چیست در طفلی وجود این بشر نیم شیر و نیم شور و نیم شر
در جوانــــــی بـا صفات چـارپـای نیـــم زیر و نــیم زور و نیـــم زر
در کهـــــــولت حاصــــل افراط ها نیم کــیر و نــیم کـور و نیـم کـر
پیری آرد ناتمـــــامی را تــــــمام نیم گــیر و نــیم گـور و نــیم گر
(منبع: نای هفت بند استاد پاریزی)
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
پرده را برداريم
بگذاريم که احساس هوايي بخورد
بگذاريم بلوغ ،زير هر بوته که ميخواهد بيتوته کند .
بگذاريم که غريزه پي بازي برود..
(سپهري)
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
دلم برای یک گناه تنگ شده یک گناه بزرگ.
می خواهم امروز را در خیابان ها قدم بزنم و زیر دختهای پر رنگ تابستانی بیندیشم به همه ی چیز های که دیروز و تمام موفقیت های امروز ام . می خواهم پیروزی هایم را جمع کنم و از مجموع شکستها کم کنم . می خواهم از پی همه دیوار ها از پشت همه نگاه ها سینه خیز به بستر تو بیایم ، تا بتوانم ببوسم تو را، او را، شما را. می خواهم کلنگ را بردارم و خدا را از زندان اش نجات بدهم .
طفلکی دلش گرفته می خواهم به او طعم زندگی را بچشانم . می خواهم به او یاد بدهم چگونه با یک هفت تیر کوچک می تواند خود را بکشد وخلاص شود.
می خواهم با شیطان برقصم با این ابلیس در لباس زیبا رویی و خدا را می بدهم آنقدر که روی پا هایش بند نباشد.
می خواهم گناه کنم یک گناه بزرگ...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
پرنده ها...
رفتند...
پرنده ها...
به تماشای آبهای سپید رفتند...
اما هنوز جایی هست...
جایی که پرندهها هستند.
میشه از پنجره کوه سپید رو دید
و از شکوفهها و پرندههاش عکس گرفت...
پرنده ها
شکوفه ها
و یاد مهر تو
ای مهربان تر از خورشید...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
به زمستان بگو
که باز بیاید
هنوز عطر خاطرت
در مشامم
منجمد است
به بلبل بگو
دهان ببند
فصل گل نیست
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
« در روستايی از کشور چين، مردی بود که يک اسب بزرگ و استثنايی داشت. روزی مردم ده اومدند به صاحب اسب گفتند: تو چقدر خوش شانسی که اين اسب را داری! و مرد گفت: شايد! چندی بعد اسب به دل کوهستان زد و ناپديد شد. مردم ده دوباره اومدند پيش مرد و به او گفتند: تو چقدر بدشانسی که اسبت فرار کرد! مرد فقط گفت: شايد! مدتی گذشت. اسب با يک قطار اسب شبيه خودش، برگشت پيش صاحبش. مردم روستا اين بار به مرد گفتند: تو چقدر خوش شانسی که يکدفعه صاحب اينهمه اسب شده ای! و مرد دوباره گفت: شايد! فردای اون روز، پسر مرد، سوار يکی از اسبها شدو افتاد و پاش شکست. دوباره مردم اومدند پيش مرد و گفتند: تو چقدر بد شانسی که اين بلا سر پسرت اومد! مرد گفت: شايد! مدتی بعد جنگی درگرفت و تمام پسرهای روستا را به جنگ بردند جز اون پسرو که پاش شکسته بود. مردم بازهم اومدند به مرد گفتند: تو چقدر خوش شانسی که پسرت پاش شکست و به جنگ نرفت! ومرد فقط گفت: شايد... و اين قصه تا مدتهای مديدی ادامه داشت...»
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
"مرد در لحظه های آخر صعود بود و کم کم پرچم را برای بر افراشتن بر فراز قله آماده میکرد در دل به خدای خود گفت :خدایا تنها تو بودی که مرا یاری کردی تا به این موفقیت برسم و بدون کمک تو من هرگز موفق به انجام این کار نمیشدم ....تنها چند گام دیگر تا فتح قله اورست ـ بام جهان ـ بیشتر باقی نمانده بود و هوا دیگر کاملا" تاریک شده بود ناگهان مرد احساس کرد زیر پایش خالی شد و با سرعت سقوط کردو با سفت شدن طناب حمایت در بین زمین و هوا معلق ماند لحظه ای به زیر پایش نگاه کرد و جز سیاهی ای عمیق چیزی ندید دوباره دردل خدایش را خواند :خدایا همان طور که در رسیدن به قله تو یاورم بودی همکنون نیز تنها تو میتوانی کمکم کنی و مرا از این گرداب مرگبار برهانی ......صدائی گفت بنده من دوستت دارم آیا به من اعتماد داری؟ مرد با تمام وجود گفت آری خدا گفت بدون درنگ طنابی که به آن آویزان شده ای را با چاقو ببر... مرد نگاهی به زیر پایش انداخت و محکم به طناب چسبید....
