|
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند
|
= باشه، سختيهايم، دردهايم، غمهايم و هرچه را كه جز خودم کسی را قادر به حملشان نميدانم مال من. بقيه اش را بردار و ببر. همه اش را
= اما مواظب باش. جاي خالیشان را برايم پر كن، با خودت. والا به درونم خواهم شكست.
"آدمها و حجم هندسی موجوديتشان...
دخترهای مستطيلی،مربع،لوزی،استوانه ای،کروی و... از دخترها کروی خوشم نمياد چون يکنواخت هستند بدون هيچ گوشه ای يا ضلعی!پسرهای قائم الزاويه و متساوی الاضلاع و متوازی الاضلاع هم جذاب نيستند.پسر بايد ذوزنقه ای باشد بی هيچ ضلع مساوی! نه مثل مکعبی شق و رق و اتو کشيده وکسالت آور! همه اينها را ميتوان با برهان خلف اثبات کرد...
راستی غريبه ! من و تو که هنوز همان دو خط موازی هستيم..."

ميگويد: "همه چيز از روزی شروع شد که گفت: دوستت دارم چون با بقيه فرق داری! و من فرق دار شدم و فرق دارتر شدم و فرق دارتر شدم تا دوست ترم داشته باشه!"
و ادامه ميدهد.جملاتش را بی سر و ته ميگويد، تا با بقيه فرق داشته باشد...
خودم را می گوید!!
نه نه نه
فکرش رو نکن
فکرش درد داره."
مخلص همه کابوسهای رنگی هستم. دربست!!!
اين لذتها اينقدر شخصیان و اينقدر لای درز و شکافهای زندگیمون گم شدن که گاهی اوقات خودمون هم ازشون خبر نيستيم. فقط وقتی يکیشون رو از دست میديم يههويی ته دلمون قد يه توپ پينگپنگ خالی میشه. دلمون برای يه چيز نامرئی تنگ میشه.
مثلاْ آدمهايی که با نشخوار کردن ساندويچ باعث شدن لذت گاز اول به يه ساندويچ سوسيس پر از سس رو وقتی دندونام تا بيخ لثه تو مايع گرم سس و روغن میره زايل کنن.
زن های کلفت مرامی که مرتب با جلو عقب کشيدن چارقد و يقه لباسشون سعی میکنن دنبههای بيرون افتادشون رو بپوشونن، لذت ديدن اون لاخهای مويی رو که کنار چشم دخترهای نغز و ظريف میافته زايل میکنن.
بچه خر خونهايی که درس خوندن رو تبديل به عذاب کردن. مطالعه رو کوفتم کردن.
رانندههايی که خيابونا رو پيست مسابقه کردن، لذت موزيک گوش کردن عين رانندگی رو ازم گرفتن.
دخترهايی که سلام عليک رو تبديل به معادله ديفرانسيل از درجه هشت کردن، لذت لبخند متقابل رو به گه کشيدن.
آدمهايی که با عاشق و فارغ شدنای مکررشون حالم رو از عشق به هم زدن!"
Brain-less.com
"اين وبلاگايی که جای کامنت ندارن يه حسی به من می دن عين دفتر امور تربيتی مدرسه. روی يه صندلی چرمی وسط يه اتاق نشستی و چند نفر آدم دور و برت میچرخن و حرف میزن و يه کارهای نامفهومی می کنن در حالی که پيشفرض همه در مورد تو اينکه که يه دانش آموز خاطی نا مسلمون هستی. پس میشينیم، کلی حرفاشون رو میشنفیم و در آخر فقط يه انتخاب داریم: از در بریم بيرون!
در حاشيه: راستی اين شغل شريف امور تربيتی هنوز در مدارس ما وجود داره؟ "
brain-less.com
Just like a handshake, that's all
So hard to break a rule of yourself, but so easy when you broke it.
So easy to believe that you can achieve a goal, but SO HARD to see when you loose
So hard for them to know why on earth do you want such, but so easy for them to make fun of it.
So hard for them to believe all the logic you're using, but so easy to admit others' crap
So hard , So easy!
So hard to see aprat what you once called a union. So easy to ask for it, So hard to believe it's already happening.!!
