+ آقای دکتر اوضاع چطوره؟!
- ریه ات وضعش خرابه! چه خبره اینهمه سیگار؟! چند ساله تنهایی؟!
+ |:
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 8:34 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
سقفی از آسمان گرفته!
تشکی از آسفالت داغ!
سکوتی به بلندای بوق کشتی!
دوستانی به غایت چیزفهم!
پشت سر، دربها بسته!
جلو، همه جا مه گرفته!
نمی دانم کجای این معامله، آرامش را برایم به ارمغان آورد که تکرارش را آرزومندم!!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:32 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
تو : چی کار میکنی ؟
من : دارم جون میکنم !
تو : باشه / مزاحمت نمیشم ...
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط دیوونه
|

مرد هم گریه می کند وقتی ....
بهترین دوست، دشمنت باشد.
دانلود آهنگ ناگهان!
متن آهنگ در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
"دلتنگی
خوشه انگور سیاه است
لگدکوبش کن
لگدکوبش کن
بگذار ساعتی
سربسته بماند
مستت میکند اندوه ..."
شمس لنگرودی
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:59 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
یکی داشت و یکی نداشت ، اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من ...
یکی خواست و یکی نخواست اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن و نخواست من ...
یکی آورد و یکی می آورد ، اونی که آورد تو بودی و اونی که به جز تو به هیچکس ایمان نیاورد من ...
یکی موند و یکی نموند ، اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو نمی تونست بمونه من ...
یکی رفت و یکی نرفت ، اونی که رفت تو بودی و اونی که به خاطر تو، تو قلب هیچکس نرف، من
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
بیا فقط در همین فضای ِشاعرانه
دوباره عاشق هم باشیم
من نامت را صدا میکنم...!
تو بگو جانم...!
من از حالت می پرسم!
تو خیالم را راحت کن!
تو بپرس از من!
من گلایه آغاز می کنم!
نزدیکم باش!
اما نه زیاد!
طاقت کثیفی آینه را ندارم!
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
ای خواجه بفرما به که مانم به که مانم
من مرد غریبم نه از این شهر جهانم
گر دم نزنم تا حسد خلق نجنبد
دانم که نگویم نتوانم که ندانم
آن کًل کُلهی یافت و کًل خویش نهان کرد
با بنده به خشم است که دانای نهانم
گر صلح کند داروی کلیش بسازیم
از ننگ کًلی و کُلهش بازرهانم
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 8:27 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
پنجره را باز می کنم تا بعد از سالها هوای این خانه عوض شود. بیرون از این دخمه سرخ، همه در خروشند.
سیگارم را به طرف سبزه وارفته آنطرف پرت می کنم و برمیگردم. عقل روی صندلی اش آرام نشسته و از گوشه عینک شکسته اش مرا می نگرد.
می گوید نوبت توست!
برگه ها را می نگرم
وضعم بد نیست!
بی بی را که وسط می گذارم، نگاهم به خشم عقل گره می خورد. نگاهم می کند و به پوزخندی شاه را روی بی بی می کوبد و می گوید تمام!
خرد می شوم و عقل و برگه هایش را نگاه می کنم.
فاتحانه دارد فاتحه می خواند بر هرچه رشته ام.
کورخوانده است. دست به درون می کشم و آخرین داشته ام را می کوبم.
امروز حکم، حکم دل است!
دلم را قمار می کنم!
باشد تا رستگار شوم!
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
بیا فقط در همین فضای ِشاعرانه
دوباره عاشق هم باشیم
من نامت را صدا میکنم...!
تو بگو جانم...!
+
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 5:9 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد
یک نفر را کشف کند!
زیبایی هایش را بیرون بکشد ... تلخی هایش را صبر کند...
آدم های امروز، دوستی های کنسروی می خواهند :
یک کنسرو
که فقط درش را باز کنند
بعد یک نفر...شیرین و مهربان
از تویش بپرد بیرون
و هی لبخند بزند
و بگوید
حق با توست ...."
akramghorbani.blogfa.com
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 2:34 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
ما در قبيله مان پيغام دوستيمان را با دود به هم میرسانيم!
نمیدانم آنسو تكه چوبى براى تو هست ياكه نه؟
من اينجا جنگلى را به آتش كشيده ام!!!
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
کسی چه می داند ! ! ،
ما یک سوی داستان را شنیده ایم !
شاید شیطان عاشق حوا شده بود ، که به آدم سجده نکرد ! ! !
+
نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 7:4 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
هی تنهایی با توام!!!
نمیدانم چه شد!
انگار لحظه ای ، تنها لحظه ای از من غافل شدی ...
یک نفر مرا با خود برد تا میهمان سفری یک روزه شوم ...
نمیدانم خیال بود یا واقعی ...
هرچه بود مثل عمر گل کوتاه بود و یک روزه،
اما شیرین!
کاش خصلت "پایان "را از سفر بگیرند
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
هرچه می روم
نمی رسم
فکر می کنم نکند...
من
کلاغ آخر قصه ها باشم
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 4:27 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را کشف کند!
زیبایی هایش را بیرون بکشد ...
تلخی هایش را صبر کند
آدم های امروز دوستی های کنسروی می خواهند :یک کنسرو که فقط درش را باز کنند
بعد یک نفر شیرین و مهربان از تویش بپرد بیرون
و هی لبخند بزند و بگوید حق با توست...
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط دیوونه
|