صبح فردا کوهنوردانی که از آن منطقه عبور میکردند جسد مردی را یافتند که ازیک طناب آویزان شده است و تنها یک متر با زمین فاصله دارد ..."
حالا این دقیقا حالت من دیوونه است. هی به من میگن بابا ول کن طنابو. منم که فقط با وحشت و دودلی دور و برم رو نبگاه می کنم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
عزراييل بايد مي رفت روح شخصي رو که در حال مرگ بود قبض کنه!عزراييل به سمت زمين حرکت کرد.با سرعت.
مادر:::با گريه ي شديد...بچم داره ميميره.. بچم....خدا..
پدر :::گريه ............................
مادر کودک رو محکم به سينه اش مي فشرد...ولي ديگه وقتش رسيده بود که عزراييل کارشو انجام بده
خدا فرمان رو داد.....صورت کودک تو ذهن عزراييل چنبره زده بود...عزراييل فکر کرد چرا انسان ها وقتي شخصي رو از دست مي دن اين قدر بي تابي مي کنن؟چرا با اينکه مرگ اين قدر براي آدم ها دردناکه اون ها خودکشي ميکنن ؟؟سوالي که بعد از اين همه مدت به ذهنش رسيد!عزراييل قبلا هم به خاطر قضيه هاي مختلف مثل مرگ و مير تاعون قرن 16 ...حادثه ي بم ...سونامي و.....بي تابي بسيار و گريه هاي فراوان رو ديده بود...عزراييل آماده شد.مکثي کرد. عزراييل رو به خدا:::خدايا چرا انسان ها اين قدر دچار بي قراري مي شوند؟مفهوم مرگ چيست؟نمي توانم درک کنم..اگر ممکنه مي خواهم مدتي انسان باشم،خدا در پاسخ گفت به خاطر اين همه خدمتي که بهم کردي يک راهي جلو پات ميذارم.عزراييل با خوشحالي:: قبول...خدا ::من به تو توانايي مي دهم که انسان شوي ولي قبل از آن بايد کار نا تمامت را انجام دهي..وپس از مدتي که انسان شدي با دستور من بايد برگردي کارت را ادامه دهي. در اين مدت کارت را به جبرييل که مدت هاست بيکار است مي سپارم.عزراييل فکري کرد و گفت::.حتما.... و به سادگي روح کودک رو قبض کرد!و به خانه برگشت....يک دست کت و شلوار بسيار زيبا سفارش داد...مي خواست روي زمين بهترين زندگي رو داشته باشه..مي خواست انسان بودن رو تجربه کنه..براي زندگي سواحل زيباي مديترانه رو انتخاب کرد...لذت انسان بودن رو چشيد ..لذت خوردن،لذت معاشقه،لذت دوست داشتن،لذت آموختن،لذت آموزاندن و مهم تر از همه لذت پدر بودن...عزراييل از همسري که بسيار دوستش مي داشت صاحب فرزندي شد. بسيار فرزندش را دوست مي داشت..مدام بچه اش رو در آغوش مي گرفت و ابراز محبت مي کرد ...يک روز همسر عزراييل با گريه ي شديد::.بچمون..... اينبار نوبت مرگ بچه ي عزراييل شده بود.عزراييل پس از شنيدن اين جمله فرياد هاي بسيار سر داد ..گريه اش قطع نمي شد.نعره ميزد و مدام ....فرشته ي مرگ تازه معناي مرگ را فهميد!! ...خدا به عزراييل فرمان داد که ديگر مجال نيست بايد برگردي سر کارت!عزراييل پوست خندي زد و تيغ را برداشت و شاه رگ خود را قطع کرد.... هم غم مرگ و هم لذت آن را درک کرد و عشق را نيز....آرام مرد! ...بسيار آرام . . . . . . . . . . .(اسپرمي مجهول...تلخيص)
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
آسیابان: هر چه ما داریم از پادشاه است.
زن: چه می گویی مرد؛ ما که چیزی نداریم.
آسیابان: آن نیز از پادشاه است.
