تبليغاتX
زمزمه های تنهايی یه دیوونه
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند
آمدنت دیر نشود
آنوقت که دیگر من نباشم
یا باشم ولی من نباشم
فرصتی نمانده تا تمام شوم
مگر سوختنم چقدر طول خواهد کشید
روشنایی ببخش بر تاریکی این مرد
تا بتوانم وجود خورشید را باری دیگر
بر ساحل آرام گرفته از طوفان زندگی
تجربه ای دوباره کنم
زمانه را از توقف باز دار
تلاش عشقم را بی ثمر مگذار
التماس انتظارم را پاسخ گوی

و اکنون تا زمان آمدن است، بیا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

Listen

Bob Dylan: Tell Me (Bootleg Series Vol 3)

Lyrics:

Tell me, I've got to know.
Tell me, tell me before I go.
Does that flame still burn? Does that fire still glow?
Or has it died out and melted like the snow.
Tell me.
Tell me.

Tell me, what are you focused upon?
Tell me what I'll know better when you're gone.
Tell me quick with a glance on the side.
Shall I hold you close?
Or Shall I let you go by?
Tell me.
Tell me.

Are you looking at me and thinking of somebody else?
Can you feel the heat and the beat of my pulse?
Do you have any secrets that will come out in time?
Do you lie in bed and stare at the stars?
Is your main friend an acquaintance of ours?
Tell me.
Tell me.

Tell me, do those neon lights blind your eyes?
Tell me, behind what door your treasure lies.
Ever gone broke in a big way?
Ever gone the opposite of what the experts say?
Tell me.
Tell me.

Is it some kind of game that you're playin' with me.
Am I imagining something that never can be?
Do you have any morals?
Do you have any point of view?
Do you long to ride on that old ship of Zion?
What means more to you, a lap dog or a dead lion?
Tell me.
Tell me.

Tell me, is my name in your book?
Tell me, should I come back and take another look?
Tell me the truth, tell me no lies.
Are you someone, anyone?
Tell me.
Tell me.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

 دلم برای خودم تنگ است
دلم برای جای زخم های کودکی ام تنگ است
دلم برای اشک هايی که نريختم تنگ است
دلم برای شعری که ديشب گفتم و صبح از ياد بردم تنگ است
دلم برای صدای پای آب از جوب ها ی وليعصر تنگ است
دلم برای موج نگاه هايی که نميشناسم تنگ است

دلم برای خودم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

شک مکن! .. همه‌ی کلماتی که از درخت ِ «من» بالا بروند .. خواهند شکست ..
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

سوداگر نبودم. سوداگری نمی دانستم. ماه نمی شناختم و نمی شناسم.  عاشقی بودم که عشقم را به نورهای ستارگان نیز نمی دادم. چه برسد به ماهی که از خویش کورسویی هم ندارد. لیک نمی دانم با این خودخواه مغرور چه کردی که ماه نیز برایش کورسوی امید شده است! اگر مردمک چشمانم رنگ باخته اند. اگر به نچندان سفیدی ماه! گرویدند(به ظن تو)، بدان که تقصیر من و چشمانم نیست. بلکه نیازم به نوری بود که تو دریغ کردی. که نیازم به گرمایی بود که تو دریغ کردی. تو که عوض ناشدنی می خواهی بودن! تو که سپیدیهایت را فدای سیاهیهایی کردی که نه روشن می شوند و نه برایت بازتابی خواهند داشت. من هنوزم سوداگر نیستم. ولی اگر عشقت را باز می خواهی بهای گزافش را بپرداز. من آن را مجانی نستاندم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

با خودم حرفم شد بعد دعوا کرديم اونهم قهر کرد و رفت خونه باباش .