So easy to believe that you can make a change, so hard to understan that what you realy did was just looked like another cenario of your foolishness!!!
So hard to write all these sadness with a broken heart ,So easy to look back and find a reason to continue.
نه ، مثل اون لخظه ای که ماتت میبره وقتی بهت میگه تو هیچ کاری نکردی و تو نمی دونی اون لحظه خدایت را که می بایست در همان نزدیکی می بود را از کجا گیر بیاری تا به جای تو نگاهش کنه و بگه نه.
نه ، مثل اون موقعی که تمام تحملت رو به سخره میگیره. تمام عشقت. اونی رو که تو به خاطرش چیزی از خودت باقی نذاشتی که بهش با غرور نگاه کنی
نه. شاید مثل اون لحظه ای که تمام ذهنیاتش را باید به مثابه قانون سوم نیوتن قبول کنی. جایی که هر عملش رو عکس العملی میدونه.
نه شاید هم مثل اون لحظه ای که تمام غمت رو آه میکشی و اون فقط "ها"ی گرم تو رو میبینه که توی گرمای کویر اذیتش میکنه
آآآآآه
برای تشنه چون دست بودنم آرزوست!!!!
پ.ن: حالا دنبال دست خودم می گردم. چون شاید باید بفهمونم که منم بعضی وقتها تشنه ام میشه!
زندگی سخت ساده است!
خطر کن!
وارد بازی شو!
چه چیزی از دست می دهی؟
با دستهای تهی آمده ایم،
و با دستهای تهی خواهیم رفت.
نه،چیزی نیست که از دست بدهیم،
فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند،
تا سر زنده باشیم،
تا ترانه ای زیبا بخوانیم،
و فرصت به پایان خواهد رسید.
آری، این گونه است که هر لحظه غنیمتی است!
cando.blogfa.com
دلم مي خواد مثل بچه ها نق بزنم، اخم كنم، لوس بازي در بيارم، پاهامو بكوبم زمين، دفتر نقاشيمو خط خطي كنم، بچه ی بدی باشم...
یکی بیاد با من نقاشی بکشه، یکی بیاد منو ببره پارک، یکی بیاد تابمو هل بده، یکی بیاد بازی...
Fall in myself
مثل اون موقعی که خسته ای از ابن همه راه رفتن. بر میگردی و می خوایی یه نیرو بگیری با ذکر کرده هات.
بعد میبینی سردرگم بودی و هیج کجا نرفتی. درجا زدی
آآآآآآآآآآآه
.....مثل اون صدای جلز و ولز دلت وقتی یهویی خنک میشه......
آخیییش!
و این چوب اما عصای شماست به آن تکیه کنید و قدم به قدم بیایید. اما روز ی خواهد رسید که عصای شما ، دار شما خواهد بود. و آن زمان که خون شما سر این عصا را سرخ کند، سیمرغ بر بالای آن آشیانه خواهد ساخت.
به این جا که رسیدیم اما پروا کردیم و همیان حق از دستمان افتاد، عصای عاشقی نیز. ولی باز از پی ماه مرشد رفتیم اما دیگر قهرمانانی نبودیم در جستجوی قاف و عشق و سیمرغ. این بار دیگر سیاهی لشکری بودیم که به تماشای قصه ای می رفتیم.
و در راه بودیم که کسانی را دیدیم ، می خرامیدند و می رفتند ، دست انداز و عیار وار؛ و در دست هر کدام چوبی. ما مرشد گفت: اینان عاشقانند و دارشان را با خود می برند. زیرا می دانند که معراج مردان بر سردار است.
ماه مرشد گفت: دیری نخواهد شد که آنها وضویی خواهند گرفت، با خون خویش. زیرا که در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به خون.
و ما باز از عشق پرسیدیم و او باز گفت که عاشق را سه حرف است، پس آن را امروز ببینید و فردا و پس فردا.
و روز نخست آن عاشقان را کشتند و روز دیگر سوختند و سوم روز خاکسترشان را بر باد دادند.
ماه مرشد گفت و عشق این است.
