تبليغاتX
زمزمه های تنهايی یه دیوونه
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند
.... من و من می کند!

می دانم که نمی داند

نمی داند که فرونشسته را کجا بالا بیاورد!

مطمئمن بودم روزی تحملش طاق می شود و اُق می کند 

اما باید اعتراف کنم که انتظارش را نداشتم!

تمام خاطرات را (هر چند کم) جمع می کنم.

دانه دانه زیر و رویش را می پویم

تا تیکه های ناآشنا را به یکدیگر آشنا کنم!


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 2:43 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 


می دانی، بعضی وقتها هدف توجیه وسیله می کند،

              بعضی وقتها نه!

می دانی، بعضی وقتها شادی توجیه غم می کند،

              بعضی وقتها نه!

روزها می آیند و شبها به سرعت در پس خستگی روزانه ام می گذرند تا روزی دیگر.

اما چه کسی گفت می توان توجیه کابوس کرد؟

به چه قیمتی باید روزها و شبهایم را فدای هدفم کنم؟

می که خوب می دانم در روزمرگی، شب و روز خود هدفند!

من که می دانستم!


پس چرا برای هدفی هر چند بلند،

باید کابوسهایم را ببوسم و به آنها لبخند بزنم؟

بگذار در روزمزه گی هایم غوطه بزنم و با شب و روز عشق بازی کنم.

مرا چه به جستجوی تعالی تو؟

مرا چه به لذت دیدن آرزوهای برآورده شده ات؟


مگر زمان نگذشته است؟

مگر یادمان رفته صرف زمان در شتاب کلمات را؟


بگذار باد مرا ببرد

به جایی که روزها شب و شبها روزند.

جایی که مردمانش طاقت قصه های روزی روزگاری ام را دارند

و همراه من در فراسوی دیوار به نقطه ای خیره می شوند که وجود نداشته و ندارد،

کورسویی که سالها به امید نور آن، خورشیدها را پس زده ام.

بگذار.....

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

God must love STUPID people, he created many of them!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 8:13 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

این بی پدر و مادر (سیاست رو میگم) بدجوری این روزا قلقلک میده !


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 


اینجا خونه منه


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 9:23 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

"

وقتی که  ده  ، سرباز ، بی بی ، شاه و آس پیک را در دستانم مرتب می کنم

در دلم چقدر به لبخند کمرنگت هنگام آل-این کردن می خندم .

به سیگارم پکی میزنم و دستم را جا می روم.

بگذار این بار هم دلت به بلوف هایت خوش باشد.

"

cutlife.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

"

در قرن رایانه و فضا ، در جهان الکترونیک و محیط مجازی

از خدا آنقدر در هراس نیستم که از باز کردن فتوشاپ.

"

cutlife.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 9:15 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 2:50 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

 نگفتم؟

"
گفتم که مرا قدر نگه دار، نگفتم؟
 ما را تو چنین فا صله مگذار، نگفتم؟

 
گفتم که مرنجان دلم این مرغ نه رام است
ننشسـته به یک بام دگر بار،  نگفتم؟
 

گفتم که جرقه نکند عمر به هش هاش
زین دره تو آتش بنــمـا بار، نگفتم؟

 
گفتم قضاوت چو رسد عشق گریزد
مـــگذار بدینجا برسد کار،  نگفتم؟

گفتم که دگر باره ستاره نشود سبز
حالـی که منم مغتنمم دار، نگفتم؟

گفتم ببرد آبروی شب رخ خو رشید
در نقش ریایـی مکن اصرار، نگفتم؟

 گفتم که در این خشکی ویران شده عشق
گنجی است چنین چشمه سر شار، نگفتم؟

 امروز ندارم غم وامی به تو زیرا

آن نیست که گویی که به تکرار، نگفتم؟

"

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 2:42 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

Here it comes. In all those smokes and silly talks. Your dreams come true. You got a vision.

You got to see again. You should memorize it all. Sounds fade. You look around and see the true depth of field and it's amazing.

Then it passes. You look dizzy. You don't hear a voice. Butterflies are struggling. But you don't let them move. Time's up. Time to go. You imagine all the imaginables. You save what you can. For future. For the good times' sake

Then you stop. Dreams should be dreams. If they come real, they're no more sweet. You should live the life you have.

So buttoms up. Let's do what you know best. PRETEND and stay PRETENDED. 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم!

