.... We were just too greedy baby.... That's all !
from: Bittermoon movie
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
دوست دارم اون لحظه ای رو که اینجوری نگات می کنم. به نظرم می آد که دو تیکه شدی. خوب و بدت جداست. زرنگی ها و احمقیهات. شعور و بی شعوریهات.
جالبی موضوع اینجاست که زیاد نمیشه این حس غربالی دیدن رو ادامه داد. بالاخره مثل یه کش برمی گردی به اون اصل خودت. به اون معجون تضادها. همونی که هر روز می بینم. همونی که هر روز عاشقش میشم. همون متفاوت. همون زیبا. همون دیوونه که دوسش دارم. تو
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 9:15 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
درست مثل یه درام تکراری
که هیچ وقت تازگیش رو از دست نمیده
که هر دفعه قبل از اینکه تموم شه و به آخرش برسه پرت میکنتت دوباره وسط قصه
تا دوباره بخونیش
که دوباره عوضش کنی و بنویسیش و ببینی که همونه و عوض نشده
مثل یه درام تکراری
که هیچوقت تازگیش رو از دست نمیده
که زندگی میکنیش ...
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
همه اونایی که منو می شناسن می دونن که من دیوونه ریاضیات و عددم. رشته اولم همین بود. دانشگاهیم مرتبط بود و الان هم هر چی می بینم روی همین پایه است.
دوست دارم تبدیل کنم:
هر اینچ = ۲.۵۴ سانتیمتر
هر کیلو = ۳۵.۲۷ اونس و .....
دوست دارم رابطه ها رو دربیارم:
هر چی هوا گرمتر بشه: کلاغها کمتر آفتابی میشن
هر چی دود سیگار رو بیشتر نگه داری توی دهنت: نشئه گیش بهتره و .......
امروز روز بزرگیه، امروز من کشف کردم:
کشف کردم که تحت یه فرمول خاص، هر چه فاصله دو نفر کمتر باشه، تنفرشون از هم بیشتر میشه.
اون فرمول خاصش بمونه واسه خودم. البته شاید بعدا تحت لیسانس GNU بهتون گفتم !!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
داشتم ميگفتم...
دلم ميخواد يهو تمام وجودم منقبض بشه و همه ي "آدم بودن" رو يه جا بالا بيارم! بعد درست وقتي خلسه و كرختي بعد از استفراغ اومد سراغم و عرق سرد نشست رو پيشونيم، دراز بكشم تا روحم از تنم فاصله بگيره! بعد هم براي تنم _كه حالا مثل يه قاب شيشه اي خالي ميمونه_ دست تكون بدم و بگم: خداحافظ زندان من! خداحافظ مرداب روح!
Fall in Myself
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 1:18 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
خشک اما هنوز سربلند (باغ شاهزاده ماهان - کرمان)
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
نمی دانم.
فقط فکر و فکر و فکر.
نمی دانم کی به حقیقت نادانیم پی خواهم برد
شاید روزی من هم دانا شوم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 0:58 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
" There are two kind of angry people: inclusive and exclusive,.
Exclusive is that thief who points his gun to the face of cashier and ask for all the money
Inclusive is that cashier who smiles to the thief and all other normal customers and just adds up all the anger inside, Later this cashier grabs a gun and fires to everyone in the neighbor"
I think I'm the cashier
From "Anger Management movie"
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 9:34 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
من مي دانم- هر چه که پيش آيد -
هر کسي هر روز هر جايي داستان من و تو را بخواند ،
به خودش خواهد گفت :
داستان من و تو ، افسانه ء قشنگي است. »
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
« ..... دُم به کله می کوبد و شقیقه اش دو شقه می شود
بی آنکه بداند
حلقه ی آتش را
خواب دیده ست
عقرب عاشق »
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
دوش چه خوردهای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بیگنه روی بر آسمان مکن
باده خاص خوردهای نقل خلاص خوردهای
بوی شراب می زند، خربزه در دهان مکن !
روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو
خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگی تراستم مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم، تیر مرا کمان مکن
ای دل پاره پارهام دیدن او است چارهام
او است پناه و پشت من، تکیه بر این جهان مکن
ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو
گر نه سماع بارهای دست به نای جان مکن
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
کای تو بدیده روی من، روی به این و آن مکن
شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا
گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن
باده بپوش مات شو جمله تن حیات شو
باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن
باده عام از برون باده عارف از درون
بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن
از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن
منبع
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 4:42 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
بهترين فبلمي كه اين ماه ديدم. با تشكر از لبحند تلخ. , و اما نظرم به روش او:
- تجربه
- شيطنت
- اتفاق
-درد
-نارفيق
-پسر خانواده
-تصميم
-كمك
-يك مرد عادي
-يك مرد خوب
-يك مرد عالي
-پايبندي
-خيانت به راحتي "دست دادن"
-گذشت با اميد
-غرور شكسته
-محبت ديده نشده
-سر خوردگي
-عرش
-فرش
-همراه تنهايي
-همراه خيانتكار
-درد اما در روح
-لذت مقابله به مثل
-شكستن دل دلشكن
-سكوت
-دست ياري
-خيانت به اميد واهي
-جدايي
-عطش
-سياهي
-بازگشت
-درد
-تحمل
-عشق به معناي واقعي اما دير
-سيگار؛ مشروب؛ تنزل
-مرگ
-"َAmor"
و تويي كه مي ماني در زيبايي زشتي هايي كه عاشقت كردند.
و من كه نتوانسم آتش را به جز به نام پاك كننده گناهان بشمارم
From Frida movie:
" I love him for the way he is
Not for what he is not"
يا حق
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 8:38 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
آقا این چه تریپی است که پزشکان محترم دارند ! می خوان خودشون رو معرفی کنند حتما اولش باید از لغت "دکتر" استفاده کنند !مثلا تلفن حرف می زنی باهاشون می گی شما ! می گه من "دکتر فلانی " هستم! عزیز دل برادر دکتر هستی باش !اما یه نموره جنبه هم بد چیزی نیست ها !
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
Have You Ever Loved A Woman
Have you ever loved a woman so much you tremble in pain?
Have you ever loved a woman so much you tremble in pain?
And all the time you know she bears another man's name.
But you just love that woman so much it's a shame and a sin.
You just love that woman so much it's a shame and a sin.
But all the time you know she belongs to your very best friend.
Have you ever loved a woman and you know you can't leave her alone?
Have you ever loved a woman and you know you can't leave her alone?
Something deep inside of you won't let you wreck your best friend's home.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رهايم....
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
گفت: برای بودن بهانه ای باید
گفتم: بهانه ای که بپاید
گفت: من نپاییدم؟
گفتم: پاییدی و پریدی..
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
گاهی خنده بيخ گلويم را می گيرد.
آخرش هيچ کس نفهميد ناخوشی من چيست.
همه گول خوردند !
( صادق هدايت )
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 7:12 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
من گرفتار اسمایلی بوس یاهو مسنجر هستم که موقع بوسیدن چشماشو می بنده !
خرمگس
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 4:18 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
همین حسی که دارم
حتی وقتی از تو دورم ...تلخ و بیمارم
چقدر خوبه.... چقدر خوبه
همین بس که می دونم خوب خوبی ..خوابه خوابی ...من که بیدارم
چقدر خوبه .... چقدر خوبه
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:6 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
ابلیس آمده ام به توبه , من در دامن تو هرگز , هرگز نباختم,
ولی این فرشتگان من را فریب دادند از زیر سایه ارغوانی تو فراری دادند به چشمان زمردی عادتم دادند و ناگه از آن بالا باز به اعماق جهنمم هل دادند.