حالا من يه آدم بی خود شدم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
                                             فریبنده زاد و فریبا بمیرد

 شب مرگ تنها نشیند به موجی
                                        رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

 در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
                                        که خود در میان غزلها بمیرد

 گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا
                                      کجا ، عاشقی کرد آنجا بمیرد

 شب مرگ از بیم آنجا شتابد
                                      که از مرگ غافل شود تا بمیرد

 من این نکته گیرم که باور نکردم
                                      ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

 چو روزی ز آغوش دریا بر آمد
                                      شبی هم در آغوش دریا بمیرد

 تو دریای من بودی آغوش وا کن
                             که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

يادم هست سالها بود که من بودم و دنياي من بود و هيچ چيز ديگري نبود و من همه چيز را مي دانستم. مي دانستم که پيشرفت را دوست دارم، و راه رفتن را آفريدم. مي دانستم که تنها هستم، و تو را آفريدم. مي دانستم که دوستت دارم، و عشق را آفريدم. مي دانستم که مي خواهم خوشحالت کنم، و دنيا را برايت آفريدم. مي دانستم که مرا دوست داري، و شبهايمان را آفريدم. مي دانستم که خسته شده ايم، و سفر را آفريدم. مي دانستم که مي ترسيم، و صبر را آفريدم.
سالها گذشت و من بودم و دنياي من بود و تو بودي و دنياي ما. يک روز به من گفتي خسته شده اي و من تعجب کردم که چطور من نمي دانستم. روز بعد از من پرسيدي که از تو چه مي خواهم، و نمي دانستم. روز بعد از من پرسيدي به کدام جهت برويم، و نمي دانستم. روز بعد از من پرسيدي چقدر دوستت دارم، و نمي دانستم. روز بعد گفتي مي خواهي بروي، و من ترسيدم. روز بعد تو رفتي، و من ديگر هيچ چيزی  نمي دانستم، و خدا را آفريدم تا نگهدار تو باشد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق فاصله اي نيست

گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن
گفتي كه بايد بروم حو صله اي نيست

گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

رفتي خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسا له اي نيست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

و من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

من با تو سودا ميکنم

کالای اين سودا عشق توست

می فروشمش

و تو در آرامش عاشق نبودنم

سرخواهی کرد

اگر بهايش را بپردازی

بهايش ماه آسمان است

پائينش بياور

و در دستانم بگذار

تا ديگر هيچ شب مهتابی نباشد که

يادت را بياورد

سودا کن، ماه را به من بده، عشقت را

بردار و ببر

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 4:19 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

ممنونم از تموم آدمایی که کنتور گناهان احتمالیم رو با فحشاشون ریست کردن.

ممنونم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

بعضی روزا خیلی خاصند. نه اینکه (فقط) چون مربوط به یه امر خاص میشن، بلکه به خاطر اینکه زیادی عادی شدن!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

"آخرين شب گرم رفتن ديدمش
لحظه هاي واپسين ديدار بود
او به رفتن بود و من در اضطراب
ديده ام گريان دلم بيمار بود
گفتمش از گريه لبريزم مرو
گفت جانا ناگزيرم ناگزير
گفتم او را لحظه يي ديگر بمان
گفت مي خواهم ولي ديرست دير
 در نگاهش خيره ماندم بي اميد
سر نهادم غمزده بر دوش او
بوسه هاي گريه آلودم نشست
بر رخ و بر لاله هاي گوش او
ناگهان آهي كشيد و گفت واي
زندگي زيباست گاهي گاه زشت
گريه را بس كن مرا آتش مزن
 ناگزيرم از قبول سرنوشت
شعله زد در من چو ديدم موج اشك
 برق زد در مستي چشمان او
اشك بي طاقت در آن هنگامه ريخت
قطره قطره از سر مژگان او
از سخن مانديم و با رمز نگاه
گفت ميدانم جدايي زود بود
با نگاه آخرينش بين ما
هايهاي گريه بدرود بود "

مهدی سهیلی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

"درون آینه ها در پی چه میگردی ..؟

بیا ز سنگ بپرسیم ...

که از حکایت فرجام ما چه می داند ....

زانکه غیر از....سنگ.

کسی حکایت فرجام ما نمی داند !!

همیشه از همه نزدیکتر به ما...سنگ است !!

نگاه کن ...

نگاه ها همه سنگ است وقلب ها همه سنگ !!

چه سنگبارانی ....!! گیرم گریختی همه عمر ....کجا پناه بری ؟

خانه خدا سنگ است !!

به قصه های غریبانه ام ببخشائید !!

 که من ــ که سنگ صبورم ـــ

نه سنگم و نه ...صبور !

 

دلی که میشود از غصه تنگ ...می ترکد

چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد !!!

درآن مقام .. که خون از گلوی نای ..چکد

عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد

 

 

چنان درنگ به ما چیره شد ... که سنگ شدیم !

