تبليغاتX
زمزمه های تنهايی یه دیوونه
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند

He was running....
He was running fast...
looking ahead...
watching things as they pass by...
hoping...
     for a future.
     for a destiny.
     for a place whre he meets destiny...
     his love..
     his beloved...
     his 'being loved'.

He was running....
Hard
non-stop
breath-taking

He was running....
He enjoyed it
Just like he is having the kiss of his life
his mate
his soulmate

He was running....
and suddenly
Just out of blue
Some one called
someone from deep inside
someone who he believes in
someone who he trust the most 
He looked again:
same wall
same destiny
same fu cking running
He taught:
I never reached it
and I will never will
why?
anything wrong with him?
"Hello? Is it me you looking for?"
He looked down, tears running off the chick
and he suddenly realized
he was enlightened
there was only one problem.

HE SHOULD GET OFF THE F U C K ING TREDMILE!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

گریه می کند،
زار می زند،
می گوید دوستت دارم!

باورم نمی شود.
این جمله را بارها شنیده ام.
سیرم از شنیدنشان!

ولی چرا سیر نمی شود از گفتنش؟
نکند باورش شده؟
چرا گریه می کند پس؟
حتما بدهکار است؟
شایدم دلتنگ؟
یا شاید مزه گس عشق را می طلبد؟
عاشق شده؟
نه... عاشق بوده. الان عشق دیگری دارد.
پس چرا من؟
من را که خیلی وقت پیش به عشقش فروخت و رفت!
من را که به عذاب الهی سپرد تا او و بقیه را نرنجانم.

نمی دانم! سر از کار آینه هم در نمی آورم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:32 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

پسرک سیگاری بیچاره!
ده نفر می دانستند که پسرک سیگار میکشه!
ده نفر فکر می کردند که فقط اونا می دونند که پسرک سیگار می کشه!
ده نفر ناراحت می شدن اگه پسرک جلوی بقیه حرف سیگار رو بزنه!!
ده نفر، هر کدوم از اینکه رازدار پسرک بودن به نه نفر دیگه مباهات می کردن!

پسرک  اما! فقط سیگار می کشید. به اندازه ده نفر سیگار می کشید!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 8:52 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

.....اما ....

کدامینتان تاب  آتش را دارید که از آب گریزانید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

"چشاتو ریز میکنی

ابرو هات رو این ور اون ور میکنی

لب و لوچه ت رو کج و معوج میکنی

که چی؟! که یعنی داری فک میکنی؟!!!

که یعنی داری اعماق روح طرفت رو میکاوی؟!!!

درسته که میگن چشما پنجره ی روح هستن

ولی هر مگسی که نمیتونه از هر پنجره یی تو بره!

خودتو خسته نکن

این پنجره توری داره!"

دنیای کوچک دیوانگی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط دیوونه  |