تبليغاتX
زمزمه های تنهايی یه دیوونه
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند
همیشه از تاریکی می نالید
            از نمور بودن دیوارها
            از نبودن هوایی برای تنفس
            از من

و من ، همیشه دلم براش می سوخت.
چاه کن بدبخت!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

"
گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس غرق چت كردن  شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  دردسر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او كلاس بالايي دارد. او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر دركتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
"

http://mr1.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

"
گرد این آتش رقصتان بیهوده است
دیگر بس است
ای جستجوگران فتح من
ای سلحشوران عرصه عشق!
شمشیرهای چوبی تان برا نیست...
زجرم می دهد...

دیگر بس است
ای دخترکان ساده ی کامل!
که در سینه هاتان
جای زخمهای کهنه عشقهای افلاطونی
به چرک نشسته است
گرد این آتش رقصتان بیهوده است
رقصنده های کولی من

دیگر بس است
دیوارها بلندند
هیچکدام شما را به درون راهی نیست
این تسخیر ناپذیر
تسخیرناپذیر خواهد ماند
"

یادم رفت منبعش کجا بود!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

دوست داشتم یه بوفه گرونقیمت داشتم از چوب گردو که تماماْ کنده کاری شده است.
تمام زندگیم و می ذاشتم توش
تمام لوح های تقدیر رو.
تمام افتخارات دوران تحصیل رو.
تیکه هایی از پوست صورتم که موقع کار زیر آفتاب کنده شد.
اشکهایی که ریختم.
قهقهه هایی که زدم.
تمام عکسهام. چه اونایی که با دیدنش پر در می آرم. چه اونایی که مثل توی مغزم فرود می آن
یه شیشه عطر یاس کریستین دیور.
تمام certificate هایی که دارم
تمام چیزهایی که داشتم
که دارم.

بعد یه صندلی گهواره ای می ذاشتم روبروش.
می نشستم روش . درست روبروی بوفه.

بعد تا خود قیامت نگاهشون می کردم و سیگار می کشیدم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

دخترک ساده عاشـق مـی شد.
           ساده عشق می ورزید.
           ساده دلـزده مــی شـد.
           و سـاده جـدا می شــد.
دخترک اما، ساده نبود
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

"
نو عروسی در لباسی از جنسی شفاف
باکره ای آبستن بیست میخ تابوت من
در لحظه ای از زمان
به ناگاه پرده ها دریده می شود
کودکی از درون جعبه ای سپید
چه آرام سر بر می آورد
کودک در میان دستان من
در میان انگشتان من
با اولین بوسه
طعم آتشی را بر خود احساس میکند
و با هر بوسه عمیق
آتشش فزون می شود

با این آتش تمام خطهای آن به مثابه سالهای زندگی
چه آسان می سوزد
و چه بی صدا خاکستر می شود
می سوزد و می سوزد و می سوزد

خطهایش یک به یک به سرخی آتش در دمی به خاکستر بدل میشود
خط به خط
سال به سال
تا که میرسد به خط کام خویش
خطی طلایی
سال اوج زندگی
در دمی به ناگهان آن خط موفقیتش
میشود آخرین خط تمام زندگی
با رسیدنش به این مکان
به ناگهان
سوختن تمام می شود
جای او دگر کنون
قعر جام شیشه است و در کنار دیگر جنازه ها...!

چه زود سیگارم تموم شد!!!
"

 لبخند تلخ

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

عکسهایی با موضوع زندگی...
و منی که خود را تهی می بینم از آن

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 4:1 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 1:41 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

"
اصلاً تمام ِ بد بختی از آدم و حوّا شروع شد!...!
از این که خدا فکر کرد این شاهکاری که آفریده باید بشاشد
"

http://pich-ostekhooni.blogspot.com

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

چیزی مشترک بین ما هست.
معنایش را نمی دانی.
معنایش را نمی دانم.

شاید همان باشد که هیچکس معنایش را نمی داند.
همان که سالها در پی آن بودیم و هستیم!
همان که اسمش را می دانم
همان که اسمش را می دانی

استخص!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

... وقتی که آدم با بقیه می خواد فرق داشته باشه باید همه چیزش فرق داشته باشه
شاید باید بزای فرق داشتن فقط جای چیزها رو با هم عوض کرد

مثلا توی بچه گی بزرگی کرد و توی بزرگی بچه گی
یا مثلا  جای غم و شادی رو عوض کنه
جای عشق و نفرت رو
جای سکوت و سخنرانی رو
جای وصال و فراق رو

نمی دونم
شاید من خیلی فرق داشته باشم!
اصلا شاید همینه
شایدم نیست.

اینم به نمی دونم هام اضافه شد!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط دیوونه  |