تبليغاتX
زمزمه های تنهايی یه دیوونه
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند
من به خداوند پيشنهاد می کنم که در نسخهء بعدیِ آفرينش توانايی فکر کردن را از زنان و توانايی سوال کردن را از مردان سلب کند؛ آنوقت نه من سؤالهای بيخود می پرسم و نه تو فکرهای بيخودی می کنی؛ و بالاخره ما خوشبخت می شويم. آمين
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 2:43 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

تا حالا شده تو باشي و طرفت و كلي آدم ديگه، ولي تو اونا رو نبيني فقط طرفت روببيني. فقط بوي اونو بفهمي؟ فقط نفس اونو حس كني؟ شده؟ خوش به حالت
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

شده دلت دوتا شه؟

شده این تیکه با اون تیکه دعوا داشته باشه؟

شده گیر کنی بین دو تیکهء دلت؟

شده بخواهی داد بزنی بگی بابا عقل یه چیز دیگه داره میگه؟

شده بخواهی که فریاد بشی؟ داد بزنی بگی بابا دوره دل گذشته. دیگه باید دید. باید شنید. باید درک کرد فهمید. نه جدی؟ شده؟

برات متاسفم...... خیلی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

من متاسفم

من برای خودم متاسفم

برای سادگیم

 برای سکوتم

برای باورهام

برای عشقم

برای اینکه خر حساب میشم

برای اینکه می خواهم خر حساب بشم

برای اینکه خرم

عر..عر...عررررررر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 8:51 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

چرا من بايد همه چيز رو بفهمم؟

چرا من

جرا هيچكس نميفهمه اون دليل نفهميدنه منو؟

چرا هيچكس نميهفهمه؟

خوب شايد اونا نفهمن؟

نه اونا نفهمترن، چون حتي نفهمي منو هم نميفهمن....

فهميدي؟ يا تو هم نفهمتري؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 


شاگردي از استادش پرسيد: عشق چیست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را

بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني

به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد

پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو

ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت

ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم

استاد گفت: عشق يعني همين

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به

ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد

پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و

اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو

بروم، باز هم دست خالي برگردم

استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 5:7 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

خواستم پرنده خوشبختي توباشم
اماتو براي من قفســــي ساختي
خواستم درآن قفس لحظه هاي زيبا بيافرينم
اماتو قفسم را تنگ تر كــردي
خواستم درآن تنگنا وسعت بودنم راتجلي بخشم
اما تو روي ازمن برگرداندي و رفتي
پس برمي خيزم وقفسم را مي شكنم و پروازمي كنم....
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

تا حالا شده كه بغض بكني و نتوني گريه كني؟
تا حالا شده كه نتوني بگي كه بغض داري؟
تا حالا شده كه دلت بخواد بتركي و نتوني؟

ميدوني چرا نميشه تركيد؟
چون يك حس ديگه مي اد و جلوش رو ميگيره. مثل درد، مثل خشم، مثل استئصال، مثل سردرگمي، مثل ترس

ولي وقتي كه بتوني كمك كني يكيش پيروز بشه، اونوقته كه ميتركي، اونوقته كه خالي ميشي.

پس كمكش كن. ميفهمي چي ميگم؟ كمكش كن
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

نگرانم. خيلي نگرانم.

ميدوني از چي؟

از اينكه نمي تونم دليل نگرانيم رو بگم. نميتونم شرحش بدم. نمي تونم ثابت كنم. نمي تونم دليل بيارم.
ولي نگرانم. از پيش آمده ها. از آينده. از حال . از گذشته. از خودم. از احمق هاي دورم. از احمق هاي جلوم.

از كساني كه فكر مي كنند خيلي زرنگنند، فكر مي كنند خيلي راحت مي تونن روي افكارشان سرپوش بگذارن. ولي هر كار كنن، بازم احمقن. اخه چشماشون نميتونه همراهشون باشه. هر چند كه شاعرمآب حرف بزنن. هر چند كه آخر همه چي به نظر بيان. آخرش رو كه نيگا ميكني يه احمقن بزك كرده اند. مگه نه؟
ولي نگرانم، چون نميتوونم اينو ثابت كنم. مي ترسم وقتي ثابت بشه كه ديگه خيلي چيزا دير شده باشه. من، تو، زندگي، عشق، همه مي تونيم يه روز دير بشيم. يك روز expire بشيم. يك روز امل باشيم. نميخوام. اصلا نميخوام

