تبليغاتX
زمزمه های تنهايی یه دیوونه
حرفهایی هست که صدادارند. بعضی هم بیصدایند. حرفهایم از جنس هیچکدام نیستند

نگاهم که می کنم میبینمش! خشمش را می بینم که بر سر زن حامله فضول می ریزد!

می دانمش! تمام من در یک من از منیت من خلاصه می شود! جوری که می توانم خودم را همچون بیلاخی روانه تمام ناملایمات کنم

بیااااااه!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

چهچهه می زنم. با تمام سرعت ممکن!!

می خواهم خودم را در 13 دقیقه تعریف کنم!
نگاهم می کند. با تمام گوشهایی که دارد!
شروع می کنم و از خلقت آدم و هوا و اینکه چرا سیب میوه ای خوشخور است؟
تا برسم به جایی که سیاست روز آمریکا در افغانستان چگونه است و در خیابان ها چه می گذرد؟

تمام که می شود نگاهش می کنم. اوج هیجان در چشمانش برق می زند. هنوز دارد حرفهایم را تفسیر می کند و تعبیر!

دلم برای سادگیش می سورزد. معصوم نفهمید آنجا که سرفه زدم به خاطر گرفتگی گلویم نبود.

فقط خودم را از داستانها حذف می کردم!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 11:37 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

انگار که خوابم. ,وسط خواب خوب دم صبح که دلت نمی خواهد تمومش کنی و بلند شی.

می دانم از خواب که پاشوم جواب سئوالاتم توی کاسه ام ریز ریز و آماده شده!
می دانم که اگه بیدار شوم، تمام شوالیه های مهربان رویاهایم روبروی دادگاه بی عدالتی مشغول اعترافند!
می دانم که اگر بیدار شوم همه جا خاکستری است و مرزی بین آدم خوبها و آدم بدهایم نیست.

سرم را روی بالش می فشارم.
می دانم تلاشی بیهوده است
زور سحر و آوای کلاغ کوچک خوشبختی من قوی تر از این حرفهاست!
سرم را بالا می آورم و به نهایت سقف خیره می شوم

= " آخر بنده ساز بی انصاف، چرا نقشها را چهار تا چهار تا به من می دهی؟؟ مگر دروغ گفتم؟ مگر اشتباه کردم؟ چرا می خواهی تمام شوالیه هایم را جلوی صورتم مثل مرغ سرکنده پر پر بزنند؟ تو که می دانی دل آشوبم چه افکاری داشت و چه نقشی دارد؟ چرا می خواهی آخرین  جرعه  اعتقادم را هم تف کنم؟"

لرزشی آرام اتاق را فرا می گیرد، صدایی از دورسوی نا امیدی بلند می شود و نوری صورتم را روشن می کند!

خنده ام می گیرد. تنها یاری که این روزها مرا از کابوسها می رهاند فرا رسیده است! صورتش نورانی اش را نگاه می کنم، در زیر اشک چشمهایم متن ناخواناست:

"Alarm Clock: Wake up you lazy faghole, it's the fuc-king morning!!!"

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 8:10 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

"مالک ملک وجود ،حاکم رد و قبول

هر چه کند جرم نیست، ور تو بنالی جفاست

هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب

عهد فراموش کند ، مدعی بیوفاست"


http://sabokbaran.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

x ها را که در تیتر می زنم می دانم که تکه ای از ذهنم را باید خالی کنم.  بارها تیتر را که می نویسم ذهن خود به خود خالی می شود و نیازی به متن نیست.

دلم پاتیل افکار دامبلدور را می خواهد. تا همه رشته های نقره ای افکار را درونش بریزم و تا ابد در گوشه انباری بگذارم. می خواهم سرم سبک باشد.

خالی از افکار تکراری، خالی از حرفهای نگفته، خالی از شنیدنیهای تکراری، از طعنه های کهنه ای که دیگر حتی پوزخندی هم برایشان سبز نمی شود.

کاش باد افکارم را می برد، مثل موهایم !


+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 1:26 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

"دوشنبه گذشته سالروز کشف قاره امریکا بود.

