تبليغاتX
زمزمه های تنهايی یه دیوونه
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند
چیزهایی هستند که خیلی عظیمند. نه که واقعا عظیمند. بلکه ماییم که به غایت کوچکیم.

دو راه برای حلش هست. یا بزرگ بشیم. یا اونا کوچیک بشن. یا هردو.

من چهارمین راه رو انتخاب کردم !!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم
                                                         
آسمون هست زیر پام اگه من هنوزم روی زمینم
به خیالم که تو با من همیشه یک آشنایی
                                                          به خیالم بین تو و من دیگه هم نیست جدایی
من هنوز هم نگرونم که حرفهامو ندونی
                                                           این دیگه یک التماسه من میخوام که تو بمونی    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

 بی تو ارام از کنار خاطراتت میروم 

                                            یاد من در سایه ابهام میماند به جا 

   ماچرا از هم گذشتیم این سوالی سخت بود  

                                             پاسخش در پرده ابهام میماند به جا

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست 
خو کرده قفس را میل رها شدن نیست

من با تمام جانم پَر بسته و اسیرم
باید که با تو باشم در پای تو بمیرم

عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست
این رشته تا دَم مرگ هرگز گسستنی نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 9:38 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

گفت كه شيشه ترك دارد. گفت كه اين مهم ترك برداشته بازيچه كودكان شده. گفت و نشنيد

نشنيد كه شيشه نيست. اين شفاف، از جنس ديگري است. از جنس زندگي، از جنس عشق، از جنس گازي كه از سر شيطنت از لاله گوشت گرفتم. از جنس توست. از جنس من است.

نه......... اين شفاف شكستني نيست. نمي گذارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 2:15 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

با هم در مورد مرگ حرف زدیم. در مورد شجاعتمان در روبرو شدن با آن. در مورد پیامدهایش. در وصف زیباییهایش.

مغرورم... از اینکه با همچون تویی هم صحبت شدم. کسی که فهمید که مردن مهم نیست. نبودن مهم نیست. مهم چگونه بودن است.

مغرورم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 2:8 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

و عنقا آتش گرفت

خودسوزی کرد..... ولی نمرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 


پسرکی بود، که آرزو داشت حرفی برای گفتن داشته باشد و آن را شجاعانه بزند، کتاب می‌خواند و فکر می‌کرد و باز می‌خواند. پسرک بزرگ‌تر شد و نیازش به حرف زدن بیش‌تر، اما او در برابر صف طویل و سخت‌گیر سخنوران و فیلسوفان و نویسندگان احساسِ حقارتِ عجیبی می‌کرد و زیر بار سنگین دانشی که سعی داشت مهیا کند له شد و مرد.

به همین سادگی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

وقتي كه گريه كردم، سبك نشدم
                 نمي دانم، شايد فقط اشك ريختم

                                                 نمي دانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

وقتي كه گريه كرديم گفتند بچه اي
وقتي خنديديم گفتند ديوونه اي
وقتي جدي بوديم گفتند مغروري
وقتي شوخي كرديم گفتند سنگين باش
وقتي سنگين بوديم گفتند افسرده اي
وقتي حرف زديم گفتند پرحرفي
وقتي ساكت شديم گفتن عاشقي
حالا كه عاشقيم ميگن اشتباهه وگناه..

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

احساس سوختن به تماشا نمی شود ، آتش بگیر تا بدانی چه میکشم!
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

بمانند عنقایی شده ام که در اوج ذلت و پیری
                                                    آتشم را دریغ می کنی و
                                                                               با پوزخند می نگری

                                                                                                         مرگم را

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 5:1 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

 « بدون تردید دیوانه‌ای که از فرط خشم و ضعف به الکل پناه می‌برد خیلی زودتر از شیروانی‌سازمست سقوط میکند
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

 ببین٬ اونی که تو توشی پیله نیست ٬ تار عنکبوته . از یه تار عنکبوتم هیچوقت یه پروانه بیرون نمیاد ...
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

 They lie there silently with open eyes, and they feel both their closeness and the distance that separates them.
After a while he raises his head on his arm and looks at her for a long time, as though he can see much more than just the outlines of her face.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 2:12 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

ای کاش زندگی دنده عقب داشت...
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

آهای مردم دنیا
آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم
آهای مردم دنیا
آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
شما که حرمت عشق رو شکستین
کمر به کشتن عاطفه بستین
شما که روی دل قیمت گذاشتین
که حرمت عشق رو نگه نداشتین
آهای مردم دنیا
آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
فریاد من شکایت یه روح بی قراره
روحی که خسته از همه زخمی روزگاره
گلایه من از شما حکایت خودم نیست
برای من که از شما سوختن و گم شدن نیست
اگه عشقی نباشه آدمی نیست
اگه آدم نباشه زندگی نیست
نپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من به جز شرمندگی نیست
آهای مردم دنیا
آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم
آهای مردم دنیا
آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم

که گویا قبل از هر فریادی لازم است

 

حال نمی دانم گرفتاری من

از سکوت توست

و یا از فریاد خودم

دلیل سکوتت را نمی دانم !!!

ولی دلیل فریاد خود را خوب می دانم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

هیچ کس نمی تواند چیزی را پنهان کند

وقتی راست به چشم های ما می نگرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

همه چي از ياد آدم ميره
مگه يادش، که هميشه يادشه.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

در زندگي بايد چيزي بيشتر از داشتن همه چيز هم وجود داشته باشد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

بشنو صدای مرا وقتی که از کرانهای ناپدا صدایت می زنم و نامت را می خوانم ، بشنو صدای مرا وقتی که در تنهایی مبهم پس کوچه های زندگی فریاد می زنم .