به همين خاطر نگرانم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

دوست دارم
دوست دارم كه دوستم داشته باشي
دوست دارم كه دوست داشتنم رو دوست داشته باشي
دوست دارم وقتي كه ميگم دوستت دارم، دوست داشته باشي
دوست دارم وقتي كه دوستت داشتم، اونو ببينم، دوست داشتنت رو ميگم.
دوست دارم
دوست دارم كه دوستت داشته باشم
دوست دارم كه دوست داشتنت رو دوست داشته باشم
دوست دارم كه دوست داشتنت رو بفهمم
دوست دارم كه بفهمي
نبيني

فقط بفهمي

همين
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 3:36 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

دلم باز هوای همنشینی با تو کرده

چشمانم به دنبال نگاه گرم تو می گردد

و دستانم به دنبال دستهای پرمهرت

دلم می خواهد مرا تنگ در آغوش گیری

تا لبهایم ر ا به روی لبهایت گدارم و

نگاهم را به چشمانت بدوزم

و تو باز نگفته ا ز نگاهم بخوانی چقدر

دوستت دارم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

یک لحظه طول میکشه تا از یکی خوشت بیاد!

یک دقیقه طول میکشه که یکی رو بپیچونی!

یک ساعت طول میکشه تا یکی رو دوست داشته باشی!

یک روز طول میکشه تا دلت برای یکی تنگ بشه!

یک هفته میکشه تا به یکی عادت کنی!

و حتی کمتر از یک ماه طول میکشه تا عاشق کسی بشی!

اما یک عمر طول میکشه تا فراموشش کنی!!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

عشق يعنی ... دفتر تلفن محرمانه نداشته باشی.

عشق يعنی ... مجبور نباشي تنهايي غذا بخوری.

عشق يعنی ... رازي بين من و تو.

عشق يعنی ... آرزوهاتون رو به همديگه بگين.

عشق يعنی ... يه كيك خونگي براي تولدش.

عشق يعنی ... به هزار زبون بهش بگي دوستت دارم.

عشق يعنی ... كسي كه دلتو مي بره.

عشق يعنی ... بعضي وقتا اشك زياد ريختن.

عشق يعنی ... همين كنار هم بودن.

عشق يعنی ... همون نيرويي كه توي فضا مي چرخه.

عشق يعنی ... احساس فوق العاده اي كه همه جا دور و برت هست.

عشق يعنی ... آدم احساس كنه زمين زير پاش نيس.

عشق يعنی ... ضربه فني شدن.

عشق يعنی ... كاري كني كه جز عشق تو هيچي نبينه.

عشق يعنی ... اين فكر كه چقدر خوبه اون تو رو بخواد.

عشق يعنی ... قشنگ ترين لباستو براش بپوشي.

عشق يعنی ... ترانه اي كه تو رو به ياد اون ميندازه.

عشق يعنی ... بذاري از خودش تعريف كنه.

عشق يعنی ... منتظر تلفنش باشي.

عشق يعنی ... بدوني واسه تولدش چه هديه اي دوست داره.

عشق يعنی ... ديدن خوشحاليش.

عشق يعنی ... با نگاهت اونو به خودت جذب كني.

عشق يعنی ... غرورشو جريحه دار نكني.

عشق يعنی ... سليقه شو مسخره نكني.

عشق يعنی ... فكر نكني مجبوره تا ابد با تو بمونه.

عشق يعنی ... وقتي فقط ديدنش كافيه تا تو رو از خود بي خود كنه.

عشق يعنی ... لباسي رو كه برات خريده بپوشي.

عشق يعنی ... زير نور مهتاب براش شعر بخوني.

عشق يعنی ... وقتي خوابه تماشاش كني.

عشق يعنی ... بدون اون انگار تو بيابون سر گردوني.

عشق يعنی ... دلشو نشكني.

عشق يعنی ... وقتي اونو مي بيني داغ كني.

عشق يعنی ... واسه ش آواز عاشقانه بخوني.

عشق يعنی ... مرتب ببريش بيرون.

عشق يعنی ... بهش بگي بدون آرايش هم قشنگه.

عشق يعنی ... نقطه ضعفاشو بشناسي.

عشق يعنی ... ستارهء محبوبش باشي.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

به فرهاد کوه دادند
به من
تپه ای هم نرسید
مبادا
کسی عاشقم شود
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

نگاهت را تا ته نوشيدم !