تو را دوست دارم , چون تو را نزدیکتر از خدا به خود احساس می کنم, تو را ای ابلیس دوست دارم.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
تو میگی: آخرین اثر اسپیلبرگ رو دیدی؟
من فقط نگاهت میکنم.
تو میپرسی: کتابهای آلبا دسسپدس رو خوندی؟
من فقط نگاهت میکنم.
تو میگی: از مکتب امپرسیونیسم خوشت میاد؟
من فقط نگاهت میکنم.
تو میپرسی: از تاثیر رنسانس بر آثار اسپینوزا اطلاعی داری؟
من فقط نگاهت میکنم.
تو میگی: بالت دریاچهی قو رو بیشتر دوست داری یا زیبای خفته؟
من فقط نگاهت میکنم.
تو میپرسی: اصلا چایکوفسکی رو میشناسی؟
من فقط نگاهت میکنم.
تو میگی: اون تابلوی روی دیوار اتاق کپی گورنیکای پیکاسو نیست؟
من فقط نگاهت میکنم.
تو میپرسی: بهنظرت قهرمان این فصل شامپیون لیگ کدوم تیمه؟
من فقط نگاهت میکنم.
تو خسته میشی و عاقبت دست یکی دیگه رو میگیری و میری.
امّا من فقط نگاهت میکنم.
ساعتها، روزها و سالها میگذره.
و من به این فکر میکنم که چرا هیچکس نمیتونه نگاه من رو بشنوه.
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
نمی دانی!
نمی دانی و نمی گذارم که بدانی!
که چه شیرینی برایم، وقتی نگاهت می کنم
که در اوج خوابی.
انگار تمام آرامشم را یکجا می یابم.
جمع شده در یک نقطه
یک مکان
نه، نمی گذارم بدانی!
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
ملول می شوی
لول می شوی
ول می شوی
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
ای یار بی نشان!
ای حقیقت نا معلوم دستم را بگیر!
دست کسی را که دست به گندم نمی زند
دست کسی که دست به شیطان نمی دهد
دست کسی که یقین دارد
اینجا بهشت گمشدهْ او نیست
تو از طلوع و رفتن و روئیدنی
نه از غروب و ماندن و گندیدن
دستم به سوی توست
اینجا بهشت نیست
اینجا دلها زمستانیست
روز میلادم نزدیک است
لحظه هایم از ارتفاع می افتد
کاش تا انزوای من می آمدی
تا دیگر این لغت در لغتنامهْ زندگیم معنا نداشت..
http://mehrearosak.blogfa.com/
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
ان اسعدکم عندالله لا يکتب.
(revelation 28:12-5)
(همانا خوشبخت ترينِ شما [وبلاگ نويسان] نزد پروردگار آن است که نمی نويسد.)
شعر :
مرد آن است که خود بجويد، نه آنکه وبلاگش بگويد.
دلتنگستان
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:38 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
دلم برای یک فیلم هندی تنگ شده.
جایی که همه چیز ساده است. حتی دغل بازیهایشان.
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
بعضی روزها من به اوج دانایی می رسم
جایی که همه چیز رنگ باخته و مات شده.
جایی که تمام پنهان شده هار ا می بینم.
جایی که تو، بله تو، می شوی چراغی برایم،
که زشتی هایم و زشتی هایت و نداشته هایم و نداشته هایت و نامردیهامان روشن می شوند.
جایی که دیگر آنقدر روشن است که برایم جای هیچ امیدی را باقی نمی گذارند. جای هیچ تردیدی.
جایی که می دانم و می دانم که تو هم می دانی که جای من نیست. دیگر نیست. ديگر نمي خواهي كه باشد. جايي كه تنفرم به اوج مي رسد. از من، از تو، از ما، از تمام حوصله ات، از احساس تحمل شدن، از لبخند زدن به اميد لبخند ديدن، از ديدن، از ديده نشدن، از خرد شدن، از ناتوان شدن، از حسي كه مانند گوسفند سربريده اي سعي مي كند بلند شود اما نمي تواند. از اين تفكر كه " چشمها را ببند و بگذار تا اين هم تمام شود". از همه، از هيچكس .
