تبليغاتX
زمزمه های تنهايی یه دیوونه
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند
فکرشو بکن پدر مادرا رو سر راه ميذاشتن بعد بچه ها
ميرفتن پرورشگاه به پدر مادری قبولشون ميکردن!

http://acetaminophen.persianblog.com

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

پسرک مرد.
بی هیچ ریایی.
وقتی زنده بود، تنها بود
وقتی مرد، تنها مرد

پسرک، بزرگ بود و عظیم
مثل تمام دردهایی که داشت.

روحش شاد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 


دخترک همیشه می نالید.
همه را مقصر می دانست.
در کمبودهایش.
در مشکلاتش.
در شکستهایش.
در ناباوریهایش.

در تمام مسائل می دانست چه کسی مقصر است.
می دانست اشتباه چه کسی مسبب وقوع بوده است.

اینگونه آموخته بود.

در دکترین او، آینه کوچکترین جایی نداشت.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

عزت را می فروشد به قیمتی که خودش نمی داند.
می فروشد چون اهدا نمی تواند
می فروشد چون نمی خرند.

احمق است دیگر.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

غول قصه ها زنده است!
غذا می خورد.
آب می نوشد.
می بوید.
می بوسد.
همخوابگی دارد.

غول قصه ها مشغول است.
نعره می زند.
می ترساند.
می دزدد.
کف پای معشوقش را چنان می لیسد که دیگر نرود!

غول قصه ها تنهاست.
توی قصه اون دیگه هیچ غولی نیست.
فقط آدمهایی که ادعای تمدن دارن.
آدمایی که بویی از غولیت! نبردن.
آدمایی که غولها رو دوست ندارن.
آدمهایی که چشم دیدن غولها رو ندارن.
آدمهايي كه يا پرنسس موبور و زيباروي مهربانند يا پرنس دلير و شجاع.

غول مي داند.
مي داند كه كشته خواهد شد. به دست همين آدمهاي متمدن
مي داند كه در پايان هر قصه فقط صداي شمشير دلاوري است كه بايد سر از تن غول جدا كند.

غول قصه ما مي خندد.
غول قصه ما از ته دل مي خندد

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 3:26 بعد از ظهر  توسط دیوونه  |