تبليغاتX
زمزمه های تنهايی یه دیوونه
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند
«حقیقت این است که سکوت بیشتر از آنکه نشانه رضایت باشد نشانه ریاضت است .»

Blocked

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 8:58 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

«پیرزنی با قدم های آهسته و دو عصایش، از خیابان می گذرد.
ناتوان است. یک عصا جلو. بعد پای چپ جلو. عصای دوم جلو. پای راست کنار پای چپ.
ویژژژژ. اتومبیلی از جلوی پیرزن می گذرد.

تا کجا؟
تا کی؟»

داستان شاهدخت سرزمین ابدیت - آرش حجازی - ص ۲۱۰

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 3:31 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

نفرین کن.
اگر نفرینهایت مثل نفرینهایم باشد، سعادتمند خواهم شد!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 2:31 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

می گفت باید مثل باران باشی.
هیچکس به باران عادت نمی کند.
اما هروقت بیایی  خیس می شن.

لابد راست می گفت!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

انیشتن هم ما رو اسیر کرد با این نظریه نسبیتش. آخه مرد گنده، نونت کم بود. آبت کم بود کرم ریختنت چی بود؟؟

دوماهه که همه چی رو نسبی می بینم:
کم و زیاد، ترس و شجاعت، دور و نزدیک، عشق و نفرت، مرگ و زندگی، تو و من

حالم از انیشتن به هم می خوره. از سبیلش. از اون پیپ مزخرفش. از اون فرضیه نسبیتش. از صداقت فرضیه یخ می زنم. از عملی بودنش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 8:57 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

هیچکدام در نقش خود بازی نمی کنند!
خنده ها، گریه ها، فریادها و غصه هایت را می گویم!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

خستگی را خسته می کنم از بس که در گوشش می خوانم خسته ام!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

فقط یک لحظه تا ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

"بغض لعنتی داشت خفم می کرد
باید نشون می دادم آدم کاملا آروم و بی تفاوتی هستم واسه همین همون جا خفش کردم
حداقل تو این یه مورد می تونم مدال المپیک جهانی رو به خودم تقدیم کنم
به زور یه لبخند کوفتی تحویل همه دادم
بهشون گفتم هیچ وقت حالم بهتر از این نبوده

باور کردن!!!"

پشه ی خوشبختی

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 4:24 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

می دانم که اشتباه است.
می داند که اشتباه است.

و باز از منطق می گوببم و از احساس
و از اینکه درست انتخاب کرده ایم.

امروزی ایم دیگر!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

همیشه از تغییر می ترسم!

از به دنیا آمدن
از به مدرسه رفتن
از ازدواج
از به دنیا آوردن
از جدایی
از جابجایی
از مسافرت
از مرگ

به ترسو بودن خودم افتخار می کنم!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 8:36 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

می گفت مرد خوب ، مرد مرده است!
و من با حسرت به مرده های متحرکی نگاه می کردم
که زندگی می کردند
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط دیوونه  |