|
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند
|
پسرک، بزرگ بود و عظیم
مثل تمام دردهایی که داشت.
روحش شاد

در تمام مسائل می دانست چه کسی مقصر است.
می دانست اشتباه چه کسی مسبب وقوع بوده است.
اینگونه آموخته بود.
در دکترین او، آینه کوچکترین جایی نداشت.
احمق است دیگر.
غول قصه ها زنده است!
غذا می خورد.
آب می نوشد.
می بوید.
می بوسد.
همخوابگی دارد.
غول قصه ها مشغول است.
نعره می زند.
می ترساند.
می دزدد.
کف پای معشوقش را چنان می لیسد که دیگر نرود!
غول قصه ها تنهاست.
توی قصه اون دیگه هیچ غولی نیست.
فقط آدمهایی که ادعای تمدن دارن.
آدمایی که بویی از غولیت! نبردن.
آدمایی که غولها رو دوست ندارن.
آدمهایی که چشم دیدن غولها رو ندارن.
آدمهايي كه يا پرنسس موبور و زيباروي مهربانند يا پرنس دلير و شجاع.
غول مي داند.
مي داند كه كشته خواهد شد. به دست همين آدمهاي متمدن
مي داند كه در پايان هر قصه فقط صداي شمشير دلاوري است كه بايد سر از تن غول جدا كند.
غول قصه ما مي خندد.
غول قصه ما از ته دل مي خندد