وقتی که حرفی نمیزنی معنیش این نیست که حرفی برای گفتن نیست. معنیش فقط اینه که ساکتی. ساکت و منتظر.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
اول جای خالیت حس میشه
بعد پاک میشی
بعد فراموش میشی
بعدم یه خاطره میشی.
چه با خداحافظی ٬ چه بی خداحافظی.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
سرده . خیلی سرد. اونقدر که دلت بخواد انگشتاتو ها کنی. ولی باز هم گرمایی نیست! هیچ
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
می توان با صورتک های رخنه دیوار را پوشاند.
می توان با نقش هایی پوچ تر آمیخت
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لا به لای تور و پلاک خف
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 2:20 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
چرا که نخندی
بخند !
كلاغی سياه می خواهد برای خواب آدم ها پنيرهای خوشمزه ببرد .
شادي ،
با دامن قرمزش
از تو عكس فوری می گيرد
عمر می گذرد .
دوست داشته باش !
تو بايد انسانی ديگر را دوست داشته باشي
دريا لخت و بی پيراهن به نگاهت می ريزد
گربه ی سفيد بچه هايش را زاييده است و می ليسد آنها را
عمر می گذرد
مهربان باش
تو بايد حتی با دهان پر
حتی با دست های سرد
حتی با كفش های گل آلود
با اين صندلی مهربان باشی !
صندلی هر چند بی زبان
هر چند ساده و بی ريا
از لبخند تو خوشش می آيد
می خواهد تو را روزی به ياد بياورد
شاعر بر آن نشسته است
و تو را و خنده ی جادويی تو را می سرايد
هي
خدا پدرت را بيامرزد
عمر می گذرد بخند !
یاشار احد صارمی
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
تنهایی من ماری است
ساکت و بی کلام
اگر زمانی اتفاقا به خواب تو آمد
نترس
او، دوست خاموش و وفادار من است
با دلی پر از دلتنگی
دلتنگ چمنزاران شاداب
و عطر گیسوان تو
به آرامی مهتاب، مار کوچک
به آرامی از کنار تو خواهد گذشت
و آنگاه رویای تو
چون گل سرخی
دوباره سرخواهد زد
او میگذرد،
یقین داشته باش!
مثل من، آرام و بی صدا
از کنار رویای معطر تو
تنهایی من
ماری خاموش و بی صداست.
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
شب اين سر گيسوي ندارد كه تو داري
آغوش گل اين بوي ندارد كه تو داري
نرگس كه فريبد دل صاحبنظران را
اين چشم سخنگوي ندارد كه تو داري
نيلوفر سيراب كه افشانده سر زلف
اين خرمن گيسوي ندارد كه تو داري
پروانه كه هر دم ز گلي بوسه ربايد
اين طبع هوس جوي ندارد كه تو داري
غير از دل جان سخت رهي كز تو نيازرد
كس طاقت اين خوي ندارد كه تو داري
رهی معيری (سايه عمر)
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
من از اهالی اصیل و قدیمی محله ی متروکه ای هستم
که تو،
از آن،
حتی،
عبور هم نکرده ای
و نمی دانی
چقدر
برایت دلم،
تنگ است.
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
يكي خوابش سنگين ميشه تخت ميشكنه
بعد كه از خواب ميپره دستش ميشكنه
فرداش از مرحله پرت ميشه پاش هم ميشكنه
ميزنه به سرش سرش هم ميشكنه
همون يارو خودش رو ميزنه به اون راه گم ميشه
كلي اعصابش خوردميشه نوار خالي گوش ميده
يه هو مي خوره زمين واسه اینکه ضایع نشه تا خونه سينه خيز ميره
جلو پمپ بنزين سيگار ميكشه ميگن آقا اينجا پمپ بنزينه سيگارنكش ميگه اهه من جلو بابام هم سيگار ميكشم
يه روز ميخوره به شيشه ميگه عجب هواي سفتي
روز بعد ميخوره به ديوار كمونه ميكنه
فرداش باز ميخوره به ديوار ميگه ببخشيد
پس فرداش باز ميخوره به ديوار واي ميسته پليس بياد
ميره تظاهرات مي بينه شلوغه ، برميگرده
ميره لايه اوزون رو ميدوزه ميمونه اون ورش
ميره پشت بوم مي خوابه سردش ميشه در پشت بوم رو ميبنده
سوار اتوبوس ميشه از يه دختره خوشش مياد پياده ميشه شماره اتوبوس رو ور ميداره
بعد از اين همه اتفاق بي هوا از خونه ميره بيرون خفه ميشه
www.khalil1387.blogfa.com|
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
دلم بستنی می خواهد. اونقدر زیاد که از خوردنش تمام رگهای سرم یخ بزنن. که دیگه نتونم به هیچی فکر کنم. به هیچ چی.
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
چرا به جای چگونگی به چرایی گرویدیم؟ شاید چون با چرایی از دردسر فکر کردن در مورد چگونگی راحت می شویم... شاید. نمی دانم
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
سكوت خواهم كرد و از ياد خواهم برد ،
آنچه را كه به پايان رسيد .
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
روزی از روزها،
شبی از شبها
خواهم افتاد و خواهم مرد،
اما میخواهم هرچه بيشتر بروم،
تا هرچه دورتر بيفتم،
تا هرچه ديرتر بيفتم،
هرچه ديرتر و دورتر بميرم.
نمی خواهم حتی يك گام يا يك لحظه،
پيش از آنكه می توانستم بروم و بمانم،
افتاده باشم و جان داده باشم، همين
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
عاشق تفکری هستم که سکوت حاصلش باشد
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستمیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم.
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
اونموقع كه خواستي براي آخرين بار تو چشاش نگاه كني و سرشو انداخت و ...
اونموقع كه واسش تلفن مي زنيو يه جوري حرف مي زنه كه انگار با دشمن چندين سالش صحبت مي كنه...
وقتي كه تا از عشق صحبت مي كني ..خواهش مي كنه كه بس كني....
وقتي كه با هزار شوق براش زنگ مي زني اما در حال بيرون رفتنه و روي حرفش پا فشاري مي كنه كه زودتر تلفن رو تموم كني...
اوون موقع كه درست وسطه صحبتهات بر مي گرده و ميگه خوب ديگه كاري نداري؟...
اوون موقع كه ميشينه تا يه كلمه اشتباه از دهنت بيرون بياد تا گوشي رو بزاره…
اوون موقع كه....
حالت گرفته میشه و فقط میتونی نگاش کنی.
از اون نگاه ها که سریع بر می گرده میگه چرا اینجوری نگاه می کنی؟
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من هنوز او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم...
وقتی او تمام شد....
من آغاز شدم....
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است...
مثل تنها مردن!
+
نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 5:3 بعد از ظهر توسط دیوونه
|