|
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند
|

با قایقم نشسته به خشکی
فریاد میزنم:
"وامانده در عذابم انداخته است
در راه پرمخافت این ساحل خراب
و فاصله است آب
امدادی ای رفیقان با من."
گل کرده است پوزخندشان اما
بر من،
بر قایقم که نه موزون
بر حرفهایم در چه ره و رسم
بر التهابم از حد بیرون.
در التهابم از حد بیرون
فریاد بر میآید از من:
"در وقت مرگ که با مرگ
جز بیم نیستی و خطر نیست،
هزالی و جلافت و غوغای هست و نیست
سهو است و جز به پاس ضرر نیست."
با سهوشان
من سهو میخرم
از حرفهای کامشکنشان
من درد میبَرم
خون از دورن دردم سرریز میکند!
من آب را چگونه کنم خشک؟
فریاد میزنم.
من چهرهام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی.
مقصود من زحرفم معلوم بر شماست:
یک دست بی صداست
من، دست من کمک زدست شما میکند طلب.
فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد میزنم.
فریاد میزنم
نیما
Something tells me that I'm left without a chance
in my suspicious attempts to get her close
enough to close my lips around her smile
now I can't close my eyes when she's around
and she's around
passing like the wind that shapes the clouds
she is around, she is around ...
Hey Player,
The game would not always be the same, so forget the rules you've played with. From now on we're playing with MY rules!
Happy playing!!
Winners never quit
Quitters never win
But those who never quit and never win are plain stupid!
Just like me!!
بر او ببخشاييد
بر خشم بی تفاوت يک تصوير
که آرزوی دوردست تحرک
در ديدگان کاغذی اش آب می شود
بر او ببخشاييد
بر او که در سراسر تابوتش
جريان سرخ ماه گذر دارد
و عطر های منقلب شب
خواب هزار ساله ی اندامش را
آشفته می کند.
بر او ببخشاييد
بر او که از درون متلاشی ست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد
و گيسوان بيهوده اش
نوميدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزند
ای ساکنان سرزمين ساده ی خوشبختی
ای همدمان پنجره های گشوده در بازان
بر او ببخشاييد
بر او ببخشاييد
زيرا که محسور است
زيرا که ريشه های هستی بار آور شما
در خاک غربت او نقب می زنند
و قلب زود باور او را
با ضربه های موذی حسرت
در کنج سينه اش متورم می سازند."
دیگر به گمانم وقت آن رسیده باشد
که گلوی گرگان را به دندان بگیرم.
او غولي بود چشم آبي
دل به زني ريز اندام سپرد .
روياي زن در خانه اي بود كوچك
با ياس سفيد
در باغچه اش.
ديو ديوانه وار عاشق بود
دستانش براي كارهاي بزرگ ساخته شده بود
كوبه ي دري را بزند
با ياس سفيد
در باغچه اش .
او ديوي بود چشم آبي
دل به زني ريز اندام سپرد
زني ظريف و ريز اندام .
زن خسته از قدم هاي بزرگ ديو
تشنه آسودگي بود .
روزي" بدرودي" گفت به ديو
و در آغوش مردي پولدار و كوچك اندام
به خانه اي رفت ،
با ياس سفيد
در باغچه اش .
حال خوب ميداند
كه براي ديو چشم آبي
و عشق او
در خانه اي
با ياس سفيد
در باغچه اش
نمي شود حتي گوري هم ساخت .
(ناظم حکمت )
بچه ملا