تبليغاتX
زمزمه های تنهايی یه دیوونه
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 


تا به حال شده براي يك كاري اونقدر هدفمند بشي كه از اعتماد به نفس لبريز بشي . به تنها چيزي كه فكر نمي كني شكسته . به تنها چيزي كه فكر نمي كني يك مانع غير قابل حله . تمام راه رو صد بار با فكرت رفتي و برگشتي و مطمئني كه همه چيز برات معركه است و عاليه.مي دوني اگه وسط هاي راه يك غول بي شاخ و دم هم كه بياد مي توني با يك تيپا دورش كني .

فقط منتظري تا شروع كني.

شروع مي كني . توي را هي هدفاتو تكرار مي كني تا يادت نشه .

چند تا غول بي شاخ و دم مي بيني كه دارن به طرفت مياد . بند كفشاتو سفت مي بندي . البته اگه كفش كوه نوردي باشه بهتر جواب مي ده ! بند كفشاتو محكم مي كني و خودتو براي يك تيپا حسابي آماده مي كني .

اولي ... شوت

دومي ... شوت

و سومي و چهارمي ... تا تموم مي شن .

عرق تنتو خشك مي كني و يك لبخند البته با يكم غرور مي زني و رد مي شي . وسط هاي راه ديگه يادت مي شه هدفاتو تكرار كني . بعضي هاشون يكم كم رنگ شدند شايد خاكستري . رنگي خنثي . اما بازم مي ري . مانع ها رو رد مي كني .

اما انگار دوام نمياري . انگار يك چيزي كه مانع نيست تو را مانع مي شه .

اول نمي شناسيش . اما وقتي شناختي رنجت بيشتر مي شه .

" يك هو مي بيني جايي وايستادي . اطرافت همه غريبن . تو اصلا دلت نمي خواست با اينا رو به رو بشي ولي مي بيني رو به روتن . تو اصلا نمي خواستي بعضي از جمله ها رو بگي اما گفتي .

تو نبايد بعضي از كارا رو مي كردي اما انجام دادي ؟

"خدايا من نمي خواستم اين جوري بشه"

از كجا شروع شد ؟ برمي گردي عقب . فكر مي كني از كم رنگ شدن هدفات شروع شد ؟

نه اين طورام به نظر نمي رسه . يك جاي ديگه كار مي لنگه .

بيشتر فكر مي كني .

مي گي شايد اين مانع هاي ناشناخته كار دستم دادن؟

آره . هر چي كه هست توي همين هاست كه نمي شه اسمشو مانع گذاشت . دنبال واژه ها مي گردي تا يك جوري نرسيدنتو توجيه كني . خوب اسمشو چي بزارم ؟

واي امروز مغز ما هم كار نمي كنه .

راستي اسم اين ناشناخته ها چيه ؟

خودم ؟

تو ؟

دوستات ؟

آدمها ؟

هر چي كه هست زير سر همين جانورهاي دوپاي ايستادست .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

پیامش  چنین .... 

.....:  ...:... .... ..: ... ..: ::::  "... :..... ..."

:....: "... ::: ..... :-...

....: :......: ....." :.....  :.... ..:-

:::...  ---: .....: "........-: ..... ........ ....::::::......... بود .

گفتم :

این نقطه ها چیست ......؟

گفت  ........  بریــــل

گفتم ........ نا بینا نیستم  !

گفت پس....... ندیدی ! ؟

گفتم.................... دیدم

گفت پس...نشناختی ! ؟

گفتم ............. شناختم

گفت پس......نخواندی ۱؟

چه چیز را .............. نخواندم ؟

  برایم چنین نوشت :

::....- .....: --: ..... ....  .   ..: :.  ....-

:. .: ... ..:.

 روشندلی یافتم .......

اشک در چشم چنین خواند ......

 سوختن را .....اما ...شاید دیر باشد.

خدا حافظ .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

خیلی برام جالبه. کسانی که باید توی رینگ بیان نمیان و قایم شدند. و اونهایی که باید پشت سرم واستاده باشن. روبرومن. و من هم که خونابه ها رو می چشم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

روز خوبیست
      روز یاداوری خوبیها
      روز به یاد داشتن نفسهای گرم
                              برگهای سبز
                               باریدن باران بر چتر بر سر چهارراه سمیه
                                بوسیدن لبهای خیس و ترسان
                                 شیطنتهای همیشگی
      روز دوست داشتن هر چه دوست داشتنی
      روز او. روز من. روز ما. روز شروع

روز بدیست
      روز یادآوری بدیها
      روز به یاد داشتن اشکهای داغ
                             برگهای خشک
                              دیدن آنچه نباید می بود. شنیدن آنچه نباید می گفت
                              کشتن یک حس در درون. به امیدی واهی
روز سوختن. دانستن. فهمیدن. بودن. نبودن. شدن. نشدن.

این روزت مبارکتر باشد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 8:0 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

"به غیر از چند تایی بقیه هیچ هستند... و هیچ هستند و فقط برای این به وجود آمده اند که زندگی آن چند تا را خراب کنند ؛ چون خودشان هیچ نمی توانند و فقط حرف می زنند..."

