عقده هایم را می گشایم. ولی کسی نیست تا با من از بوی چرک لذت ببرد. باید رویش را دوباره بپوشانم. چرک را هم فقط در خاطراتم بو خواهم کشید. باشد تا کسی به رنگ از مد رفته اش پوزخند نزند.
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
دوباره بی خوابیهایم شروع شده. می دانم. این سزای ناسپاسی هایم خواهد بود. نباید کابوسهایم را می رنجاندم!
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 2:32 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
"If assholes could fly, world would be a very big AIRPORT"
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 10:6 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
جالبه تو هم می ترسی، مثل خود من.
تو ار گاز گرفتگی و من از گاز گرفتن.
تو از پیری زودرس و من از جوانی بی هدف.
تو از شکستهایت و من از غرور پیروزیهایم.
تو از همه می ترسی و من از خودم
ما خیلی به هم شباهت داریم. و به حاطر همبنه که نمی تونیم همدیگه رو تحمل کنیم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
"دستهایی که دور شونه ها حلقه میشن، نگاهی پر از اطمینان و آرامش، و صدایی که نجوا میکنه: آروم باش! تو میتونی!
خواسته ی زیادیه! میدونم!"
Fall In My self
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
"تا حالا گوسفند رو وقتی که میکشن و سرش رو میبرن دیدی؟ اونجایی که یه هو شروع میکنه به دست و پا زدن ٬ محکم ... خیلی محکم ... اونجایی که خون گردنش داره میره و اون داره دست و پا میزنه ٬تند و تند و تند. من همیشه اون موقع بی اراده زل میزنم به دست و پا زدنش ٬ انگار که همه چی بکگراند بشه و یه موجودی رو ببینی که داره دست و پا میزنه تا جونش (که اتفاقاً خیلی هم قرمزه و رنگ خونه) از تنش (همون گردن بریدهش) بره بیرون .
ولی ٬ بعد یه مدت که خونش رفت ٬ هنوز یه کم جون تو تنش مونده ... وقتی که آب میگیرن روش که خونش رو بشورن ٬ اون لحظهی اولی که آب سرد رو روش میریزن ٬ یه تکون کوچیک دیگه دوباره میخوره ... یه جوری که انگار میلرزه .. یه جور لرزیدن ناگهانی که انگار میفهمه همه چیز تموم شده. میفهمه دیگه مرده. دیگه نیست.میفهمه دیگه دست و پا زدناش هم حتی تموم شده . میفهمه این آب سرد یعنی یاداوری همهی اون دست و پا زدنا و جون کندنا . میلرزه .. تن بدون جونش میلرزه ٬ یه کوچولو.
همین."
دیوونه
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط دیوونه
|

یکسال گذشت و این سوپاپ اطمینان من همینطور
داره فس فس می کنه! وبلاگم رو می گم!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 9:43 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
"خیلی چیزا هست که ته دلمو میلرزونه یا باعث می شه بغض تو گلوم گیر کنه.اما چون به خودم قول دادم خوب باشم٬یه نفس عمیق می کشم و یه لبخند می پاشم روی لبهام ٬که یعنی من خوبم!"
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
"خودم را در آغوش می گيرم
محکم روی تخت پرتاب می کنم
آنوقت توی چشمهايم نگاه می کنم
سرم را تکان می دهم و اشك می ريزم ،
پول را روی تخت می اندازم و می روم ."
شاید یک دیوانه
+
نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط دیوونه
|

... وقتی که باتمام وجودت می خوای دردها و نگرانی هات رو اینجوری پرت کنی از
سرت بیرون ولی تنها چیزی که برات می مونه همونه که دوست نداشتی بمونه....
خاطرات!!!
از عکسهای آرش همیشه لذت بردم
+
نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
Do you know why the dog wags its tail?
- Becuase the dog is smarter than its tail.
if the tail was smater, it would wag the dog !!!!!!!!
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
این یکی دیگه آخرشه!!!
آمار و ارقام رو حال می کنین؟؟
http://ezdevaj-movaghat.blogsky.com/?PostID=16
+
نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 1:25 قبل از ظهر توسط دیوونه
|