تبليغاتX
زمزمه های تنهايی یه دیوونه
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند
دردم از شکافتن پوسته ایست که دریچه ای به سوی دانستن فرا رویم می گشاید،
چنانکه پوسته میوه ناچار از شکستن است تا قلبش در معرض آفتاب قرار گیرد،
باید درد را پذیرا شد !!!

from comments

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

جا گذاشته ام مرا
کجا؟
نمی دانم
می گردم
پیدایم نمی کنم
لا به لای ابری گم شده ام
که دلش خیس بود و نمی بارید

یا در دهلیز قلبی
جا خوش کرده ام
که سنگ بود و فسیل

نه !

جای مطمئنی گذاشته ام
روزی کودکی در خواهد زد
و به من خواهد گفت
دلت پیدا شده !

منتظرم

...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

Sometimes you need not to see,
Sometimes you need no to hear,
Sometimes you need not to feel,

But:

Sometimes you just can't stop yourself, you can't ignore. Sometimes, you must do something.

Time has come

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 10:47 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

" دلم میخواد خواب باشی. رو تختت مثل بچه‌ها آروم و سرد خوابیده باشی در حالیکه پاهاتو جمع کردی و هیچ لبخندی هم رو لبات نباشه. دلم میخواد بیام کنار چارچوب در واستم و فقط نگات کنم ... خیلی ٬ طولانی ٬ آروم . نگا کنم و به آرامشی که خوابیدن بهت داده خیره بشم و هیچ پلکی هم نزنم.
دلم میخواد بیام رو تخت بگیرمت تو بغلم ٬ چشمات رو باز کنی و تو صورتم نگاه کنی . چشمام رو باز کنم و تو صورتت نگاه کنم. دلم میخواد اون موقع دستم رو از روی پیشونیت بکشم پایین و با انگشتام چشمات رو آروم ببندم و همه‌ی زندگیم رو برات اعتراف کنم."
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 10:1 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

بعضی وقتها ساعتها فکر می کنم، خیلی دلم می خواهد بدونم به چی!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 5:45 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

من ديگر بار سنگين اين چراها را به دوش نخواهم كشيد
اگر چرا ها از زبان من آغاز مي شوند
از آن صدايي ست كه تو پيش از آن پرسيده بودي

 

ديگر به چراهاي تو محكوم نخواهم شد
ديگر با تو نخواهم گريست
ديگر با تو
در كوچه هاي تاريك سكوت
گم نخواهم شد
ديگر از سايه هايي كه روي ديوارها مي رقصند
نخواهم ترسيد


مرا از اين شهر سادگي نبر
مرا از كوچه هايي كه در آنها كودكانه مي خندم
با خودت به شهرهاي پر گريه نبر

 

من خسته ام از شنيدن اين صداهاي غمگين
از شنيدن صداي گريه آدم ها از پشت نوشته هايشان
از گريستن با همه اين آدم ها


من خسته ام از خواندن قصه تكراري آدم و حوا
در همه اين نوشته ها و قصه ها و كتاب ها

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

در سكوتم رازيست .در دلم درديست .آنچه بر انديشه من ميگذرد را  بر زبان  ره نيست...
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

من مرغ آتشم همه پرواز
اينك نشسته ام همه اندوه
چشمم فسرد زين ره متروك
جانم فسرد زين شب مكروه
زين سردخانه قلبم خشكيد
زين خواب ياوه بالم فرسود
آن دود قصه ها كه سرودم
اشكي ز هيچ چشمي نگشود
افسانه ي طلاييم افسوس
با خواب هيچ بوته نياميخت
بس غنچه ي جرقه فشاندم
در گوش هيچ ساقه نياويخت
در پاي من درنگ نياورد
هر سايه خوفناك و نهان رفت


منوچهر آتشی

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

کاش می تونستم دلیل ها رو توضیح بدم. کاش می فهمیدی از چشمام. کاش احتیاجی به زبان نبود.
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

هفت سین زندگی:

سیلی
سیگار
سم
سردرد
سردرگمی
سفیدمویی
سیه رویی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

از آدمای کوری که چهار ساعت در مورد دایره رنگ ،رنگهای متضاد، نحوه چیدمان رنگ و اثرات آن بر روحیات آدم حرف می زنند. متنفرم

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

دلم نمیخواهد. همین
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط دیوونه  |