این کلمات فروغ است،دی ماه ۱۳۳۸. می تواند کلمات من هم باشد،بهمن ماه ۱۳۸۴.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

دوست خوب من!
ای کسی که امروز
یک قرن بعد
و یا حتی
میلیون ها سال بعد
مرا می خوانی!
تو را نه به فهمیدن خاک
که به فهمیدن گل
فرا می خوانم!
ای کسی که دوستت دارم!
پشت چشم های ظاهری ات
صدای خرخر یک چشم بینا می شنوم
پشت آنچه که می گویی
حقیقت را شفاف تر از تو می بینم
خودت را پشت خودی که دیگران می خواهند پنهان نکن
ای کسی که آینه از قلبت الهام می گیرد
تو را نه به فهمیدن من
که به فهمیدن خود
دعوت می کنم

                      شهیار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

زمان می گذرد. با آنکه عجله ای نداشتم وندارم. اما زمان می گذرد. و می آید روزی که بین بود و نبودش تصمیم بگیرم. یشمار ثانیه ها را ای دیوزه. که زمان بس سریع می گذرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

زمان چیز جالبیه . هم نسبیه. هم حقیقی. در ست مثل دروغهایی که گفته میشه. هم بزرگند هم نه. چه می دونم. شاید نسبتها هم خودشان را در نظریه نسبیت گم کرده اند!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

و من بر سکوت نماز گذاردم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

ديروز با بودن گلاويز شدم ...
يه دعواي بــد..!
نتيجشم احساسه خستگيه مفرط  در هر دومون  ...
بعدم آش ولاش ، با صورتاي دربه داغون کپيديم و تا صبح جيک نزديم ...
ولی صداش عين سگ تو سرم واق واق ميکرد ...
صبح با نفرت تمام ، بازم از روي اجبار، روابط مسخره و دردناک شروع شد ...
منم نخوام اون خودشو ميچسبونه...
بد سيريشيه..! 
اميدي به خلاص شدن از روابط نکبتمون نمي بينم ...
يعني همچين چيزي کلا وجود نداره ...

شك داري ؟ من مطمئنم !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

آب را لب تشنه بردن عشق است
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

تو را به دادگاه خواهند كشيد.....شايد به حبس ابد محكوم شوي.....جزئيات جنايتت معلوم نيست.....اما...اثر انگشتت را روي قلبي شكسته يافته اند!!!!!
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

زنگ تفریح تمام شد. بالاخره آمد. راند سوم را می گویم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 8:18 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

و مرگ آمد. گلی را چید و برد.
افسوس بر حال کسانی که می پندارند که این اتمام تمام گذشته هاست.

مرگ فقط واژه ایست که از آن می ترسیم. چون دروازه ای که ورایش را نمی فهمیم. به همین سادگی همین.

جهانگیر، روحت شاد

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 2:53 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

هر روز
شیطان لعنتی
خطهای ذهن مرا
اشغال می کند
هی با شماره های غلط , زنگ می زند, آن وقت
من اشتباه می کنم و او
با اشتباه های دلم
حال می کند.
دیروز یک فرشته به من می گفت:
تو گوشی دل خود را
بد گذاشتی
آن وقت ها که خدا به تو زنگ می زد
آخر چرا جواب ندادی؟
چرا برنداشتی؟!

یادش بخیر
آن روزها
مکالمه با خورشید
دفترچه های کوچک ذهن من را
سرشار خاطره می کرد
امروز پاره است
آن سیم ها
که دلم را
 تا آسمان مخابره می کرد.

با من تماس بگیر , خدایا
حتی هزار بار
وقتی که نیستم
لطفا پیام خود را
روی پیغام گیر دلم بگذار.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 2:19 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

وقتی حرفات جمع میشن زیر گلوت ,وقتی یه حرفایی داری که به خودشم نمیتونی بگی,دنبال یه گوشه میگردی,خلوت! مثله یه وبلاگی که خواننده نداشته باشه....
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

Patience has its limits. Take it too far, and it's cowardice.
-George Jackson

تا حالا اینطوری به موضوع فکر نکرده بودم. ولی این جمله بدجور پشتمو لرزوند.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

دوست عزیزم،

عقیده هیچگاه عقده نخواهد شد. ولی نا بخردان عقده را عقیده قرار می توانند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

Our lures trail
in the prop-wash,
skipping to mimic
live bait. Minutes ago
I watched you
cut up the dead shrimp
that smell like sex.
Now we stand, long
filmy shapes jigsawed
by the waves, and wait
for the rods to arc
heavy with kingfish.
We bring the limit
of eight on board,
their teeth gnashing
against the lures.
And I think how tender
all animal urgency is—
these fish thrashing
to throw the hook,
or a man flinging himself
into the future
each time he enters
a woman. This
is what I picture
all afternoon: you
inside me, your body a stem
bent under the weight
of its flowering,
as beautiful as that;
how carefully
you would lower yourself,
like something winged,
a separate order
of fallen thing
from these angels with fins
who know only once
the difference
between water and air.

—Enid Shomer

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 2:37 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

غروب بود :من بودم و دریا و خورشید که داشت کم کم غرق دریا میشد .
اری اون میرفت و قلب مرا با خود به اعماق دریا میبرد .
او میرفت تا از ان طرف دنیا برای شخص دیگری طلوع کند
حالا که میره چقدر دلم گرفته است. میخواهم فریاد بزنم:
اهای خورشید قلب مرا با خود به کجا بردی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط دیوونه  |