دلم ازین همه سنگ و درنگ ... می ترکد

 

بیا ز سنگ بپرسیم  ...که از حکایت فرجام ما چه میداند..

از آن که عاقبت کار جام با سنگ است !

بیا ز سنگ بپرسیم ......

نه بی گمان همه در زیر سنگ .. می پو سیم

و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟؟؟

 

درون آینه ها در پی ....چه .... می گردی ....؟"

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

اشکهایت را دیدم. غمت را فهمیدم. دردت را شنیدم.
و  قبول دارم
مسائلی را که غمگینت کرده. که مرواریدها را تلف کرده.

اما ای شیرینم
"به تاریکی لعنت نفرست. شمعی روشن کن"

شمعی اگر باشیم٬ادامه دادن راه به سادگی بوییدن گلی است
وگرنه فانوس دیگران راهی برایمان روشن نخواهد کرد و ما بی هدف بدنبال کورسویی به باتلاق راهنمایی خواهیم شد..

بیا شمعی شویم و کوره راهمان را خودمان روشن کنیم.

بیا و دستت را در دستانم بگذار و ببین که دو شمع بهتر راه را نشان خواهند داد. بمان و ببین

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

 کاش میدانستی تو اگر می ماندی
آسمان دل من ابی بود

گرچه کوچ بی خبر و أنی بود
لیک راهت اینبار سخت بارانی بود

کاش میدانستی تو اگر می ماندی
خلوتم مثل قدیم  غرق در شادی بود

زندگی جاری بود آسمان دل من آبی بود
کاش میدانستم آخرین دیدار است

کاش میگفتم من که عزیزم بودی
واگر میماندی شب تنهایی دل با تو مهتابی بود

کاش میدانستی
جایت اینجا چقدر خالی بود.......

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 2:7 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

"There are two ways to slide easily through life; to believe everything or to doubt everything. Both ways save us from thinking."
  - Alfred Korzybski

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

یه زاویه چهل و پنج درجه به نسبت خط افق می خواهم که نگاش کنم. جوری که ببینمش و نبینه که دارم نگاش می کنم. که بتونم سیر ببینمش. اونقدر سیر که بتونم چشمهامو هم بذارم و از این جا به بعدشو تو ذهنم ببینم...
+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

من باید یه نفس عمیق بکشم. باید بتونم یه نفس خیلی عمیق بکشم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 1:39 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

من کتاب نبوده ام ... که بخوانی ... که نخوانی ... که خسته شوی ... که خسته نشوی ... که ورق بخورم ... که ورق نخورم ... که خاک بخورم ... که خاک نخورم ... که اعجاب انگیز باشم ... که اعجاب انگیز نباشم ...که گم بشوم ... که گم نشوم ... که سیاه باشم ... که سیاه نباشم ... که آخرین برگم لخ باشد ... که آخرین برگم تلخ نباشد ... من کتاب نبوده ام هرگز !

من دفترم! مرا بنویس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

 دل من باز گريست 

 قلب من باز ترک خورد و شکست 

 باز هنگام سفر بود 

 و من از چشمانت ميخواندم 

 که به آساني از اين شهر سفر خواهي کرد 

 و از اين عشق گذر خواهي کرد 

 و نخواهي فهميد

 بي تو اين باغ پر از پاييز است.

  از وبلاگ So much in love

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 1:34 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

روزای خیلی طلایی یادته؟

روزای خیلی طلایی یادته؟ روز ترس از جدایی،  یادته؟

روز تمرین اشاره  یادته؟ شب چیدن ستاره یادته؟

شعرای کتاب درسی یادته؟ یادته گفتی می ترسی ،یادته؟

عکسمون تو قاب عکس و ، یادته؟ بله بدون مکث و یادته؟

 

 دستمون تو دست هم بود یادته؟ غصه هامون کم کم بود، یادته؟

چشم نازت مال من بود یادته؟ دیدن من غدغن بود یادته؟

روزگار قهر و آشتی یادته؟ هیج کس و جز من نداشتی ، یادته؟

 

رویاهای آسمونی ،یادته؟ قول دادی پیشم بمونی، یادته؟

روزای بی غم و غصه یادته؟ ببینم اول قصه یادته؟

 

عصر ابراز علاقه یادته؟ خبر خوش کلاغه ،یادته

دست گرمت تو زمستون یادته؟ شونه من زیر بارون یادته؟

واسه خنده اجازه یادته؟ اونا که می گفتی رازه ؛ یادته؟

 

