم داش! مگه تو تخت طاووس سبزی نیست که اومدی اینجا؟
- پوووووف! ببخشید!

{صحنه خارجی - زمستان - خیابان تخت طاووس- زیر برف}

همینجور راه میری و زیر لب تکرار می کنی: من بچه تخت طاووسم! من بچه تخت طاووسم! .......

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

 در سكوت مي شكست.
پيرمرد را همه مي شناختند.
خنده هايش همه را شاد مي كرد.
در تمامي دورهم بودن ها ، او بود و فقط او بود.

پيرمرد اما، در سكوت مي شكست!..

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

مبادا امروز ، همان روز مبادایمان باشد؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 7:58 بعد از ظهر  توسط دیوونه  |