مي دانم كه روزي خواهم تركيد.
و آن روز شايد ديگر بازگشتي نباشد
شايد ديگر نباشم تا تركيدن بادكنك، قهقهه ام را به هوا بفرستد.
ولی تو هستی. باید باشی. دوست دارم تیکه هایم صدای خنده ات را بشنوند، صدای قهقه ات را. این منتهای آرزویبشان است
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:51 بعد از ظهر توسط دیوونه
|

* Gimme a kiss before you go!
= Come on I'm in such a hurry, besides your kiss may ruin the make up. Ah, Come on then, no no wait I should wax my shoes first, wait. Did you call for a cab
* Yes I did. :|
= And by the way, put out the garbages on your way out. Close all doors, windows and turn off the light
* OK. x:|
= Ha you wanted a kiss, Come on, I have no time. I'm late
* OK. :)
= Mmmm.... Oh , have you noticed the crack in the cielng just over your head??
* Ohhhhhhhhhhhhhhhhhhh. :( . I'll fix that too and I will close the window and the doors and I will put the garbages out and I will try to be nice guy. I will .... Honey, is it your cab calling?
= Oh yes . OK , bye . Hmmm. Did you asked for something?
* No. Nothing. Have a nice day ;'|
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:33 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
(شب)
ـ شب به خير
ـ شب بخير
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:19 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
من غلام قمرم, غير قمر هيچ مگوي
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگوي
سخن رنج مگوي, جز سخن گنج مگوي
و از اين بي خبري رنج مبر , هيچ مگوي
دوش ديوانه شدم , عشق مرا ديد و بگفت
آمدم , نعره , مزن , جامه مدر , هيج مگوي
گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم
گفت آن چيز دگر نيست , دگر هيچ مگوي
من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي , جز تو به سر هيچ مگوي
گفتم اين روي فرشته است عجب يا بشر است
گفت اين غير فرشته است و بشر هيچ مگوي
گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد
گفت ميباش چنين زير و زبر هيچ مگوي
اي نشسته تو در اين خانه پر نقش خيال
خيز از آن خانه برون رخت ببند هيچ مگوي
من غلام قمرم, غير قمر هيچ مگوي
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگوي
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
بالاخره منم يه روز منفجر ميشم. مثل اون بادكنك صورتي كه توي دستاي يك آدم حريص گير افتاده. يكي كه فكر مي كنه بازم باد ميشه. ميگه نه هنوز جا داره هنوز ميشه بادش كرد.
ويك روز............. بوووووم
درسته كه ممكنه ديگه بادكنك به درد نخوره..... ولي بدجور همه رو شكه خواهد كرد.
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
We are just a moment in time
A blink of an eye
A dream for the blind
Visions from a dying brain
I hope you don't understand
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
و من پیغمبر فراموش شده ای هستم که احساس تنهایی میکند.
تنها و بی هیچ رازی برای نگفتن.
