|
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند
|
و من ، همیشه دلم براش می سوخت.
چاه کن بدبخت!!!
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس غرق چت كردن شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او كلاس بالايي دارد. او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر دركتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
"
دیگر بس است
ای دخترکان ساده ی کامل!
که در سینه هاتان
جای زخمهای کهنه عشقهای افلاطونی
به چرک نشسته است
گرد این آتش رقصتان بیهوده است
رقصنده های کولی من
دیگر بس است
دیوارها بلندند
هیچکدام شما را به درون راهی نیست
این تسخیر ناپذیر
تسخیرناپذیر خواهد ماند
"
یادم رفت منبعش کجا بود!!
بعد یه صندلی گهواره ای می ذاشتم روبروش.
می نشستم روش . درست روبروی بوفه.
بعد تا خود قیامت نگاهشون می کردم و سیگار می کشیدم!
با این آتش تمام خطهای آن به مثابه سالهای زندگی
چه آسان می سوزد
و چه بی صدا خاکستر می شود
می سوزد و می سوزد و می سوزد
خطهایش یک به یک به سرخی آتش در دمی به خاکستر بدل میشود
خط به خط
سال به سال
تا که میرسد به خط کام خویش
خطی طلایی
سال اوج زندگی
در دمی به ناگهان آن خط موفقیتش
میشود آخرین خط تمام زندگی
با رسیدنش به این مکان
به ناگهان
سوختن تمام می شود
جای او دگر کنون
قعر جام شیشه است و در کنار دیگر جنازه ها...!
چه زود سیگارم تموم شد!!!
"


شاید همان باشد که هیچکس معنایش را نمی داند.
همان که سالها در پی آن بودیم و هستیم!
همان که اسمش را می دانم
همان که اسمش را می دانی
استخص!
مثلا توی بچه گی بزرگی کرد و توی بزرگی بچه گی
یا مثلا جای غم و شادی رو عوض کنه
جای عشق و نفرت رو
جای سکوت و سخنرانی رو
جای وصال و فراق رو
نمی دونم
شاید من خیلی فرق داشته باشم!
اصلا شاید همینه
شایدم نیست.
اینم به نمی دونم هام اضافه شد!!!!!!!