چشمهايت را نشان بده .... ميخواهم فالم را بخوانم !!!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 6:25 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

عجب عشاقي بودند اين مردمان عصر حجر...مفهوم آقا و خانم آن موقع هنوز كشف نشده بود و همه يا نر بودند و يا ماده، اما عشق از همان زمان وجود داشت...البته تنها در يك صورت مي‌توان روابط آنزمان را عشق ناميد كه روابط امروزِ تيترِ يكِ مجلات زرد را كه گستره‌شان به روزنامه‌هاي وزينِ رنگي بيست و چهار صفحه‌اي هم كشيده مي‌شود را نيز عشق ناميد...گيج شده‌ايد؟...مي‌دانم و برايتان توضيح خواهم داد...خانمِ "بلوط نتراشيده" از دست او بشدت عصباني است. آنها هنگام شكار سال پيش وقتي آقاي "با چشمانش به همه خيره" جگر يك خرس را به او تقديم كرد عملا" به يكديگر علاقه‌مند شده و با هم ازدواج كردند. اما آقا تصميم گرفته است فصل جديد شكار را با خانم "با هر بادي مي‌پرد" بگذراند. فكر مي‌كنيد چه مي‌شود؟ مسلم است. خانمِ "بلوط نتراشيده" به جاي آنكه او را نفرين كند، يا به پستوي غار پناه ببرد يا مرگ موش بخورد، ظرف كله‌پاچه‌اي را كه درست كرده است به صورت آقاي "با چشمانش به همه خيره" مي‌پاشد و پس از آن چشمان سوخته‌اش را از كاسه بيرون مي‌آورد. آقاي " غار يكي زن يكي" كه يك نرِ دوازده وجبي است و ريش و موي انبوهي دارد هنگام رد شدن از در غار با ديدن لبخند خانم"چشمانش يكي در هزار" عاشق چشمان او شده و يك روز تمام به شكار نمي‌رود. احساس مي‌كند كه با او خوشبخت و صاحب فرزنداني قوي و خوش‌شكار شود...اما خانم به آقاي "مي‌نشيند و سنگ مي‌كوبد" دلباخته است. آقاي " غار يكي زن يكي" كه به اسيد يا پنجه بكس دسترسي نداشته با گرز ميخ‌دارش توي سر خانم"چشمانش يكي در هزار" مي‌كوبد و انتقامش را مي‌گيرد...در اين مقطع كه گزارشش كرديم، انسان بتازگي عشق را كشف كرده است و دوجين از آدمهاي غارنشين در دامنه‌‌هاي زاگرس كور و كر و لال و شل وشول شدند و يا بالكل زندگاني را بدرود گفتند. در اين زمان بود كه پيشرفتِ مهمي حاصل شد. سالخوردگان كه دليل اين رفتارها را نمي‌فهميدند عشق كوركورانه را ممنوع كردند و آن دو علت داشت يكي آنكه خانم "تحملش يك كلوخ" به خاطر فرار شوهرش بچه‌هايش را در ديگ مي‌پزد و مهماني مي‌دهد و ديگر آنكه دختر بچه‌اي با نام "سر و گوش جنبان" خودش را آتش مي‌زند...از آن به بعد هيچكس نمي‌تواند خودش همسرش را انتخاب كند و يا حرفي از عشق و عاشقي بزند...خوشبختانه ما از نسل اين قوم شرير كه خداوند با عذاب خودش آنان را از صحنه روزگار محو نمود نيستيم، نه در جهان متمدن غرب ديگر خانم "تحملش يك كلوخ" پيدا مي‌شود و نه در ميان ما آقاي " غار يكي زن يكي" و بهتر است كه تمامي اين روزنامه‌هاي زرد را آتش زد..
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 6:19 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

گفتم كه:"مكن" گفت:"مكن تا نكنند"

اين يك سخنم چنان خوش آمد كه مپرس
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 6:13 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

میخوام بدونم ...
میخوام بدونم ...
بوسیدن حرف زدن هست یا نه؟
حرف نزدن قهر کردن هست یا نه؟

میخوام بدونم،
میخوام بدونم عاقل بودن یعنی چی،
میخوام بدونم دیوونه بودن یعنی چی،
میخوام بدونم دل شکستن ها پایانی هم داره یا نه!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 5:54 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

BlogFa templates are not 100% Firefox compatible, anyone knows how to fix this problem?
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

فکر ميکني ديوونه‌اي ، وقتي عاشق شدي ديگه فکر نميکني فقط ميدوني که تاحالا فقط فکر ميکردي که ديوونه اي....
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 11:41 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

یه هو ببینی یکی اون بیرونه که میبینتت
خودتو ٬ خود واقعیتو .. کودک درونتو ..
یکی که میشناستت ٬ همون جوری که باید
یکی که روحش از جنس روحته
یکی که حرف زدن نخواد ٬ همه حرفاتون بدون حرف زدن رد و بدل شه
نمیترسی ؟
ترسناکه !