باید دستم را به دیوار بگیرم و قدم بردارم!
تلخی این روزها، امان بریده از من ...
دستم را خوانده روزگار ... گل هایم، یکی یکی پوچ می شوند!!
چه قدر پیر شده ام در جوانی ...
نماز بی هویتی هستم که شکسته می خوانندش بی امید اجابت!!
نگاه کن!
خشمم را دارم می ریزم پای این صفحه کلید لعنتی و این صفحه های سرد و نیمه تمام ...
باز این زخم کهنه ی بی درمان، سر باز کرده
و باز این جسم کوفته دارد کم می آورد توی این چهاردیواری سیاه تنهایی!
هااااای ...
کاش همان بار اول که دستش را بر شانه ام گذاشت، گریخته بودم!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
کلا چند تا مرحله ست که ترتیبشون هی تغییر میکنه. اول جذابه، بعد دوسش داری، بعد عاشقش میشی، بعد میپرستیش، بعد آلوده ش میشی، بعد دلتنگش میشی، بعد نابودش میشی بعد یادت میفته که زندگی بزرگتر از اون بوده ولی دیگه دیرت شده. دیگه نابود شدی. حذف شدی. گیم اور.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط دیوونه
|

هـیـچ مـــزه اے دلـچـســب نـخـواهـد بـود!!
من تـمـام حـسِّ چـشـایـے اَم را روے گـردنـت جـا گــذاشـتـه ام!!
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
دنیا را بغل گرفتم...
گفتند: امن است، هیچ کاری با تو ندارد!!
خوابم برد.....بیدار که شدم دیدم
آبستن دردهایش شده ام !!!
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
دانلود آهنگ
خيال كن روزگارم روبه راهه
خيال كن رفتيو دلم نمرده
خيال كن مهربون بوديو قلبم
كنار تو ازت زخمي نخورده
خيال كن هر چي بين ما نبوده
خيال كن خيلي ساده داري ميري
خيال كن بي خيال بي خيالم
شايد اينجوري ارامش بگيري
گذشتي از منو ساكت نشستم
گذشتي از منو ديدي كه خسته م
تو يادت رفته كه توي چه حالي
كنارت بودمو زخماتو بستم
خيال كن كه سرم گرمه عزيزم
خيال كن بي تو هيچ دردي ندارم
خيال كن زمستونه ولي من
توي شب هام شب سردي ندارم
خيال كن قلب من شكستني نيست
خيال كن حقمه تنها بمونم
خيال كن عاشقم بودي ولي من
شايد قدر تو رو هرگز ندونم
گذشتي از منو ساكت نشستم
گذشتي از منو ديدي كه خسته م
تو يادت رفته كه توي چه حالي
كنارت بودمو زخماتو بستم
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
می دانم، روزگار بازیگر جالبی است.
تطمیع می کند و قناعت می جوید.
آخر ای نامرد؟
چرا تمامی کارتهایت را نشان می دهی؟
نمی دانی که لذت بازی را برایم خراب می کنی؟
نمی دانی که شاید نمی خواهم بدانم دستت پر است از برگه های تکراری؟
نمی دانی شاید دلم می خواهد آسی بر زمین بکوبم؟ و سری به آسمان بسایم؟
نمی دانی یعنی؟
آی تفو بر تو. تف
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 7:25 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
بعضی وقتا آدم باید به بعضی آدما بگه:
خوب بسه دیگه، خیــــلی خندیدیم ...
حالا دیگه از زندگی من برو بیرون..!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
"ببار ای نم نم باران
زمین خشك را تر كن
سرود زندگی سر كن
دلم تنگه ... دلم تنگه
بخواب ، ای دختر نازم بروی سینه ی بازم
كه همچون سینه ی سازم همه ش سنگه...همه ش سنگه
نشسته برف بر مویم شكسته صفحه ی رویم
خدایا! با چه كس گویم كه سر تا پای این دنیا همه ش ننگه ... همه ش رنگه"
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
"دیشب دلم یهو کودتا به پا کرد....
تو رو میخواست.....
سرم رو کردم زیر بالشت
آروم به دلــــــــــــم گفتم: خـفــــــــه شــــــو!!!!
دوره ی دموکراسی گذشته!!!...
میزنم لهت میکنما!!!"
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
"یک همیشه یک است , اما بعضی اوقات میتواند خیــــــلی باشد ! مثل یک اتفاق یک دوست یا مثل تو که یـــــک دنیایــــــــی"
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 9:50 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
"گاهی جایت انقدر خالی است که میترساندم. مثل امشب که نیستی و نمیدانم تنم را به کجای این تخت خالی قلاب کنم."
منبع: sormehr[DOT]blogspot[DOT]com
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط دیوونه
|
در را ببند! باز نمی خواهمش!! بدجور سوز می آید! ببندش عزیزم. این تن خسته طاقت سرمایی دیگر در این اندرونی تاریک را ندارد!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 9:43 قبل از ظهر توسط دیوونه
|
یاد گرفتم. زندگی یادم داد!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 9:35 قبل از ظهر توسط دیوونه
|