تبليغاتX
زمزمه های تنهايی یه دیوونه
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند
مغز كه قرمز مي  بيند، مي خندد: بي قاعده و بي ملاحظه.

مدتهاست كه شمع محفل شده ام!!!


 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 0:44 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

Yo te quiero, te extrano, te olvido
Aunque nunca me has faltado, siempre estas conmigo
Por las veces que he fallado y las heridas tan profundas
Mejor tarde que nunca para pedirte mil disculpas
Estoy gritando callado yo te llamo, te escucho, lo intento
De ti yo me alimento
Cuando el aire que respiro es violento y turbulento
Yo te olvido, te llamo, te siento


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

دانه دانه، نفر نفر
با وسوسه/
با عشق.
با نفرت.
با دروغ!
گواهي نامه ها را مي گيرد
قابشان مي كند
رويشان را با شيشه مي پوشاند؛ مبادا كسي منكر وجودشان شود.
عقب مي رود و نگاهشان مي كند:

ذوق، شوق، غرور ......
ترس، غم، نفرت .......

همه را با هم مي نگرد

با اميد نگاهشان مي كند
مي داند كه هر كدام مهر تاييد است بر مهر او!

نگاهش بر بزرگترين و زيباترين قاب خيره مي ماند.
قاب با تمامي زيباييش خالي ست.
مثل پرده سينما
مثل صفحه تلويزيون
مثل خود او
.
.
.

نگاه رفتگر وقتي كه كيسه سنگين زباله را بر مي داشت ، ديدني بود:

كيسه بوي عطر غرور مي داد.



+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

حالم به هم مي مالد!
وقتي احمقانه هايي مي شنوم كه از به هم خوردن دو پشگل صورتي در كله يك آدم نارنجي ترشح مي شوند!
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 2:52 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

نياز را نماز نمي گذارم.
چه كنم كه نمازم نياز شده است!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

می خندد و می خندم
می گوید و می گویم
می داند و می دانم
می بالد و می بالم
می سازد و می سازم
می ماند و می میرم!!

باد که از لابلای درخت توت رد شود، شیرین می زند!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 3:27 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

"Your life is measured by the number of the people who measures themselves with you"

I'm saved!
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

گفتم: آخر درسهایت به چه کارم آیند وقتی نگذاشتند به آموخته هایت عمل کنم، چه کنم؟
گفت:  زندگانی ببخش اما زندگی نکن.
گفتم :  نمی شود!
گفت :  بشود!
گفتم:  هرچه آموزگارم گوید، بکنم؛ وآنگه چه؟
گفت: بار از شانه خویش و غم از دل خویش زدوده ای، لاجرم بهانه ای نخواهی داشت!
گفتم: بشود!
کان لم یکن!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

سؤال:

قبله كسانى كه در ماه فرود مى آيند كجاست؟

 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

All men and women are born, live, suffer and die; what distinguishes us one from another is our dreams, whether they be dreams about worldly or unworldly things, and what we do to make them come about... We do not choose to be born. We do not choose our parents. We do not choose our historical epoch, the country of our birth, or the immediate circumstances of our upbringing. We do not, most of us, choose to die; nor do we choose the time and conditions of our death. But within this realm of choicelessness, we do choose how we live.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

فقط یه نفر می تونه شما رو از دست جبار سینگ نجات بده:
اونم خود جبار سینگه!!

"دریافت فلسفی از یک فیلم ماورایی در یک شب طولانی در میانه راه بلوچستان و فارسستان!!"
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

Did you know that the harder way and the better way is always the same?
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

هیچ چیز مثل یادآوری یک زخم کهنه، نمی تونه یک صبح معمولی و کند رو به گه بکشه! همیشه هم نمی توان ممنون ذهن باز و آنتن های قوی ام باشم. می دونستم یک روز بالاخره روزم رو به گند می کشند الخ!
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 7:15 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

Love is like a circus. If it's realy good, it's beautiful, terrifying and magical all at the same time.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

آدمک آخر دنیاست بخند              آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد   شوخی کاغدی ماست بخند
آدمک خر نشوی گریه کنی           کل دنیا که سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی        به خدا مثل تو تنهاست بخند

 Sabokbaran.blogfa.com
+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

حتی اون ابله خانه به دوش غربتی (شازده کوچولو رو میگم) هم تونست روباهه رو اهلی کنه
اونوقت من گنده بک هنوز از پس خودم بر نیومدم!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

مهم نیست که پسوند و پیشوندت چیه! همینکه بدونم جای مغز٬ توی اون کله تاپالهء گاوه٬ کافیه!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

آبستن روزگاريم و محسور قهرش!
پزشك مردان و زايمان سراغ ندارين؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

A defensive system made of bullshit which you are focusing on!

doesn't seems to work!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

نمی دانم وقتی حس نارسیستی آدم رو به گه می کشند، چرا این حس مازوخیستی می خواد سریع جاش رو  پر کنه؟
مگه قرار نیست آدم سادیستی بشه؟
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 2:34 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

نگاه نمی کنم دیگر
می بینم
بو نمی کشم دیگر
می بویم
گوش نمی کشم دیگر
می شنوم
دست نمی زنم دیگر
حس می کنم

به نظر می آید وقتش باشد
سلام! من دیگر منان منیتم نیستم
خداحافظ! من مُردم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

"ما همه ٬
نه . دیگر نه .
ما نه ٬ ما صدای گاو است .
ولی من شترم . با دو کوهان بلند
و در شکمم آب و غذای سفرم
و سفرم ... بیابان .
من ٬
بد هستم .
من همه هستم .
من ...

با تو ام"

زندگی به سبک تارزانی

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 11:8 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

چرا در دیزی بازه؟
چرا دم گربه درازه؟
چرا  کره خر اینقده نازه؟

پیشته! پدر سگ صاب!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

"شب که شد باید قایق چوبی را سوار شد، پارو زد و رفت، آن‏قدر رفت که دیگر خبری از ساحل و آن چراغ‏های رنگارنگ پر نور که هیچ خلوت تاریکی برای انسان باقی نمی‏گذارد نباشد.
باید کف قایق دراز کشید و گوش به صدای دریا سپرد و با هر موجی که قایق را بالا و پائین می‏برد دعا کرد که نهنگ قصه‏ی پینوکیو بیاید و همه چیز را ببلعد. شاید کسی را که در خشکی نیافتی در شکم نهنگ بزرگ بیابی."

http://www.matroud.com

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 1:18 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

خاکستر ققنوس را بر باد داده اند
چگونه برخیزد از جای
مگر ابراهیمگونه دستش را بگیرم
و اسماعیلگونه فدا شوم
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 11:4 قبل از ظهر  توسط دیوونه  |