می دانید اگر کریستوفر کلمبوس ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچگاه قاره امریکا را کشف نکند٬ چون بجای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش را به جواب دادن به همسرش٬ در مورد سوالات ذیل می گذراند:

- کجا داری میری؟
- با کی؟
- واسه چی؟
- چطوری دارین می رین؟
- کشف چی؟
- چرا فقط تو؟
- تا تو برگردی من چیکار کنم؟!
- می تونم منم باهات بیام؟!
- کِی برمی گردی؟
- برای شام خونه ای دیگه؟!
- واسم چی میاری؟
- تو عمدا این برنامه رو بدون من ریختی٬ اینطور نیست؟!
- جواب منو بده؟
- من می خوام برم خونه مامانم!
- من می خوام تو منو اونجا برسونی!
- دیگه هیچوقت به این خونه برنمی گردم!
- منظورت چیه "اوکی"؟!
- چرا جلوم رو نمی گیری؟!
- من اصلا نمی فهمم این کشف درباره چی هست؟
- تو همیشه اینجوری رفتار می کنی!
- آخرین بار هم همین کار رو کردی!
- می بینم این روزها داری یه کارهایی می کنی!
- من هنوز نمی فهمم٬ مگه چیز دیگه ایی هم برای کشف کردن مونده!

خوب شد کریستوفر کلمبوس مجرد بود!!!  "

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 1:54 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

فکر می کنم و فکر
به تمامی مهره ها.
به تمام ناتمام زندگیم.
به حرکتهایی  کرده ام.
به حرکتهای نکرده ام.

خوب که نگاه می کنم، می بینم بازی خیلی وقت بود که محکوم به شکستم کرده بود!
فقط سربازها را دست کم گرفته بودم و به قابلیتهای ملکه زیادی امیدوار بودم!

می دانی دلم برای منچ تنگ شده! دلم می خواهد تاس خانه هایم را بشمارد!


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:39 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

"کلمات ماهیانی اند در مرداب ذهن من

    با قلاب قلم ، کرمهای بهانه را به آب می زنم

        قلم این روز ها تکان نمی خورد

            کرمها مغز مرا با خنده می خورند

                ماهیان نگاه می کنند و هیچ حرفی نمیزنند."

http://dokhtarehamishetanha.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

یادت هست برایت قصه بزبزک زنگوله پا را می خواندم؟
یادت هست می خندیدی؟
شاید هم مسخره ام می کردی!
یادت هست هیجوقت قصه به پایان نرسید!
یا تو خسته شدی و
یا من خواب می رفتم!

کاش می دانستی

هر روز گرگان بزک کرده بر در خانه شنگول و منگول در می زنند!
و حبه انگور همیشه سعی می کند از عقل خویش صرف کند!

می دانی دیگر مامان بزی نیست تا شاخ هایش را تیز کند و بچه هایش را از دل گرگ سیاه در آورد!

مامان بزی دیگر نیست!

 شاید نمی دانی اما بچه هایش او را کشتند. با دستهای خودشان

می دانی چرا؟ شاید از شنیدن صدایش خسته شده بوند!

یا شاید خیلی ساده تر:دستهای سفیدش از مد رفته بودند!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 10:9 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

يک ضرب المثل چيني مي گويد:

يک ايراني اگر هواپيمايش سقوط نکند،

از حوادث رانندگي جان سالم به در ببرد،

زندانی و شکنجه نشود،

آلودگي هوا زنده اش بگذارد،

زلزله زير آوار لهش نکند و

در گودال وسط چهارراه ناپديد نشود،

اگر وسط كوچه و خيابون تير بهش نخورد ...

حتماً از خوشحالي خواهد مرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 7:1 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

در بين تمام نغمه هاي زيباي مخلوقات هستي،

تنها صداي بيمارگونه كلاغ در 5 صبح است كه حسم را بر مي انگيزد.

مي داني

تنها حسي كه مانده، خشم است!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

When you have a gun barrel pushed into your mouth,

the only thing you can speak of are VOWELS

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

When you have a gun barrel pushed into your mouth,

the only thng you can speak of are VOWELS

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

توفیق کاملا اجباری بود!

نه اینکه من هم نخوام!

اما کاش به بار این روزها اضافه نمی شد!

عکسها را که دیدم، می خواستم بالا بیاورم!

اما نشد. یعنی خودم رو توجیه کردم که نشود!

ولی ExIF عکسها و پستهای آن تاریخ این وبلاگ معجونی را ساختند که روده هایم را جابجا کرد!