بشنو صدایم را شاید پاسخی باشی بر زمزمه های تنهایی قلبم. بشنو صدایم را و مرا در یاب ! مرا که در ثانیه های پر از ابهام زندگی دچار تردیدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

بس است!

می خواهم به خانه بروم

این لباس زندان را دربیاورم

و نمایش را ترک کنم

اما در این بند انتظار می کشم

چون می خواهم بدانم

آیا تمام این ایام گناهکار بوده ام؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت از اینکه با تمام پس انداز عمر خود حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت کم کم به سطح آینه برف می نشست دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت دنبال کودکی که در آن سوی برف بود رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت شاعر در کنار جو گذر عمر دید و من خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت سید مهدی نقبایی
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

بس است من دیگر بازی نمی کنم نگه دارید می خواهم پیاده شوم من دیگر در این بازی ناجوانمردانه زندگی شرکت نمی کنم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

 تمام حرفهايت را برايم گفتی. راضی به زحمت نبودم؛ مخصوصا وقتی که تمام حرفت دو کلمه بيشتر نبود : تمام شد.

تمام فرق ما با بقيه همين بود که حرفهای خودمان را خودمان به هم می زديم، که آن هم تمام شد: تمام فرق ما با تمام آدمهای دنيا تمام شد.

«ما» هم تمام شد؛ مثل تمام اتفاقات خوب، مثل تمام بادامهای هندیِ دنيا، مثل تمام پله هاي اصفهان. مثل همه گريه هاي شبانه، مثل همه نگاه هاي عاشقانه، مثل من.

تمام شد.

تمام.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 10:39 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

 آدمهای احساساتی را بايد کُشت. آنها به درد لای جرز هم نمی خورند. يا از خوشحالی در ارتفاع صد هزار پايی بال بال می زنند يا از افسردگی خودشان را شش هزار فرسنگ زير سطح زمين دفن می کنند. آدمهای احساساتی در طول سه دههء اول زندگی شان در مجموع سه دقيقه در واقعيت و روی سطح زمين هستند و بقيهء پانزده ميليون و هفتصد و شصت و هفت هزار و نهصد و نود و هفت دقيقهء آنرا در هپروت به سر می برند. آدمهای احساساتی بی هدف ترين، بی مصرف ترين و غير قابل اعتمادترين محصولات آفرينش هستند.

آدمهای احساساتی تنها کسانی هستند که معنی واقعی زندگی را می فهمند. آدمهای احساساتی هزار هزار بار عاشق می شوند و هر بار مطمئنند که اين بار با تمام دفعات قبل فرق می کند. هر روز به مدت يک تا چند ساعت احساس می کنند خوشبخت ترين آدم روی زمين هستند و آگاهی از اينکه بقيهء روز را در افسردگی مطلق به سر می برند باعث می شود تک تک لحظات شيرين زندگی را با نهايت وجود تجربه کنند و از آن لذت ببرند. آنها می توانند در يک لحظه تمام دنيا را فراموش کنند و از پيامدهای هيچ تصميمی نترسند. هيچ روزی در زندگی آدمهای احساساتی مثل روزهای ديگر نيست. هر روز هزار دليل جديد هست برای اميد و عشق به زيستن و هزارو يک درد جديد برای آرزوی مرگ و زجر کشيدن.

آدمهای احساساتی بزرگترين دروغهای تاريخ بشريت را به ثبت رسانده اند. آنها هر قولی که داده اند را هزار بار شکسته اند و هر اشتباهی را صدهزار بار تکرار کرده اند. آنها اصلا هيچ درکی از معنی هرگز و هميشه و ممنوع و درست و غلط ندارند. آدمهای احساساتی زندگی اطرافيانشان را به گند می کشند و تنها کاری که در قبال گناهان فجيعشان انجام می دهند اين است که برای مدت کوتاهی شديدتر و عميقتر افسرده می شوند.

آدمهای احساساتی در هر لحظه از زمان تمام افکارخصوصی و احساسات واقعيشان را به تمامی جهانيان اعلام می کنند. آنها تنها کسانی هستند که «دوستت دارم» را با تمام وجودشان احساس می کنند و برای فرياد زدنش از هيچ کس و هيچ چيز نمی ترسند. آدمهای احساساتی واقعا همانقدر که می گويند سبک هستند، آنها واقعا روی ابرها راه می رند، درست مثل روزهايی که می خواهند بميرند، آنها وزن بدبختی را روی تک تک سلولهای پوستشان لمس می کنند. آدمهای احساساتی هرگز و هيچ وقت و به هيچ دليلی در لحظه دروغ نمی گويند و تمام حرفهای اطرافيانشان را نيز در همان لحظه از صميم قلب می پذيرند.

تکرار می کنم : آدمهای احساساتی را بايد کُشت.

آدمهای احساساتی نهايت زندگانی هستند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 10:32 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

گفتم    تو     شيرين   منی               گفتا   تو    فرهادی     مگر

گفتا     خرابت     می شوم               گفتا    تو      ابادی     مگر

گفتم    ندادی   دل  به  من                 گفتا  تو  جان   دادی   مگر

گفتم   ز    کويت   می روم                 گفتا    تو      ازادی    مگر

گفتم      فراموشم     مکن                گفتا    تو   در   يادی   مگر

گفتم    که  بر    بادم   مده                 گفتا   نه    بر   بادی   مگر

گفتم  که اين پست رو بخون                  گفتا    که      الافم    مگر

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 6:54 بعد از ظهر  توسط دیوونه  |