تبليغاتX
زمزمه های تنهايی یه دیوونه
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند

ColdPlay - The Scientist 

Come up to meet you,
Tell you I'm sorry,
You don't know how lovely you are.

I had to find you,
Tell you I need you,
Tell you I set you apart.

Tell me your secrets,
And ask me your questions,
Oh, let's go back to the start.

Runnin' in circles,
Comin' up tails,
Its only science apart.

Nobody said it was easy,
It's such a shame for us to part.
Nobody said it was easy,
No one ever said it would be this hard.
Oh, take me back to the start.

I was just guessing,
At numbers and figures,
Pulling the puzzles apart.

Questions of science,
Science and progress,
Do not speak as loud as my heart.

Tell me you love me,
Come back and haunt me,
Oh, when I rush to the start.

Runnin' in circles,
Chasin' tails,
Comin' back as we are.

Nobody said it was easy,
Oh, it's such a shame for us to part.
Nobody said it was easy,
No one ever said it would be so hard.
I'm goin' back to the start.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

" Nobody said it was easy,
It's such a shame for us to part.
Nobody said it was easy,
No one ever said it would be this hard.
Oh, take me back to the start ...  "

from the song "The Scientist" by Coldplay

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

آن همه  گریه
آن همه دلواپسی
آن همه شمارش معکوس ضرباهنگ ساعت در ضربان دل
آن همه سکوت...
کجاست یک ساعت فراموشی
تا خودم را عمری به آن بیاویزم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

اگر می خواهی بروی برو
ندانسته آمدی و ناخواسته می روی
از تمام داشته های مشترکمان تنها یک چیز
یک چیز را بگذار و برو ....
در ساحل یادم زورق کوچک خاطراتت را به یادگار بگذار
دیدار به آن سوی فراموشی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

می خواهی بروی؟

دست خدا و اشک من بدرقه راهت
تا دیداری دیگر
تا شاید وقتی دیگر
تا نمی دانم کی
خیسی نگاه من همراه تو باد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

در بی شرمی نگاه آفتاب تابستان
حرم چشمان تو مرا از خود می رهاند .
به خودم واگذاشتی مرا
چشمانت را از من فرو گیر
تا بنشانم در خشکیده نگاهم
بی ریایی یک سلام قدیمی را
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

باز هم یک صبح دیگر
باز هم یک نگاه دیگر
نمی دانم چند شب تنهایی را به صبح بی تو بودن رساند ه ام
اما در گذر زمان می توان باز هم نشست
نشست و گدای خاطرات تو بود .
شاید این ذهن خسته باز هم این مسافر تنها را به نمی دانم کی
به نمی دانم کجای با یاد تو بودن برساند .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

داریم قدم می زنیم
هر چه تو می گویی درست
اما من هم حرفهایی دارم
ببین
آه خدای من
باز تنها دارم همراه خاطراتی دور قدم می زنم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

عمری را
چه راحت
به خاطر هم حرف زدیم
نشستیم
خواندیم
و رفتیم
کاش می شد یک لحظه فقط یک لحظه
به خاطر هم گر یه کنیم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

همه نقاب داریم. همین نقابی رو که سیاوش توی آهنگش شرح میده.
می دونی  اگه نقابمون رو برداریم چی میشه؟  بذار بگم:

من برداشتم ........ خیلی سخت بود ولی اینکار رو کردم .... پشیمونم. خیلی.

تنها چیزی که فهمیدم این بود که آدمو با نقابش بیشتر دوست دارن. اگه خودت رو عرضه کنی. اگه از خوبیات و بدیات بگی. اگه قوت و ضعفت رو بگی. چیزی عایدت نمیشه. بقیه فقط بدیها رو می بینن. بقیه فقط ضعفها رو میبینن. هیچکس یادش نمیمونه که تو کی بودی. چیکار کردی براشون. چکار کردن برات.

بعد تو میشی اون آدم ضعیف و حساس که بقیه برات تعیین تکلیف میکنن. برات فرجه تعین میکنن. برات میبرن و میدوزن. و هیچکس حتی اندکی از خوبیهایت را نخواهد فهمید........

