|
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند
|
می دانم که نمی داند
نمی داند که فرونشسته را کجا بالا بیاورد!
مطمئمن بودم روزی تحملش طاق می شود و اُق می کند
اما باید اعتراف کنم که انتظارش را نداشتم!
تمام خاطرات را (هر چند کم) جمع می کنم.
دانه دانه زیر و رویش را می پویم
تا تیکه های ناآشنا را به یکدیگر آشنا کنم!

می دانی، بعضی وقتها هدف توجیه وسیله می کند،
بعضی وقتها نه!
می دانی، بعضی وقتها شادی توجیه غم می کند،
بعضی وقتها نه!
روزها می آیند و شبها به سرعت در پس خستگی روزانه ام می گذرند تا روزی دیگر.
اما چه کسی گفت می توان توجیه کابوس کرد؟
به چه قیمتی باید روزها و شبهایم را فدای هدفم کنم؟
می که خوب می دانم در روزمرگی، شب و روز خود هدفند!
من که می دانستم!
پس چرا برای هدفی هر چند بلند،
باید کابوسهایم را ببوسم و به آنها لبخند بزنم؟
بگذار در روزمزه گی هایم غوطه بزنم و با شب و روز عشق بازی کنم.
مرا چه به جستجوی تعالی تو؟
مرا چه به لذت دیدن آرزوهای برآورده شده ات؟
مگر زمان نگذشته است؟
مگر یادمان رفته صرف زمان در شتاب کلمات را؟
بگذار باد مرا ببرد
به جایی که روزها شب و شبها روزند.
جایی که مردمانش طاقت قصه های روزی روزگاری ام را دارند
و همراه من در فراسوی دیوار به نقطه ای خیره می شوند که وجود نداشته و ندارد،
کورسویی که سالها به امید نور آن، خورشیدها را پس زده ام.
بگذار.....
God must love STUPID people, he created many of them!!!

اینجا خونه منه

وقتی که ده ، سرباز ، بی بی ، شاه و آس پیک را در دستانم مرتب می کنم
در دلم چقدر به لبخند کمرنگت هنگام آل-این کردن می خندم .
به سیگارم پکی میزنم و دستم را جا می روم.
بگذار این بار هم دلت به بلوف هایت خوش باشد.
"
cutlife.blogfa.com
در قرن رایانه و فضا ، در جهان الکترونیک و محیط مجازی
از خدا آنقدر در هراس نیستم که از باز کردن فتوشاپ.
"
cutlife.blogfa.com
آن نیست که گویی که به تکرار، نگفتم؟
"

Here it comes. In all those smokes and silly talks. Your dreams come true. You got a vision.
You got to see again. You should memorize it all. Sounds fade. You look around and see the true depth of field and it's amazing.
Then it passes. You look dizzy. You don't hear a voice. Butterflies are struggling. But you don't let them move. Time's up. Time to go. You imagine all the imaginables. You save what you can. For future. For the good times' sake
Then you stop. Dreams should be dreams. If they come real, they're no more sweet. You should live the life you have.
So buttoms up. Let's do what you know best. PRETEND and stay PRETENDED.
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
The table will turn, not very long from now. You'll see.


There's a saying: "FAKE it until you MAKE it"
so be it
از نگاه
از صدا
از سخن
از تو
از من
از ما
می ترسیم بگوییم نکند مسخره مان کنند.
می ترسیم بشنویم تا مضحکه نشویم
نکیر و منکر که از در وارد شدند، تازه خواهیم دانست: مردیم چون از زنده بودن هم ترسیدیم .
I have nothing against GOD!
It's his FanClub I can't stand!!!
حرف که می زنم، دلقکان، بیمار گونه با تازیانه هایشان بر گرده خویش می کوبند.
نگاه که می کنم، بوزینه ها بر سر برتری نژادی با خوکان درگیرند.
چشم که فرو می بندم، فقط بلندی است و پاهای لرزان و جاذبه ای به قدرت 5G
برزخی است بد.
و من خسته از تغییر، به دنبال تغیر آمده ام.
کسی خانه هست؟
... تمام که می کند، سرش را فشار می دهد روی سینه، جوری که تمام صورتش را بپوشاند.
دخترک هم دنبال آرامش می گردد. مثل مادرش.

Like the kiss of the vampire. It's cold, hideous, wild and mind-blowing. It sucks big time!

= "8 وزیر را در صفحه شطرنج می توان به n حالت چید بطوریکه مزاحم همدیگر نباشند"
مردک نگاه بدی دارد. نیشخندزنان زیر چشمی مواظب شاگرد بازیگوش کلاسش است
و من آرام فکر می کنم
نمی دانم باید به رندی صفحه فکر کنم وقتی که 8 وزیر را در صلح و صفا در دل خود جای داده
یا به احمقی وزیرها که به وزیری خودشان می نازند
= " وقتی وزیر اول را جای دادیم، n-1 حالت دیگر داریم..."
می خندم. مردک نمی داند که وزیر اول رفته. نمی داند که هنوز n جا برای جولان دارد!!

شروع می شود.
دستهایت می ایستند.
نفسهایت نامنظم شده اند.
نگاهت به سفیدی روبرویت دوخته می شود.
تمام را به تمام در یک گذر می بینی.
می دانی لحظه درتگ جایز نیست.
تمامش می کنی
صدای نامفهوم مردک بلند می شود:
= "... و آنقدر ادامه می دهید تا به گره مورد نظر برسید"
- " اگر نرسیدیم چه؟"
= " بر می گردید و گره های دیگر را پیمایش می کنید..."
مردک زندگی را چه آسان بازی می کند!!
و تو به گره ای فکر می کنی که نباید یافت شود!!
اما می دانم کسانی که در بودنم رحم نکردند، در نبودنم لحظه ای درنگ نخواهند کرد.
باید فکری کنم. بسیار ناگفته و نانوشته دارم. باید برای آنان که باید، گوشه هایی را باز کنم
تا بتوانند بدون من جور بکشند.
گفتم تا بدانند
از تکرار دیده ها
هیچگاه خیال نمیکردم ، این وحشت جذبه داشته باشد
هیچگاه نمی بخشم دستانم را که دور تازه ای از کابوس ها را بهانه شدند.
دستانم که باعث شدند تا من بدانم، که تا هستم ، با من خواهند بود
تمام کابوسهای بیداریهایم. همانها که برای فرار از دستشان، سر را بر بالش می فشارم
نمی بخشمتان
آبجوش لازم!