قبلا هم گفتم: توفیق کاملا اجباری بود!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 8:0 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

    I'm MAD, I look MAD.I act MAD. I see things in broud daylight that you don't want to have in your worst nightmares. I thought if I clear my mind and my Conscience then everything would go as smoothly as it could. I admit. I was wrong. I have more connections to the nightmares than I imagined. I can't lift a weight that was put in place in years! and to be honest, I don't have years to fix it!

I admit because I don't want it. I hate having a dominant screw-up scheme.

There are times in the fu-cking life that I should have learnt from. I didn't. there is only one option left.

pas la répétition d'un autre


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

فیلسوف بعد از این سابق:

"حوادث هميشه هست، ما انسان‌ها، اتفاق می‌افتيم."

منم که دارم به سرعت توی اسمایلی های یاهو دنبال جواب می گردم!!

[!]:


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

هر کدام رنگی،

هر کدام طعمی،

ولی در انتها

همه میوه یک درختند

درخت پوسیده زندگی

با برگهایی از دروغ،

               از خیانت

               از معصومیت دروغین،

"چشمها را باید بست

جور دیگر باید دید!"

چشمها را می بندم،

ولی جور دیگر نمی بینم!


نوش جان!



+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

Life is happening while you're busy making other plans!!!!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 0:45 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

J'ai assez attendu. Il n'y a pas de signe de changement. Il est temps d'aller de l'avant.
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 4:38 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

Here you are:

Sitting like an old dog,

Barking to self,

knowing nothing but jack shit!,

feeling the whole universe can be as small a the plam you cover your face with,

understanding more and more of the unsolved puzzle,

knowing that some spuzzles should never be solved,

yet trying to examine it!!


Here you do:

Looking at other puzzles

while yours is still at large!

trying to see them through

while you can'e even see yours!


Let me yell and tell you where you would end up soon!

NOWHERE. You will end up being a non-solvable puzzle made of all possible puzzles around you!

Now get yout a$$ up and get moving.


Don't follow

It's everyone-else job!



+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

"خلاص شدم از زحمت شكفتن. پژمردگي هنري است كه بيش از هر چيز آسان و دشوار است."

منبع: http://thebestofthebest.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

.... من و من می کند!

می دانم که نمی داند

نمی داند که فرونشسته را کجا بالا بیاورد!

مطمئمن بودم روزی تحملش طاق می شود و اُق می کند 

اما باید اعتراف کنم که انتظارش را نداشتم!

تمام خاطرات را (هر چند کم) جمع می کنم.

دانه دانه زیر و رویش را می پویم

تا تیکه های ناآشنا را به یکدیگر آشنا کنم!


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 2:43 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 


می دانی، بعضی وقتها هدف توجیه وسیله می کند،

              بعضی وقتها نه!

می دانی، بعضی وقتها شادی توجیه غم می کند،

              بعضی وقتها نه!

روزها می آیند و شبها به سرعت در پس خستگی روزانه ام می گذرند تا روزی دیگر.

اما چه کسی گفت می توان توجیه کابوس کرد؟

به چه قیمتی باید روزها و شبهایم را فدای هدفم کنم؟

می که خوب می دانم در روزمرگی، شب و روز خود هدفند!

من که می دانستم!


پس چرا برای هدفی هر چند بلند،

باید کابوسهایم را ببوسم و به آنها لبخند بزنم؟

بگذار در روزمزه گی هایم غوطه بزنم و با شب و روز عشق بازی کنم.

مرا چه به جستجوی تعالی تو؟

مرا چه به لذت دیدن آرزوهای برآورده شده ات؟


مگر زمان نگذشته است؟

مگر یادمان رفته صرف زمان در شتاب کلمات را؟


بگذار باد مرا ببرد

به جایی که روزها شب و شبها روزند.

جایی که مردمانش طاقت قصه های روزی روزگاری ام را دارند

و همراه من در فراسوی دیوار به نقطه ای خیره می شوند که وجود نداشته و ندارد،

کورسویی که سالها به امید نور آن، خورشیدها را پس زده ام.

بگذار.....

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط دیوونه  | 

God must love STUPID people, he created so many of them!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 8:13 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

این بی پدر و مادر (سیاست رو میگم) بدجوری این روزا قلقلک میده !


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 


اینجا خونه منه


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط دیوونه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 9:23 قبل از ظهر  توسط دیوونه  |