                                            که در طریقت ما کافریست رنجیدن

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

The table will turn, not very long from now. You'll see.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 1:30 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

There's a saying: "FAKE it until you MAKE it"

so be it

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 8:51 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

می ترسیم.

از نگاه

از صدا

از سخن

از تو

از من

از ما

می ترسیم بگوییم نکند مسخره مان کنند.

می ترسیم بشنویم تا مضحکه نشویم

نکیر و منکر که از در وارد شدند، تازه خواهیم دانست: مردیم چون از زنده بودن هم ترسیدیم .


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

I have nothing against GOD!

It's his FanClub I can't stand!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

سکوت که می کنم، همهمه وحشت از سر و کولم بالا می رود.

حرف که می زنم، دلقکان، بیمار گونه با تازیانه هایشان بر گرده خویش می کوبند.

نگاه که می کنم،  بوزینه ها بر سر برتری نژادی با خوکان درگیرند.

چشم که فرو می بندم، فقط بلندی است و پاهای لرزان و جاذبه ای به قدرت 5G


برزخی است بد.

و من خسته از تغییر، به دنبال تغیر آمده ام.

کسی خانه هست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 7:13 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

... تمام که می کند، سرش را فشار می دهد روی سینه، جوری که تمام صورتش را بپوشاند.

دخترک هم دنبال آرامش می گردد. مثل مادرش.

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 3:53 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

"
Y: So, What is it to be?
X: How's the soup?
Y: The Soup is finished.
X: So my job!
X: the fish?
Y: We ran out.
X: That's like me with the excuses!
Y: Don't waste my time. Choose something we have.
X: I'll like a lifetime spent with an irrational and suspicious goddess, Some short-tempered jealousy on the side and a bottle of wine that tastes like you and a glass that is never empty
"
http://www.imdb.com/title/tt0401445/
+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

Like the kiss of the vampire. It's cold, hideous, wild and mind-blowing. It sucks big time!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

= "8 وزیر را در صفحه شطرنج می توان به n حالت چید بطوریکه مزاحم همدیگر نباشند"

مردک نگاه بدی دارد. نیشخندزنان زیر چشمی مواظب شاگرد بازیگوش کلاسش است

و من آرام فکر می کنم

نمی دانم باید به رندی صفحه فکر کنم وقتی که 8 وزیر را در صلح و صفا در دل خود جای داده

یا به احمقی وزیرها که به وزیری خودشان می نازند

= " وقتی وزیر اول را جای دادیم، n-1 حالت دیگر داریم..."

می خندم. مردک نمی داند که وزیر اول رفته. نمی داند که هنوز n جا برای جولان دارد!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 2:51 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

شروع می شود.

دستهایت می ایستند.

نفسهایت نامنظم شده اند.

نگاهت به سفیدی روبرویت دوخته می شود.

تمام را به تمام در یک گذر می بینی.

می دانی لحظه درتگ جایز نیست.

تمامش می کنی

صدای نامفهوم مردک بلند می شود:

= "... و آنقدر ادامه می دهید تا به گره مورد نظر برسید"

- " اگر نرسیدیم چه؟"

= " بر می گردید و گره های دیگر را پیمایش می کنید..."

مردک زندگی را چه آسان بازی می کند!!

و تو به گره ای فکر می کنی که نباید یافت شود!!


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 2:27 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 3:29 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

نمی دانم تا کی برپا خواهم بود

اما می دانم کسانی که در بودنم رحم نکردند، در نبودنم لحظه ای درنگ نخواهند کرد.

باید فکری کنم. بسیار ناگفته و نانوشته دارم. باید برای آنان که باید، گوشه هایی را باز کنم

تا بتوانند بدون من جور بکشند.

گفتم تا بدانند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 3:18 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

همیشه وحشتی عظیم از تکرار شنیده ها داشتم.

                              از تکرار دیده ها

هیچگاه خیال نمیکردم ، این وحشت جذبه داشته باشد

هیچگاه نمی بخشم دستانم را که دور تازه ای از کابوس ها را بهانه شدند.

دستانم که باعث شدند تا من بدانم، که تا هستم ، با من خواهند بود

تمام کابوسهای بیداریهایم. همانها که برای فرار از دستشان، سر را بر بالش می فشارم


نمی بخشمتان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 3:14 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

مغز اینقدر فسفر سوزونده که فسفاته کرده!!!

آبجوش لازم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط دیوونه  |