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 5:20 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
هر آدمی یه قدی بزرگه
یه قد خاصی که بیشتر ازون نمیتونه کش بیاد و بزرگتر بشه
آدما وقتی همدیگه رو دوست دارن،همو محدود میکنن، میگیرنش تو چنگشون، برای خودشون، همهت رو میخوان، همهی همهت، عین سایه میافتن روی همهت و تاریکت میکنن، که یهویی نبیندت یکی دیگه و بخوادت تو رو برای خودش
هر آدمی یه قدی بزرگه، به اندازهی خودشم فقط میتونه سایه بندازه، نور مستقیم میتابه با یه زاویهی مشخص، اندازهی سایه عوض نمیشه هیچوقت پس
من اگه از تو بزرگتر باشم، سایهی تو همهی منو نمیتونه بپوشونه، یه گوشههاییم توی نوره، که میبینه و دیده میشه، که دلش یه سایه میخواد که بیاد روشو بپوشونه و تاریک کنه
من از تو بزرگترم، دوست داشتنت قد همهی من نیست، من قد همهم دوست داشتن میخوام، من برای همهم سایه میخوام، تو یا باید اونقدر بزرگ باشی که سایهی همهم بشی، یا اگه نیستی باید چنگتو باز کنی که سایههای جدیدم بیاد بعضی وقتا کنارم، که نسوزم زیر آفتاب
تو بدجنسی، نمیذاری سایهی جدید بیارم، چنگتو بستی؛ من دلم دوست داشتن زیاد میخواد، قد همهم، من غمگین میشم، من تنهامه
تو طولانی میشی، تو خوشحالی
بازی اینه، بازی برای من قشنگ نیست، میخوام فرار کنم ازش، برم یه جای دور
دوستت داشتم، خدافظ عزیزم :
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
آره هیچچیز ثابت نمیمونه
همه چیز حرکت میکنه ٬ همه چیز تغییر میکنه ٬ همه چی.
فقط این حرکت ٬ این تغییر ٬ همهش تو یه دایرهست ... همه چیز میچرخه ٬ با شعاعهای مختلف .. دور خودش.
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
دنیا پر از آینه است
نگو حواست نیست
نگو خودت را نگاه میکنی،
یا موهای سفیدت مثلاً را میشماری!
نه اشکی، نه لبخندی
نه پیر میشوم، نه جوانتر
میبینی؟
آنجا ایستادهام
و تو...
گریه نکن!
این تنها آینه است
شانههای من حالا خیلی دورند
خیلی تنهاتر
قوی شدهاند
بیرحم اما نه
شاید چون
دنیا پر از آینه است
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
Download
I met God on the edge of town
Where the wind meets the stillness
Where the darkness meets the light
Where the ocean meets the sky
Where the desert meets the rain
Where the earth meets the heavens
On the edge of town I met God
I asked God
Do one thing for me
Send me back in time
Send me to Seattle
Let me go
Find Kurt Cobain
Take away his gun
Take away his bullets
Talk to him
Make him wanna live
Tell him how we love him
Help him see his glory
God said no
If I sent you back
If you really found him
You would only ask him
If he could
Help you get a deal
If he knows a lawyer
If he can help you
God said no
I asked God
Do one thing for me
Send me back in time
Send me to Berlin
Let me find
The one they call Hitler
I will stalk him
I will bring him down
I will bring along
A powerful gun
Loaded with bullets
Obliterate his memory
God said no
If I sent you back
You would get caught up
In theory and discussion
You would let your fears
Delay and distract you
You would make friends
You would take a lover
God said no
I asked God
Do one thing for me
Send me back in time
Send me to Jerusalem
Let me go
Let me go find Jesus
Let me save his life
As they try to kill him
Let me take him down
Down from the cross
Take the iron from his body
Try to heal his wounds
God said no
If I let you go
If you really found him
Walking with the cross
You would stare
Your tongue no longer working
Eyes no longer seeing
Ears no longer hearing
God said time
Time belongs to me
Time's my secret weapon
My final advantage
God turned away
From the edge of town
I knew I was beaten
And that now was all I had
God said no
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 9:13 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
با تو هستم غریبه
وقتی از کنار خاطرات مجروح بوسه
این قدر بی تفاوت می گذری.
نباید هم بفهمی
که چرا آدمی
دست به دامن ترانه ی گریه می شود
(شیطان نامه های عاشقانه را دزدیده است - علیرضا روح نواز)
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
چقدر سهل است خواندن ذهن یک انسان بی ذهن!
درست مثل لاجرعه سر کشیدن سه لیتر شیر فاسد
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط دیوونه
|