از راه که بر می گشتیم راه پر بود از جام های سرنگون و ماه مرشد گفت: اینها جام خداوند است و خدا تنها جام به دست سربریدگان می دهد.
ما برگشتیم بی عصا و بی همیان و قاف آخر عشق بود. ما اما در عین عاشقی مانده بودیم!
عرفان نظرآهاری
فردا که سی سالت میشه .. یا شایدم چهل سال ٬ به این فکر میکنی که تو این زندگی به کجا رسیدی. چی به دست آوردی. به این فکر میکنی که رویا هات کوشن .. به بچگیت فکر میکنی ٬ به ۲۰ سالگیت .. به ۲۲ سالگیت. به اولین باری که عاشق شدی .. به اولین باری که تصمیم گرفتی مال کسی باشی ٬ به اولین باری که تصمیم گرفتی بچه داشته باشی ٬ به اولین باری که اعتراف کردی ٬ به اولین باری که تونستی چیزی رو واقعاً بخوای .. و به همهی چیزایی که تونستی بخوای داشته باشی تا چیزی به دست آورده باشی و روزی که به ۳۰ سالگی و ۴۰ سالگی رسیدی و تو سرازیری زندگی افتادی و به عقب نگاه کردی ٬ پشتت خالی نباشه .
هر وقتی خواستی تصمیمی رو الان بگیری ٬ به ۱۰ سال دیگه فکر کن. به ۲۰ سال دیگه ٬ به اون روزی که به عقب نگاه میکنی و لبخند میزنی . چون اون لبخند میتونه تلخترین لبخند زندگیت باشه ٬ میتونه آرومترین لبخند زندگیت باشه.
... و یادت نره که خط عمرت رو کف دستت حک شده. خیلیا هستن که ۳۰ سالگی آخر خطشونه. یه روزی هم تو پشیمون میشی و ... دیگه خیلی دیر شده. چون دیگه کسی نیست ، چیزی نیست ، هیچی نیست . خالیه.
به حس اون روزت فکر کن. اون روزی که وقتی به دودی که تو آسمون ریشه ریشه میشه و هر باریکهش کمرنگ میشه و کمکم گم میشه نگاه میکنی و تمام وجودت خالی میشه و سردی همهش رو میگیره.
بترس.
دیوونه
شدی پترس فداکار ...
شدی پترس فداکار اما نه برای شهری که پر از زندگی و جوش و خروشه .
پترس شهری شدی که هیچ موجود زنده ای توش نیست .
آهای پترس...
بیدار شو ...
یه نگاه به پشتت بکن !
مردم شهر سالهاست که از شهر رفتن ....
با تو هستم. آره تو . کابوس تمام شبهای آشفته ام. تویی که هرروز صیح ساعت پنج و نیم به سراغم میومدی و از خواب می پروندیتم. تویی که تمام سردردهایم را مدیون کثافتکاریهای تو هستم. چرا دیگه به خوابم نمی آیی؟ دلم برات تنگ شده.

پ.ن۱: (۲۲ می ۲۰۰۶): ممنون که دیشب اومدی. باورم نمیشد. یک قطار آدم. تمام بازیگران فیلم زندگیم. همه رو همراه خودت آوردی تا بهترین و عمیقترین کابوس زندگیم را ببینم. ممنونم که گذاشتی دوباره لذت جنگ بی حاصل با پلیدیها را در خواب تجربه کنم. هیچوقت این سوزش چشمها و سردردم از خاطرم پاک نمیشه. همش را مدیون تو هستم.
پ.ن.۲: (۲۹ می ۲۰۰۶): خیلی نامردی. بارها بهت گفتم. این به بازیه بین من و تو. حق نداری عزیزامو بیاری وسط. حق نداری. می تونی هرجور که دوست داری زجرم بدی. اذیتم کنی و ...
اما اینو توی کله پوکت فرو کن. نه می ذارم عزیزامو اذیت کنی نه ابنکه اونا رو بکشی طرف خودت. مفهمو شد.
اینبار می بخشمت. ولی دفعه بعد کاری می کنم که خودم بیام تو خوابت. به هیچکس هم رحم نمی کنم. تمام عزیزاتو می شناسم. بفهم!