تبليغاتX
زمزمه های تنهايی یه دیوونه
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

من چهره‌ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی.

با قایقم نشسته به خشکی
فریاد می‌زنم:

"وامانده در عذابم انداخته است
در راه پرمخافت این ساحل خراب
و فاصله است آب
امدادی ای رفیقان با من."

گل کرده است پوزخندشان اما
بر من،
بر قایقم که نه موزون
بر حرفهایم در چه ره و رسم
بر التهابم از حد بیرون.

در التهابم از حد بیرون
فریاد بر می‌آید از من:

"در وقت مرگ که با مرگ
جز بیم نیستی و خطر نیست،
هزالی و جلافت و غوغای هست و نیست
سهو است و جز به پاس ضرر نیست."

با سهوشان
من سهو می‌خرم
از حرفهای کامشکن‌شان
من درد می‌بَرم
خون از دورن دردم سرریز می‌کند!
من آب را چگونه کنم خشک؟

فریاد می‌زنم.

من چهره‌ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی.
مقصود من زحرفم معلوم بر شماست:
یک دست بی صداست
من، دست من کمک زدست شما می‌کند طلب.

فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد می‌زنم.

فریاد می‌زنم

نیما

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 1:41 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

Something tells me that I'm left without a chance
in my suspicious attempts to get her close
enough to close my lips around her smile
now I can't close my eyes when she's around
and she's around
passing like the wind that shapes the clouds
she is around, she is around ...

گوش کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

Hey Player,
  The game would not always be the same, so forget the rules you've played with. From now on we're playing with MY rules!

Happy playing!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 7:13 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

Winners never quit
Quitters never win
But those who never quit and never win are plain stupid!

Just like me!!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

گه گاهی فقط دنبال شاخی...دمی...سمی ...تو خودم می گردم....شما چیزی ندیدین؟؟؟!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

"بر او ببخشاييد
بر او که گاه گاه
پيوند دردناک وجودش را
با آب های راکد
و حفره های خالی ٬ از ياد می برد
و ابلهانه می پندارد
که حق زستن دارد !

 بر او ببخشاييد  
 بر خشم بی تفاوت يک تصوير
 که آرزوی دوردست تحرک
در ديدگان کاغذی اش آب می شود

بر او ببخشاييد
بر او که در سراسر تابوتش
جريان سرخ ماه گذر دارد
و عطر های منقلب شب
خواب هزار ساله ی اندامش را
آشفته می کند.

بر او ببخشاييد
بر او که از درون متلاشی ست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد
و گيسوان بيهوده اش
نوميدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزند

ای ساکنان سرزمين ساده ی خوشبختی
ای همدمان پنجره های گشوده در بازان

بر او ببخشاييد

بر او ببخشاييد

زيرا که محسور است
زيرا که ريشه های هستی بار آور شما
در خاک غربت او نقب می زنند
و قلب زود باور او را
با ضربه های موذی حسرت
در کنج سينه اش متورم می سازند."

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

راست می گفت دوست موبورم،
زیادی گوشت گوسفند جویده ام

دیگر به گمانم وقت آن رسیده باشد
که گلوی گرگان را به دندان بگیرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

 

 او غولي بود چشم آبي
دل به زني ريز اندام سپرد .
روياي زن در خانه اي بود كوچك
با ياس سفيد
در باغچه اش.

ديو ديوانه وار عاشق بود
دستانش براي كارهاي بزرگ ساخته شده بود
كوبه ي دري را بزند
با ياس سفيد
در باغچه اش .

او ديوي بود چشم آبي
دل به زني ريز اندام سپرد
زني ظريف و ريز اندام .
زن خسته از قدم هاي بزرگ ديو
تشنه آسودگي بود .

روزي" بدرودي" گفت به ديو
و در آغوش مردي پولدار و كوچك اندام
به خانه اي رفت ،
با ياس سفيد
در باغچه اش .

حال خوب ميداند
كه براي ديو چشم آبي
و عشق او
در خانه اي
با ياس سفيد
در باغچه اش

نمي شود حتي گوري هم ساخت .

 (ناظم حکمت )

http://kharmagas80.persianblog.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

تابوتی می خواهم به بزرگی خودم به علاوه تمام غمها و غصه هایم. مبادا گوشه ای از ما به بیرون درز کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

عکسهایی هست که برام به اندازه یک کتاب حرف دارن. نمی دونم ، شاید برای شما هم حرف بزنن. اونا رو نمی خواستم پشت سر هم اینجا بذارم. ولی یه وبلاگ جدید براش باز کردم تا اونجا بدون قید و بند وراجی کنن

لينك

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 2:20 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

"هرگز نخواستم که بدانم
در پس شبهای دراز هم آغوشی و مستی رخوتناک پس هر لذت
چه چیز انتظارم را میکشد
تمام آرزویم این بود تا دستش را دست بگیرم و بفشارم
تا بدانم که هست و دوستش دارم
اما یکبار فرصت هست برای دوست داشتن "

بچه ملا

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

به تندی طعم دارچینی آدامس Cinnamon که تمام خاطرات ۳ ساله رو جلوی چشمام ردیف می کنه قسم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط دیوونه  |