میدونی
یهویی تو یه لحظه نگاهت میافته تو نگاه یه آدمی
یهویی می بینی که داره ته چشماتو می بینه،‌توی دایره‌ی خودت،
یهویی میبینی این یکیه که بلده تو رو از توی چشمات بخونه
یهویی قلبت مچاله میشه و میریزه پایین
یهویی نگاهتو از نگاهش میکشی بیرون و یه جای دیگه را نگاه می کنی
ممکنه یهویی صدای قدمهاشو بشنوی که داره میاد طرفت که بگه خوندمت
ممکنه هم بره و هیچوقت دیگه نبینیش
میدونی؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

امشب دلم خيلي گرفته، مثل هر شب. توي اتاقم نشستم دارم يه آهنگ از secret Garden گوش ميدم به نام Ode to simplicity. حالم خيلي گرفته، دلم ميخواد بزنم زير گريه. اما نميتوونم. اينقدر بغض دارم كه نميتونم. نميدونم به چي فكر كنم. از آينده ميترسم، براي گذشته افسوس مهخورم. حتي نميدوونم توي حال دارم چه غلطي مي كنم. وبلاگ ديوونه رو نمي خونم، دارم ميبلعمش (: . خيلي از پستهاش حرف دلمه.

عزيزم داره از سفر مياد. فردا مي بينمش. ولي نمدونم كه بايد خوشحال باشم يا نه. يه حس سرد و خشك تمام وجودمو مي لرزونه. با تمام وجود دوستش دارم ولي ......... نميدونم ولي چي؟ دارم مي لرزم. اصلا ولش.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

حس می‌کنم
که اگه چیزی نگم
فاصله زیاد می‌شه
حس می‌کنم
که اگه چیزی ننویسم
فاصله زیاد میشه
که اگه قصه نگم
که اگه رویا نسازم
که اگه تو رو توی فکرم نداشته باشم
توی خوابم
توی ذهنم
اونوقت می‌میری
چون همه‌ی تو، توی قصه‌ها و رویاها و تصویرا بوده
هیچوقت که واقعی نبودی
حس می‌کنم
که نباید بمیری
پس حالا قصه می‌گیم
اولشو من،‌ آخرشو تو
یکی بود
یکی نبود
یه پسر کوچولویی بود
که یه روز بزرگ شد

از وبلاگ ديوونه كه خيلي مخلصشم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

مهربانم!

مرا به خاطر همهء نامه هایی که برایت ننوشته ام ببخش

مرا به خاطر همهء آوازهایی که برای تو نخوانده ام ببخش

مرا به خاطر همهء لبخندهایی که زندانی کرده ام و از تو دریغ داشته ام ببخش

من می توانستم در یک بعد از ظهر زیبا شاخه ای گل به تو بدهم اما پاییز اجازه نداد

من می توانستم کوزه هایت را پر از موج کنم اما طوفان از راه رسید و موجها را با خود برد

من می توانستم در یک صبح تازه و معطر سرم را روی شانه هایت بگذارم و گریه کنم اما غرورم نگذاشت

بهترینم!

صدایم را ببخش. لبهایم را ببخش. اشکهایم را ببخش

از تو مهربانتر کیست که سر گذشت دستهایم را برایش بنویسم و از فاصله ها گله کنم؟

از تو آیینه تر کیست که قامت بر قامتش بایستم و احوال دلم را بپرسم؟

......................................................................................................

........... از وبلاگ جادوي سكوت -> http://jadooyesokoot.blogfa.com/
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

براي شروع بايد سلام كرد، پس سلام.

اينجا جاي منه، جاييكه بتونم بدون هيچ ملاحضه اي حرف دلم رو بزنم. حرفهاي تنهاييم رو بگم، در يك كلام خودم باشم. اميدوارم بتونم از پسش بر بيام.

همين.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط دیوونه  |