پس پاینده باشی ای  نقاب زیبای من!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

شده تا حالا منتظر چیزی بوده باشی؟ شده خیلی منتظرش باشی؟ جوری که همش توی رویاهات باهاش بازی کنی؟ جوری که اینقدر بخواهییش که بترسی دهنت رو باز کنی یه ذره اش بپره و بقیه ببینن؟
........ و حالا به اون چیز رسیدی(یا بهت رسیده) ولی می ترسی. نگرانی. دلهره داری اونم نه از خودش بلکه از دلیلش. نمی دونی چی شد که اومد. چرا الان اومد.

شاید به انتظار عادت کردی.
شاید هم نه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

فکر می کنم بدترین درد اینه که نفهمی دردت چیه ولی همیشه اون درد همراهت باشه
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

بد ترین درد این نیست که...........عشقت بمیره
بد ترین درد این نیست که...........به اونی که دوسش داری نرسی
بد ترین درد این نیست که...........عشقت بهت نارو بزنه
بد ترین درد اینه که....................عاشق یکی باشی و اون ندونه یا که اندازشو ندونه. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

اگه آدم بدونه وجودش واسه دیگران با اهمیته حتما بیشتر مواظب خودش میشه
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

چشم به راهت می مانم و انتظار آمدنت را می کشم...
درخلوت و تنهایی هایم به یاد تو می گریم و به یاد چشمان ابرییت می افتم...
در کلبه تنهایی هایم در انتظارت خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد...
شاید در سکوتی یا شاید در شبی سردو بارانی به انتظارم...پایان دهی .

شاید

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

یک نفر بحران داشت.
یک نفر بحران داشت که یک نفر بحران داشت.
یک نفر بحران داشت.

(من هیچ کدوم از این دو نفر نیستم!)

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

 

از شوق ديدارت سر شارم سکوت ميکنم 

از لذت حضورت لبريزم سکوت ميکنم

از زخم نامهربانيهايت نالانم سکوت ميکنم

ازحضورعشقت مشعوفم سکوت ميکنم

سکوت ميکنم سکوت ميکنم و زمان ميگذرد

سکوت ميکنم و تماشايت ميکنم

سکوت ميکنم وچيزی نميشنوم

سکوت ميکنم وگوش ميدهم به صدای تو

سکوت ميکنم وعاشقانه می شکنم.

 

در سکوت می شکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

 در ۴ سالگی .... موفقيت يعنی ... خيس نكردن شلوار!
در ۱۲ سالگی ... موفقيت يعنی ... پيدا كردن دوست!
در ۱۸ سالگی ... موفقيت يعنی ... داشتن گواهينامه!
در ۲۰ سالگی ... موفقيت يعنی ... امكان ازدواج!
در ۳۵ سالگی ... موفقيت يعنی ... داشتن پول!
در ۵۰ سالگی ... موفقيت يعنی ... داشتن پول!
در ۶۰ سالگی ... موفقيت يعنی ... امكان ازدواج!
در ۷۰ سالگی ... موفقيت يعنی ... داشتن گواهينامه!
در ۷۵ سالگی ... موفقيت يعنی ... پيدا كردن دوست!
در ۸۰ سالگی ... موفقيت يعنی ... خيس نكردن شلوار!
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

زندگی خالی است پر کنید آنرا.
زندگی یک مشکل است با آن روبرو شوید.
زندگی یک معادله است موازنه کنید.
زندگی یک معما است آنرا حل کنید.
زندگی یک تجربه است مرور کنید.
زندگی یک مبارزه است قبول کنید.
زندگی یک سوال است جواب بدهید.
زندگی یک موفقیت است لذت ببرید.
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شوید.
زندگی یک هدیه است آن را دریافت کنید.
زندگی دعا است آن را به طور یکنواخت بخوانید.
زندگی درد است آن را تحمل کنید.
زندگی یک دوربین است بنابراین بهتر است با آن با صورت خندان و شاد روبرو شوید.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