"مرگ یزدگرد" بهرام بیضایی
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 8:16 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
... مثل میدونی که دور می زنی به امید اینکه به جاهای بهتری بروی. بعد می بینی داری همون خیابون و داری برمیگردی!!! زارت!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
ناگهان چه زود دير مي شود!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
باران آمد
باران آمد
اما
هیچ مردی نیامد
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 9:28 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.
خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما...
من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟
تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو ، فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی.
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری. زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است. ایمان زندگی است
پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز !
و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد. زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.
نام ایمان تازه زمین، بهار بود.
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 9:55 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
الهی! اگر میآزمایی، توان و تحمل و صبرم را زیاد کن.
اگر میآموزی، ادراکم را وسعت ده.
اگر میبخشایی، ظرفیتم را افزایش ده.
اگر میستانی، گوهر کمالی ارزانی کن.
و اگر میرهانی ... خدایا. حتی لحظهای مرا به حال خود رها مکن. که نیاز نیازمندان را تنها تو پاسخگویی که بینیاز از هر نیازی.
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 9:53 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
به خاطر آور ، كه آن شب به برم
گفتي كه : بي تو ، ز دنيا بگذرم
كنون جدايي نشسته بين ما
پيوند ياري ، شكسته بين ما
گريه مي كنم
با خيال تو
به نيمه شب ها
رفته اي و من
بي تو مانده ام
غمگين و تنها
بي تو خسته ام
دل شكسته ام
اسير دردم
از كنار من
مي روي ولي
بگو چه كردم
رفته اي و من آرزوي كس
به سر ندارم
قصه ي وفا با دلم مگو
باور ندارم
..::ايرج جنتي عطايي::..
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
مي گويند نرو. اين جا بن بست است.و انتها معلوم.به انتهاي كوچه كه مي رسم از بالاي ديوار مي پرم
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 9:41 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
دیروزها کسی را دوست داشتی
این روزها دلتنگی
این روزها تنهائی
تمام عمر ما به همین سادگی گذشت...
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
راه می رویم
راه می رویم و
یادمان می رود
که گاهی می توان نشست
به روی صندلی
وخواند ترانه ای از روزهای دور
وفکر کرد:
ازمیان این همه خاکستری
کدام دریچه بسوی نور باز می شود؟
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 3:33 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
همیشه گول می خورم.
چه وقتی که نا امیدترین بودم و امیدوارم کرد.
چه وقتی که کلید برق نگاه هایم را زد تا دوباره به تسلسل مزخرفم برگردم.
همیشه ...
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
قصه را كه ميداني؟ قصه مرغان و كوه قاف را، قصه رفتن و آن هفت وادي صعب را، قصه سيمرغ و آينه را؟
قصه نيست؛ حكايت تقدير است كه بر پيشانيام نوشتهاند. هزار سال است كه تقدير را تأخير ميكنم
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
همیشه تغییر رو سخت می دونم اما نه ناممکن
فکر می کردم که برای تغییرات خیلی مسایل باید بررسی بشه، حل بشه و هضم بشه
دیروز اما ، چیز دیگری دیدم
عزیزی، به یکباره ناباوريهایش را یکباره با ایمان عوض کرد.
جانانی ، قدمهای استواری را در مسیرش پیمود.
در یک آن. در یک لحظه. در میان خر و پفهای من!
و من هنوز با نحسی سیزده دست به گریبانم
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
ندانم کجا دیده ام در کتاب
که ابلیس را دید شخصی به خواب
به قامت صنوبر، به طلعت چو ماه
برازنده ی بزم و ایوان و گاه
نظر کرد و گفت ای نظیر قمر!
ندارند خلق از جمال ات خبر
تو را سهمگین روی پنداشتند
به گرمابه در زشت بنگاشتند
بخندید و گفت آن نه شکل من است
ولیکن قلم در کف دشمن است!
سعدی شیرازی
+
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
ديگر نمیچسبند به گردن خيس از اشکم. شبانههايم کوتاه شدهاند؛ مثل موهايم.
+
نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
بعضی مسایل آدمو خرد میکنن.
میشه چشمها رو بست و ندیدشون.
میشه گوشهارو گرفت و نعره اونا رو نشنید
ولی آیا میشه از اون لرزشی که توی چهار ستون بدنت ایجاد می کنن، در رفت؟ میشه حسشون نکرد
واقعا میشه؟
+
نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
گفت: آنقدر به علی چپ زده ای که خودت را هم گم کرده ی. راست می گفت ولی ندانست که چرا؟ یا شاید می دانست و خودش را به علی چپ می زد؟
+
نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 10:23 قبل از ظهر توسط دیوونه
|