راند دوم...
دهانی پر از شوری . شوری خونابه. خونابه ای که بهای پایمردی ات بود. خونابه ای که سزایت بود. و تو به امید بردن در مسابقه ای که برنده ندارد، رقص پا می روی. که اگر ببازی وجدانت را باخته ای و اگر ببری زندگیت را باخته ای. و تویی که حریف خسته از مشت زدن می خواهی نه حریفی که دهانش را خورد کرده باشی. صدها آفرین بر تو و ایده هایت باد. که جایی برایشان نمی یابی و نخواهی یافت. بدان که خُرد را به خِرد راهی نیست.
و تو ای دیوزه ، منتظرم باش که خواهم آمد . به استقبالت!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
دلا ياران سه قسم اند گر بداني
زباني اند و نان انـد و جـاني
به نـاني نان بده از در برانـش
تو نيـکي کن يه ياران زبـاني
وليـکن يـار جـاني را نگهدار
به پـايش جـان بده تا مي تواني
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 9:28 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
جانم،
« عقیده » ات از دست « عقده » ات مصون بدار .
باشد تا سره را از ناسره تشخیص دهی! آمین
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 9:25 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
در ديگران می جويی ام اما بدان ای دوست
اينسان نمی يابی ز من هرگز نشان ای دوست
من در تو گم گشتم مرا در خود صدا می زن
تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
به خود که آمدم در انتهای جاده گم بودی
من بودم و تا بود کویر بود و کویر
رفتی و برای همیشه
نامت بر تشنگیهای کویر
بی وفاترین مردم
حک شد
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 11:30 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
The Most Important Choices are the ones we ara afriad to make...
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
If there would be a justice day, whom would I be? God?, Jesus?, Victim?
I don't think so. I rather be the Sitan. Laughing at others while I know the higher the number of victims are, the worse place I would have.
I'll face it. It worth a minute of laughing.
+
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
امروز هم روز دیگری بود. ولی فردا دیگر آن فردای همیشگی نخواهد بود. خواهی دید. حس خواهی کرد. تصمیمم را گرفتم. خواهی دید. بشمار روزها را. خاطرات فراوان خواهد بود و تلخ. بدان قدرشان را. چون هیچوقت فراموششان نخواهی کرد.
و تو ای دیوزه، به امید دیدار.
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
دارم بالا می ارم. از همه احمقیها و زرنگیها. از همه نفهمی و فهمدیگی ها. از همه کس و هیچکیس. و خلاصه از بود و نبود خودم
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
زنبور رو اگه اذیتش نکنی نیشت نمیزنه. اما...
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
...برای بی وفایی هزار بهونه داری
هزار و یک شکایت از این زمونه داری....
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 3:31 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
نمی دونم چرا فکر میکنه هر کی دونه میریزه خداست. چرا چشماشو باز نمیکنه. چرا؟
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 3:15 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
... مثل جایی که گذشتمو مثل فیلم از جلوی چشمام رد می کنه....
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 3:8 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
بعضی چیزا دوست داشتنی نیست
عادت کردنیه
عین مزهی تلخ قهوه، که هزار بارم که بخوری نمیتونی مزهشو دوست داشته باشی، چون تلخه، تلخی هم دوست داشتنی نیست
ولی عادت میکنی، تلخ نمیبینیش شاید دیگه
داشتم میگفتم
که پس چیزی که دوست داشتنی نیستو نباید ریخت دور، میشه عادت کرد بهش، تحملش کرد
عین مزهی تلخ قهوه
به خاطر بوش
به خاطر فقط بوی قهوهش
بوی قهوهی تلخ ِ تلخ ِ تلخ
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
سکوت. اشک. نگاه. گناه. وجدان. فکر. سکوت. عشق. خشم. ترحم. و دوباره سکوت.
... و من چه خسته ام ز این همه بار
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
خاموش شديم و چيزي نگفتيم مردم سكوت ما را عيب دانستند سخن گفتيم ليك گفتند: بسيار سخن ميگوييد باز خاموش شديم و چيزي نگفتيم گفتند: با سكوت مي فريبند سخن گفتيم و پنداشتند ما نيرنگ داريم !!!
from comments
+
نوشته شده در جمعه نهم دی 1384ساعت 4:14 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
بعضی وقتا، گرفتن تصمیمات بزرگ، خیلی سخت به نظر می اد. ولی وقتی گه گرفتی، می بینی که گرفتن یک تصمیم اسون ترین قسمتش بوده.
برام دعا کنید.
+
نوشته شده در جمعه نهم دی 1384ساعت 4:11 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
دلم برای هاپوکومار تنگ شده. همیشه احساس همدردی داشتم باهاش. دلم براش می سوخت. هیچکس حرفش رو نمی فهمید.
+
نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
برای مرگ جوانم، برای ماندن پیر
+
نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
...و نترسيم از مرگ
مرگ پايان كبوتر نيست .
مرگ وارونه يك زنجره نيست .
مرگ در ذهن اقاقي جاري است .
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد .
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد .
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان .
مرگ در حنجره سرخ ـ گلو مي خواند .
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است .
مرگ گاهي ريحان مي چيند .
مرگ گاهي ودكا مي نوشد .
گاه در سايه نشسته است به ما مي نگرد .
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر از اكسيژن مرگ است . ...
+
نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
عبور بايد كرد.
صداي باد مي آيد،عبور بايد كرد.
و من مسافرم، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگ ها ببريد.
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد.
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور « هيچ » ملايم را
به من نشان بدهيد.
+
نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
به سراغ من اگر مي آييد،
پشت هيچستانم.
پشت هيچستان جايي است.
پشت هيچستان رگ هاي هوا، پر قاصدهايي است
كه خبر مي آرند، از گل واشده دور ترين بوته خاك.
روي شن ها هم، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي
است كه صبح
به سر تپه معراج شقايق رفتند.
پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،
زنگ باران به صدا مي آيد.
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.
+
نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
روز و شب ها رفت.
من بجا ماندم در اين سو، شسته ديگر دست از كارم.
نه مرا حسرت به رگ ها مي دوانيد آرزويي خوش
نه خيال رفته ها مي داد آزارم.
ليك پندارم، پس ديوار
نقش هاي تيره مي انگيخت
و به رنگ دود
طرح ها از اهرمن مي ريخت.
+
نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
پرم از راه، ازپل، از رود، از موج
پرم از سايه برگي در آب :
چه درونم تنهاست .
+
نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
انسان وقتي دلش گرفت
از پي تدبير مي رود.
من هم رفتم.
+
نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 1:13 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
دوس دارم اون تیکه اول فیلم about smitch رو بارها ببینم
+
نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
بعضی وقتها با کودکی کردن مردم فقط خنده ام می گیره. چون تنها چیزی که از این فهمیدن بجه بازی کردنه. ( و البته خوبم بلدن)
+
نوشته شده در جمعه دوم دی 1384ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط دیوونه
|