آه،تا قله هیچ راهی نیست.
گفته بودند،بعد از این قله،
پشت این کوه،زندگی جاریست
قله شد فتح
ای دریغ،آری
بازهم بود قله های دگر
باز شیب و فراز تکراری
و من در پی فتح قله های دیگر. به امید دیگر. به ظن دیگر

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 4:8 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

در مسیر جاده
تا دوردست ها
ردپای نگاه من است
اما تو نیستی...
فقط صدایت هست در گوشم
که گفت دوستت دارم

و من امیدوارم....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

بعضی آدم ها اصلاً نبايد فکر کنند
اگر هم فکر می کنند نبايد تحليل کنند
اگر هم تحليل کردند حداقل نبايد نتيجه گيری کنند
اگر نتيجه گيری هم کردند و کار از کار گذشت
حداقل بهتر است در مورد نتيجه  تفکراتشان حرف نزنند!

البته بلانسبت شما!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

گفت: احوال ات چطور است؟
گفتم اش: عالی است
مثل حال گل!
حال گل در چنگ چنگیز مغول!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

ای یار نازنین
ما باد را
هرگز نکاشتیم که طوفان درو کنیم
ما بذر کاشتیم
همت گماشتیم که تا روید از زمین
اما شبی که جشن درو گرم گشته بود
        - در آن بزم دلنشین-
ناگه حرامیان
       - چه بگویم دگر.....

                        همین!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

فقط زمانی میتونی موانع رو ببینی که چشم از هدفت برداری.
پس سعی کن فقط به هدف نگاه کنی.................! فقط هدف.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

فقط من موندم و سگ باوفام.
تنهای تنها
وسط بیابون.
همه رفتن
جو سرد سرد.
مثل همیشه...... سرد

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 10:12 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

 بهت بگم که اگر ورزش ماهیچه دیافراگم انجام بدی دیگه هیچ وقت دلت اینطوری نمیریزه پایین؟!

نمیگم، میترسم دیگه هیچ وقت عاشق نشی!
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

فقط گاهی باید حرف زد.
بقیه ش رو باید ساکت بود.
باید بو کشید.
باید لمس کرد.
از بس همه کوریم و کریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

"When you have a relationship with yourself, you have split yourself into two: I and myself, ubject and object. In the state of enlightment, you are yourself. You and yourself merge into one. You do not judge yourself, you don not feel sorry for yourself, you are not proud of yourself, you do not love yourself, you do not hate yourself, and so on. There is no self that you need to protect, defend, or feed anymore. When you are enlightened, there is one relationship that you no longer have: the relationship with yourself. Once you have given that up, all your other relationships will be love relationships"

Eckhart Tolle

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1384ساعت 4:54 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

و ما از هم جدا شديم. مثل دو تيكه پيتزا كه خيلي پنير دارن، جوري كه نمي فهمي كي كجاست. ولي بالاخره جدا شديم. خيلي سخته ولي چكار ميشه كرد. زندگي همينه. سختي كار اونجاست كه ديگه نميتوني دو تيكه رو كامل كنار هم بذاري جوري كه ديگه معلوم نشه كي به كيه. ميدوني از چي مي خواهم بنالم؟ از لبه هاي خشك شده اي كه فكر مي كنن واقعا بايد اين شكلي باشن. كه فكر مي كنن اينجوري بهترن، قويترن، كلفت ترن! ولي اشتباه مي كنن، موقعي كه كنار هم بياييم، خيلي از اين لبه ها بايد سابيده بشن. اونجاست كه سخت ميشه
+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1384ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

وقتي توي اوجي دلت ميخواد كه بيايي پايين، آرووم بشي و به سكوت برسي وقتي كه به سكون رسيدي، مثل آخر يه آهنگ از system of Down فقط تشنه يه اوج ديگه اي. ميدوني چرا؟ چون تو هم مثل من ديوونه اي. ديوونه تغيير.
+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1384ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط دیوونه  |