 

یادته فال های حافظ تو حیاط ؟ یادته قسم جون شاخه نبات؟

گل سرخا رو نچیدیم یادته؟ یه روزی هم و ندیدیم ؛ یادته؟

حرفامون سر صداقت یادته؟ تو ، تو مجازات خیانت ، یادته؟

پنهونی سر قرارا ، یادته؟ تأخیرات توی بهارا یادته؟

گوش ندادیم به نصیحت، یادته؟ گشتنت دنبال فرصت یادته؟

دستات و میخوام بگیرم یادته؟ راستی تو ، بی تو می میرم یادته؟

 

 

دونه دادن به کبوتر یادته؟ خاطرات توی دفتر یادته؟

فال با نیت رسیدن یادته؟ طعم قهوه رو چشیدن یادته؟

واسه فال قهوه رو خوردن یادته؟ روزی صد بار بی تو مردن ، یادته؟

یادته دعا، یادته دعای زیر طاقیا ؟ کنار بوته های عقاقیا ؟

زیر اون درخت گیلاس، یادته؟ با دوتا شاخه گل یاس؛ یادته؟

 یادته گفتن راز ،به قاصدک ؟ یادته، چه قدر به هم گفتیم، کمک ؟

فکر بودن توی قایق یادته؟ تو به من گفتی شقایق، یادته؟

پیش هم بودیم نذاشتن، یادته؟ اونا ما رو دوست نداشتن ،یادته؟

نامه بدون امضاء یادته؟ اسم مستعار رویا ، یادته؟

طرح اون انگشتر من یادته؟ پاسخ مختصر من یادته؟

فال حافظ شب یلدا ، یادته؟ اسمم و گذاشتی شیدا یادته؟

چیزی خواستیم از خدامون یادته؟ مستجاب نشد دعامون، یادته؟

چشمون زدن حسودا یادته؟ چشامون شد مثل رودا ، یادته؟

گفتی ما باید جداشیم یادته؟

گفتی ما باید جداشیم یادته؟ گفتی باید بی وفاشیم ، یادته؟

   یه دفه ازم بریدی ؛ یادته؟ خط  رو اسم من کشیدی ؛یادته؟

گفتی عشق تو هوس بود یادته؟ گفتی خوب بود ولی، بس بود یادته؟

حلقه من دست تو دیدم؛ یادته؟

حلقه من دست تو دیدم یادته؟ کلی سرزنش شنیدم ؛ یادته؟

چشم من به چشمت افتاد یادته؟کاری که دست دلم داد ؛ یادته؟

 

 

 

حالا اومدم، همون جا وایسادم؛

حالا اومدم همون جا وایسادم که تقاضای تو رو جواب دادم

دراوردم از دسم انگشتر و، جا گذاشتمش همونجا ، دفتر و

اما قول دادم به قلبم و خدا، دیگه دل ندم به عشق آدما

حیف شعری که نوشتم یادته ؛ شعر من بدم باشه، زیادته، حیف شعری که نوشتم یادته

شعر من بده ولی، زیادته

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

اين گلدان را من نشکسته ام

که در من هنوز جسارتی هست برای راست گفتن

و حتی نميدانم چه کسی آنرا شکسته است

که بر حسب اتفاق اينجايم من

و اگر اينگونه گرفته ام

دلم به حال اين گل ميسوزد

و در صدايم نيز

اگر که لرزشی ميبينيد

باور کنيد که از ترس نيست

که از اندوه است

و اما روزی که معلوم شود من بيگناهم

و به ناحق مرا شکسته ايد

ديگر چه فايده

اگر تمام دنيا را به من تعارف کنيد!!

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 12:43 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

به یک نفر با مشخصات زیر :

عالم به علوم عام و خاص ٬ همه کاره٬ فهیم٬ با حوصله٬ دلسوز٬ رازدار٬ رفیق٬ شفیق٬ متخصص در امور رنده پیاز٬ آشنا به سوخت هیدروژنی شاتل٬ سرآشپز هیلتون(سابق)٬ متخصص در امور همه! ٬ بدون داشتن دنده عقب٬ و .....

اگر احتیاج داشتین خبر بدین٬ یه دونه دارم!

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط دیوونه  |